امام رضا (ع) دو تا جمله خیلی قشنگ میگن:«مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ مَا شَاءَ النَّاسُ
آنچه خدا بخواهد آن مي شود نه آنچه مردمان بخواهند،مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ كَرِهَ النَّاسُ
آنچه خدا بخواهد خواهد شد گرچه مردمان خوش ندارند»*
دیگه از این بیشتر میخوای؟؟:)
*دعای اُفَوِضُاَمْریاِلیاللّٰه ...
@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت24
با شنیدن این حرفش چیزی در دلم فرو ریخت! آری. هنوز برای ازدواج زود بود، اما امکان داشت برای همیشه دیر شود..!
شدیدا ناراحت بودم. کف دستانم عرق کرده بود. زدم به در بی تفاوتی و گفتم:
- نمیدونم. امیدوارم بتونی با شرایطت کنار بیای و.. خوشبخت بشی!
اخمی کرد:
- آزاده فقط همین؟ یعنی همه چی تموم؟
پوزخندی زدم:
- مگه چیزی شروع شده بود؟
خودش را پرت کرد روی نیمکت. سیب گلویش تند تند بالا و پایین میشد. سه بار محکم روی ران پایش کوبید.
- باشه برو. برو و من و با سرنوشتم تنها بزار. برو ولی بهت قول میدم بعد این حتی یه شبم نمیتونی بخوابی! حواست باشه بعد این قراره هزار بار چشم تو چشم بشیم حسرت داشتن هم لهمون کنه! بعد این قراره حسی که انکارش میکنی روزی ده بار جونتو بگیره! بعد این که بری همه چی تمومه آزاده. هرچی الان بگی برام حرف آخرته. حرف آخرت اینه؟ آره؟ اینه؟
همین حالا هم داشتم ذره ذره آب میشدم. چه برسد تمام اینهایی که داشت میگفت، این حقایق تلخ، در قاب زندگیام به تصویر کشیده شود. دسته بلند کیفم را محکم فشردم.
- نه.
ناباورانه پرسید:
- نه؟
دسته کیف از روی شانهام سر خورد. یک برگ خشک را زیر پایم له کردم. دستم را مشت کردم. روی کف دست دیکرم گذاشتم. به سوراخ میان مشتم زل زدم.
- نه، حرف آخرم این نیست.
مغزم فریاد میزد: دیوانه نمیفهمی؟ عاشقت هستم! قلبم گیر قلبت شده. میخواهمت... میخواهمت با وجود تمام چیزهایی که مسیر رسیدنمان به هم را سخت کرده! جز تو را در آینده ام نمیبینم! اینها را می فهمی و باز با حرفهایت شکنجهام میکنی؟ میخواهی اعتراف بگیری؟ اعتراف عشق؟ میخواهی چه چیزی را بدانی؟
سرم را به ضرب بالا آوردم. کاسه چشمم پر از اشک بود. در چشمانش زل زدم. آرام گفتم:
- بخوان از چشمهای لال من امروز شعرم را
که فردا از من دیوانه دیوانی نمی ماند...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت25
انگار رنگ شادی به چهرهاش پاشیدند. خندید و گفت:
- پس.. آره؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم. سرم را پایین انداختم. آرام گفتم:
- اوهوم.
دستش را روی پیشانی اش گذاشت. عرق سردی که رویش نشسته بود، پاک کرد. موهای روشنش را عقب داد. سرش را بالا برد و بشاش گفت:
- خدایـــا شکرت!
خنده بی تفاوتی کردم.
- برای چی خدا رو شکر میکنی؟
با انرژی گفت:
- چون قشنگترین اتفاق زندگیم همین حالا افتاد!
نفس عمیقی کشیدم. بی آن که نگاهش کنم گفتم:
- آره... ازم شنیدی که مشکلی برای ازدواج باهات ندارم. یعنی، اصلا دوستت دارم؛ عاشقتم! ولی اینا همش یه سری حسه... یه سری حس که تلنبار شده تو قلبامون! بین گرفتن بله از من اینجا، تا پای سفره عقد صد فرسنگ فاصله است که حالا حالا ها طی نمیشه.
سرم را بالا آوردم و ریز نگاهش کردم:
- پس الان از چی خوشحالی دقیقا افشین؟
سرش را یا خنده به طرفین تکان داد:
- نه، پس هنوز درست عشق و نشناختی!
رنگ نگاهم پر از پرسش شد. لبخندی زد و ادامه داد:
- آزاده، اکه من تو دلمون به دل هم باشه... تموم این صد فرسنگ با همه موانعش زودتر از اون که فکرشو بکنی طی میشه! این و میفهمی؟
ابرویی بالا انداختم.
- نه.
چشم غرهای رفت. انگشت اشارهاش را سمتم گرفت. با انرژی خاصی گفت:
- پس خودم بهت میفهمونم! بهت ثابت میکنم میشه. میشه آزاده. ح.. حتما میشه!
این مسیر رسیدنمون هر چی ام سخت باشه، از حالا به بعد من کنارتم. میگم کنارتم یعنی نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره. نمیزارم هیچجا فکر کنی تنهایی. نمیزارم دیگه هیچ وفت اون غصه ها و استرسای قدیمی سراغت بیاد.
اینا همش یه جور تعهده، از جانب من به تو. تو به جاش فقط پای این داستان بمون. فقط بمون و ببین چطور صفحه صفحه ورق میخوره و زودتر از اون که فکر کنی میرسه به جمله "تا آخر عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن!"
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت25 انگار رنگ شادی به چهرهاش پاشی
میخواستم یه موزیک متناسب با پارت بفرستم، ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم😄💔
یه موزیکی که خودتون باهاش حال میکنید همراش گوش بدید🌱
مجهولات ☫
میخواستم یه موزیک متناسب با پارت بفرستم، ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم😄💔 یه موزیکی که خودتون ب
البته "رادیو دریا" یا "لکنت" بهش میخوره. منتهی چون زیاد از مناسب بودنش برای افکار مختلف مطمئن نیستم، بخاطر احترامی که برای مخاطب قائلم اینجا نمیزارم:)🌱
اگه خودتون اوکی بودید خیلی با پارت های اخیر جوره😆🚶🏻♀
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت26
دریافت این حجم بالای محبت و اطمینان، هنوز برایم کمی مبهم بود. همین تشنه ترم میکرد که در کنارش باشم. کنار افشینی که عاشقم بود و عاشقش بودم!
کسی که بعد از فوت مامان مثل آب، آتش داغ دلم را خاموش کرد. دلم لک زده بود بی خجالت در آغوشش آرام بگیرم...
من، آزاده، دختر ۱۷ ساله ای که با یک اتفاق، ناگهان حفره ای بزرگ در زندگی اش ایجاد شد. چشمه محبتی از جنس مادر را از دست داد! حالا هم مثل یک زمین خشک، محتاج باریدن ابر عشق و محبت او بودم.
دیگر نمیخواستم به هیچ چیز دیگری فکر کنم! اصلا هرکس هرچیز میخواست بگوید، بگوید. از حالا من او را میخواستم. همانجا قسم خوردم برای در کنارش بودن بجنگم. و به قیمت همه چیز، همه چیز را بدست بیاورم!
از حالا با قدرت عشق، تمام این سختی ها را به جان میخریدم تا آن پایانی که گفت، برایمان رقم بخورد.
با آرامش خاصی گفتم:
- ممنون که انقدر قشنگ کنارمی!
لبخند خیلی جذابی زد. قند در دلم آب شد. بعد از کمی دست دست کردن بالاخره پرسیدم:
- ا.. افشین!
فورا گفت:
- جان؟
لب گزیدم.
- بابامو چکار کنیم؟ همچنین.. باباتو!
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
- و اون دختره؛
خندید و گفت:
- اونو که نبوده فرضش کن! بابای منم که... اوکی بشه یا نشه مهم نیست، اختیار من دست خودمه. فقط میمونه بابای تو.
دریای خیالم نا آرام شد. داشت از همین حالا خانواده اش را حذف می کرد. بیخیال این فکر ها، باز ذهنم را معطوف به هدف اصلیام کردم. بی توجه به حواشی ای که مغزم را پر کرده بود پرسیدم:
- خب بابامو، بابامو چکار کنم؟
چشمهایش ریز کرده در چشمانم زل زد و گفت:
- از حالا به بعد دیگه بگو چیکار کنیم!
لبهایم را در خطی صاف کردم تا خنده ام را بخورم.
- خب، چکار کنیم؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
#دلیلی_بر_شرمندگیت_وجود_نداره
گاهی دل آدم یه چیزایی میخواد که اشتباه نیست. وجدانا اشتباه نیست. حتی به نظر خودش خیلی هم درسته. واقعا هم هیچ ایرادی نداره. گناه و معصیت و خلاف عرف و خلاف مروت هم نیست. پس 👈 دیگه دلیلی نداره که اذیتش کنیم و بندازیمش تو معذوریت ها و وجدان درد و...
✔️ اون روز یه کلیپ دیدم که مصاحبه گر رفته پیش دختر چادری ها و حزب الهی ها و از اونا میپرسید که مثلا شما راضی میشین که با یه پسر فلافل فروش و یا یه نفر دوره گر یا ضایعاتی ازدواج کنین؟
خب طبیعی هم بود که اون دختر خانما بگن نه. نمیتونیم. ببخشید اما نه و...
اما بعدش مصاحبه گر، عکس های شهدا مثل شهید ذوالفقاری و ابراهیم هادی و ... نشونشون میداد و میگفت اینا همشون شغلشون همین چیزایی بوده که شما حاضر نیستید زنشون بشین اما الان اومدین سر مزارشون و زیارتشون!😐
خب دختر خانومای بندگان خدا جا میخوردند و احساس شرمندگی میکردن و حتی نظرشون عوض میشد و ابراز پشیمانی میکردند و...
✅ چرا؟!
خواهر من چرا باید شرمنده باشی؟
با حفظ احترام به همه عزیزان ضایعاتی و نان خشک جمع کنی و ... ، اما شما حق داری که دلت نخواد با همچین شغل هایی ازدواج کنی. اشکالی از اون شغل ها و عزیزان نیستا. اما اشکال از شما هم نیست. ابدا وجدان درد نگیر. مگه قراره همشون شهید بشن؟ مگه همشون قهرمان ملی و اینا میشن؟ حالا بر حسب اتفاق و ده ها چیز دیگه، بعضی از شهدایی که هممون بهشون ارادت داریم، از این جور شغل ها داشتند و دمشون هم گرم و خدا روحشون شاد کنه.
اما خواهر من! تو رو خدا شما فکر نکن اگه به همچین شغل هایی جواب رد بدی، مدیون شهدا و مردم هستی.
زندگی این حرفا برنمیداره. درسته محور باید انسانیت و بزرگی روح و درک طرف مقابل باشه، اما روی پیشونی کسی ننوشته که من شهید میشم یا نمیشم. ننوشته اگه شهید شدم و بعدا اومدی سر مزارم، حاجت روا نمیشی و تا عمر داری باید مدیونم باشی.
مگه شوخی بازیه؟
مگه این حرفاست؟
خواهرم!
زندگی خیلی ظرافت و پستی و بلندی داره و لازم نیست با این مدل کلیپ ها احساس شرم و ناراحتی و دلسردی کنید.
لطفا احساس و اندیشه خودتون را نادیده نگیرید. تهش با همین احساس و اندیشه قراره زندگی و همسری و مادری کنید.
با چیزایی که بهش رسیدی زندگی میکنی. نه با چیزایی که با دو سه تا کلیپ، به دستگاه ادراکی و انتخاب شما بی احترامی کنه و یه احساس زودگذر به وجود بیاره و اساس و عمق نداشته باشه.
ببین اگه آدم درستی هست و به دلت میشینه، جواب مثبت بده.
نه اینکه دو سه تا کلمه از زندگی خاص و حتی گاها استثنایی این شهید و اون شهید بردارن و برای شما بشه بُت.
روح همه شهدای عزیز شاد🌷
اما شما زندگیتو بکن
اونجوری که دلت میخواد و باهاش حالت خوبه تصمیم بگیر.
دقیقا همان جوری که بتونی ازش لذت ببری
و بعدا به خاطر انتخاب اشتباه و جو گیر شدن، همه را به فحش و نفرین و حسرت نکشی.
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه