هدایت شده از لبپَر.
مجهولات
چقدر چنلت حسِ صمیمیت و مهربونی توأم داشت، سراسر لبخند و به قول ایتاییون اکلیلی شدم.
به نظرم فکر کردن و شاید در نهایت پذیرفتن حرف بقیه ورایِ همهیِ اعتقادات و محیط زندگی ووو بد نیست، گاهی باید خودمون رو از دور باطل لجاجت و تأکید روی عقاید خودمون در بیاریم.
خیلی جاها تنمون زخم شد و یا قراره بشه بعد از افتادن توی این سیکل معیوب.
پس بهتره واقعیتها رو ببینی و بپذیری، خیلی بهتر از اینهکه اجازه بدی جبر زمان با اذیت و آزار و ناراحتی بیشتری بهت بقبولونه.
موفق باشی حمیدهیِ عزیزم🤍
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و شصت و سوم: آشیل توی راه برگشت ... شب توی قطار ... علیمرادی یه نامه بهم دا
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و شصت و چهارم: جا مانده
از وقتی یادم میاد، کربال رفتن آرزوم بود ... حج دانش آموزی رو پای پرواز، پدرم گرفت...
- حق نداری بری ...
کربال رو هم هر بار که نیت رفتن کردم ... یه اتفاقی افتاد ... و این چندمین سالی بود
که چند روز به حرکت ... همه چیز بهم ریخت ...
حالم خراب بود ... به حدی که کلمه خراب، براش کم بود ... حس آدمی رو داشتم که
دست و پا بسته ... لب تشنه ...
چند قدمی آب، سرش رو می بریدن ...
این بار که به هم خورد ... دیگه روی پا بند نبودم ... اشک چشمم بند نمی اومد ... توی
هیئت ... اشک می ریختم و ظرف می شستم ... اشک می ریختم و جارو می کردم ...
اشک می ریختم و ...
حالم خیلی خراب بود ...
- آقا جون ... ما رو نمی خوای؟ ... اینقدر بدم که بین این همه جمعیت ... نه عاشورات
نصیبم میشه ... نه ...
هر چی به عاشورا نزدیک تر می شدیم ...
حالم خراب تر می شد ...
مهدی زنگ زد ... - فردا عاشورا، کربالییم ...
زنگ زدم که ...
دیگه طاقت نیاوردم ... تلفن رو قطع کردم ...
- چرا روی جیگر خونم نمک می پاشی؟ ... اگه حاجت دارم؟... من، خودم باید فردا
کربال می بودم ...
در و دیوار داشت خفه ام می کرد ... بغض و غم دنیا توی دلم بود ... از هیئت زدم بیرون
... رفتم حرم ... تمام مسیر، چشم هام خیس از اشک ...
- آقا جون ... این چه قسمتی بود نصیب من شد ... به عمرم وسط همه مشکالت یه بار
نگفتم چرا؟ ... یه بار اعتراض نکردم ... اما اینقدر بدبخت و رو سیام ... که دیدن کربال و
زیارت رو ازم دریغ می کنید؟ ... اینقدر به درد بخور نیستم؟ ... به کی باید شکایت کنم؟
... دادم رو پیش کی ببرم؟ ... هر بار تا لب چشمه و تشنه؟ ... هر دفعه یه هفته به حرکت
... 10 روز به حرکت ... این بار 2 روز به حرکت ...
آقا به خدا اگه شما اینجا نبودی ... من، االن دق کرده بودم ... دلم به شما خوشه ... تو
رو خدا نگید که شما هم به زور تحملم می کنید ...
خیلی سوخته بودم ... دیگه اختیار دل و فکرم دست خودم نبود ... می سوختم و گریه
می کردم ... یکی کال نمی تونه بره ... یکی دم رفتن ...
اونم نه یه بار ... نه دو بار ... این بار ... پنجمین بار بود ...
بعد از اذان صبح ... دو ساعتی از روشن شدن هوا می گذشت ... حرم داشت شلوغ تر از
شب گذشته می شد ... جمعیت داشتن وارد می شدن ... که من ...
@mjholat
868.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از وقتی امتحانا شروع شده چیکار میکنی؟
من 😂 :
@TwitteDaneshjo
هدایت شده از قهوه تلخ
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذشته از بحث های درست یا اشتباه بودن این کار، این ویدیو هر سری منو خوشحال میکنه😂✨️
الان اینطوری ام که وااای مهمون
کاش یه تأویل دیگه بود که بلند شه یه لباس خوب بپوشه، سلام کنه، تعامل کنه، به مامان کمک کنه، من امتحان دارم💘
مجهولات
الان اینطوری ام که وااای مهمون کاش یه تأویل دیگه بود که بلند شه یه لباس خوب بپوشه، سلام کنه، تعامل ک
وای من هنوز نرفتم بیرون سلام کنم.