مجهولات
کاش صبح بیدار میشدم و هنوز 2014 بود.
من از 2014 تازه سالای میلادی رو درک کردم
و همیشه یه تیکه از روحم تو 2014 جا مونده.
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
تأویل جان نصف این کانال هایی که من رفتم توشون طرف ازدواج کرد😶 خواستم بگم جان من تو یکی ازدواج نکنی ها😭 هر کسی که متاهل شد اخلاقشم عوض شد کلا دیگه به دل ننشست خواهش مندم با رفتار های خرکي خود جلوی مهمون ها اونهارو از اینکه بخوان حتی بهت به چشم عروس نگاه کنن منصرف کن با تشکر ممبر ترسو😶🌫️👋🏻
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید تأویل جان نصف این کانال هایی که من رفتم توشون طرف ازدواج کرد😶 خواستم بگم جان من تو یکی
الان من بیشتر از این نگرانم که از پا و قدم شما منم عروس شم😔😂
هدایت شده از Motivation🇮🇷🇵🇸☝🏻
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موقعیت: سال 2025 عه و تو 2005 به دنیا اومدی💀:
هدایت شده از Motivation🇮🇷🇵🇸☝🏻
697.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی به عنوان یه 2005 ای یادم میاد 2025 ینی وارد شدن به دهه سوم زندگی💀:
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاید خفنترین آنباکس عمرتونو ببینید😍
هیچ ایدهای ندارم این ظرف دقیقا از کی توی کیفم بوده ولی مطمئنم توش پلوخورش بوده که الان دیگه هیچی ازش باقی مونده.
بعلاوه گاز وحشتناکی داشت که علی رغم اینکه با ماسک بازش کردم، چشمام سوخت!
تشریح کپک با تأویل🦦
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و شصت و چهارم: جا مانده از وقتی یادم میاد، کربال رفتن آرزوم بود ... حج دا
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و شصت و پنجم: ساعت 10 دقیقه به ...
رسیدم خونه ... حالم خراب بود و روانم خسته تر از تمام زندگیم ... مادر و بچه ها لباس
پوشیده، آماده رفتن ...
مادر با نگرانی بهم نگاه کرد ... سر و روی آشفته ای که هرگز احدی به من ندیده بود ...
- اتفاقی افتاده؟ ... حالت خوب نیست؟ ...
چشم های پف کرده ام رمق نداشت ... از بس گریه کرده بودم سرخ شده بود و می
سوخت ... خشک شده بود ... انگار روی سمباده پلک می زدم ... و سرم ...
نفسم بالا نمی اومد ...
- چیزیم نیست ... شما برید ... التماس دعا ...
سعید با تعجب بهم خیره شد ...
- روز عاشورا ... خونه می مونی؟ ...
نگاهم برگشت روش ... قدرتی برای حرف زدن نداشتم ...
دوباره اشک توی چشم هام دوید ... آقا ... من رو می خواد چه کار؟ ... بغضم رو به زحمت کنترل کردم ... دلم حرف ها برای گفتن داشت ... اما زبانم حرکت
نمی کرد ...
بدون اینکه چیزی بگم رفتم سمت اتاق ... و مادر دنبالم که چه اتفاقی افتاده ... اون
جوان شوخ و خندان همیشه ... که در بدترین شرایط هم می خندید ...
باالخره رفتن ...
حس و حال جا انداختن نداشتم ... خسته تر از این بودم که حتی لباسم رو عوض کنم
... ساعت، هنوز 9 نشده نبود ... فضای اتاق هم داشت خفه ام می کرد ... یه بالشت
برداشتم و ولو شدم کنار حال ... دوباره اختیار چشم هام رو از دست دادم ... بین اشک
و درد خوابم برد...
ساعت 10 دقیقه به 11 ...
گوشیم زنگ زد ... بی حس و رمق، از خواب بیدار شدم ... از جا بلند شدم رفتم سمتش ...
شماره ناشناس بود ... چند لحظه همین طوری به صفحه گوشی خیره شدم ... قدرت
حرف زدن نداشتم ... نمی دونم چی شد؟ که جواب دادم ...
- بفرمایید ...
- کجایی مهران؟ ... چیزی به ظهر عاشورا نمونده ...
چند لحظه مکث کردم ...
- شرمنده به جا نمیارم ... شما؟ ...و سکوت همه جا رو پر کرد ...
- من ... حسین فاطمه ام ...
تمام بدنم به لرزه افتاد ... با صورتی خیس از اشک ... از خواب پریدم ...
ساعت 10 دقیقه به 11 ... صدای گوشی موبایلم بلند شد... شماره ... ناشناس بود ...
@mjholat