eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
Happy 2025
هدایت شده از Motivation🇮🇷🇵🇸☝🏻
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موقعیت: سال 2025 عه و تو 2005 به دنیا اومدی💀:
هدایت شده از Motivation🇮🇷🇵🇸☝🏻
697.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی به عنوان یه 2005 ای یادم میاد 2025 ینی وارد شدن به دهه سوم زندگی💀:
داره برررررف میاد و ما داریم میریم دانشگاه امتحان ترم بدیم 😍🔪
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاید خفن‌ترین آنباکس عمرتونو ببینید😍 هیچ ایده‌ای ندارم این ظرف دقیقا از کی توی کیفم بوده ولی مطمئنم توش پلوخورش بوده که الان دیگه هیچی ازش باقی مونده. بعلاوه گاز وحشتناکی داشت که علی رغم اینکه با ماسک بازش کردم، چشمام سوخت! تشریح کپک با تأویل🦦
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و شصت و چهارم: جا مانده از وقتی یادم میاد، کربال رفتن آرزوم بود ... حج دا
قسمت صد و شصت و پنجم: ساعت 10 دقیقه به ... رسیدم خونه ... حالم خراب بود و روانم خسته تر از تمام زندگیم ... مادر و بچه ها لباس پوشیده، آماده رفتن ... مادر با نگرانی بهم نگاه کرد ... سر و روی آشفته ای که هرگز احدی به من ندیده بود ... - اتفاقی افتاده؟ ... حالت خوب نیست؟ ... چشم های پف کرده ام رمق نداشت ... از بس گریه کرده بودم سرخ شده بود و می سوخت ... خشک شده بود ... انگار روی سمباده پلک می زدم ... و سرم ... نفسم بالا نمی اومد ... - چیزیم نیست ... شما برید ... التماس دعا ... سعید با تعجب بهم خیره شد ... - روز عاشورا ... خونه می مونی؟ ... نگاهم برگشت روش ... قدرتی برای حرف زدن نداشتم ... دوباره اشک توی چشم هام دوید ... آقا ... من رو می خواد چه کار؟ ... بغضم رو به زحمت کنترل کردم ... دلم حرف ها برای گفتن داشت ... اما زبانم حرکت نمی کرد ... بدون اینکه چیزی بگم رفتم سمت اتاق ... و مادر دنبالم که چه اتفاقی افتاده ... اون جوان شوخ و خندان همیشه ... که در بدترین شرایط هم می خندید ... باالخره رفتن ... حس و حال جا انداختن نداشتم ... خسته تر از این بودم که حتی لباسم رو عوض کنم ... ساعت، هنوز 9 نشده نبود ... فضای اتاق هم داشت خفه ام می کرد ... یه بالشت برداشتم و ولو شدم کنار حال ... دوباره اختیار چشم هام رو از دست دادم ... بین اشک و درد خوابم برد... ساعت 10 دقیقه به 11 ... گوشیم زنگ زد ... بی حس و رمق، از خواب بیدار شدم ... از جا بلند شدم رفتم سمتش ... شماره ناشناس بود ... چند لحظه همین طوری به صفحه گوشی خیره شدم ... قدرت حرف زدن نداشتم ... نمی دونم چی شد؟ که جواب دادم ... - بفرمایید ... - کجایی مهران؟ ... چیزی به ظهر عاشورا نمونده ... چند لحظه مکث کردم ... - شرمنده به جا نمیارم ... شما؟ ...و سکوت همه جا رو پر کرد ... - من ... حسین فاطمه ام ... تمام بدنم به لرزه افتاد ... با صورتی خیس از اشک ... از خواب پریدم ... ساعت 10 دقیقه به 11 ... صدای گوشی موبایلم بلند شد... شماره ... ناشناس بود ... @mjholat
جلسه آخر زیست جانوری و بالاخره نمونه‌های منم یه تیکه از این پازل بزرگ شدن:)✨
‼️ تـوجـه بفـــرماییـــد‼️ 🔔 پنجشنبه این هفته (فـــردا) به ۴ دلیل روزه اش ثــواب دارد؛ 1⃣- روز اول ماه رجب 2⃣- اولین پنجشنبه هـرماه 3⃣- اولین پنجشنبه ماه رجب که شبش لیلة الرغائب است وشب آرزوها 4⃣- روزه روز پنجشنبه، برای کسی که بخواهد در ماه حرام (پنجشنبه، جمعه و شنبه) را روزه بگیرد، ثواب ۹۰۰ سال عبادت است.
امشب شب خیلی ارزشمندیه. و مطمئنم میشه حاجات مهمی رو کسب کرد. و به نظرم از دستش ندید