🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت25
انگار رنگ شادی به چهرهاش پاشیدند. خندید و گفت:
- پس.. آره؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم. سرم را پایین انداختم. آرام گفتم:
- اوهوم.
دستش را روی پیشانی اش گذاشت. عرق سردی که رویش نشسته بود، پاک کرد. موهای روشنش را عقب داد. سرش را بالا برد و بشاش گفت:
- خدایـــا شکرت!
خنده بی تفاوتی کردم.
- برای چی خدا رو شکر میکنی؟
با انرژی گفت:
- چون قشنگترین اتفاق زندگیم همین حالا افتاد!
نفس عمیقی کشیدم. بی آن که نگاهش کنم گفتم:
- آره... ازم شنیدی که مشکلی برای ازدواج باهات ندارم. یعنی، اصلا دوستت دارم؛ عاشقتم! ولی اینا همش یه سری حسه... یه سری حس که تلنبار شده تو قلبامون! بین گرفتن بله از من اینجا، تا پای سفره عقد صد فرسنگ فاصله است که حالا حالا ها طی نمیشه.
سرم را بالا آوردم و ریز نگاهش کردم:
- پس الان از چی خوشحالی دقیقا افشین؟
سرش را یا خنده به طرفین تکان داد:
- نه، پس هنوز درست عشق و نشناختی!
رنگ نگاهم پر از پرسش شد. لبخندی زد و ادامه داد:
- آزاده، اکه من تو دلمون به دل هم باشه... تموم این صد فرسنگ با همه موانعش زودتر از اون که فکرشو بکنی طی میشه! این و میفهمی؟
ابرویی بالا انداختم.
- نه.
چشم غرهای رفت. انگشت اشارهاش را سمتم گرفت. با انرژی خاصی گفت:
- پس خودم بهت میفهمونم! بهت ثابت میکنم میشه. میشه آزاده. ح.. حتما میشه!
این مسیر رسیدنمون هر چی ام سخت باشه، از حالا به بعد من کنارتم. میگم کنارتم یعنی نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره. نمیزارم هیچجا فکر کنی تنهایی. نمیزارم دیگه هیچ وفت اون غصه ها و استرسای قدیمی سراغت بیاد.
اینا همش یه جور تعهده، از جانب من به تو. تو به جاش فقط پای این داستان بمون. فقط بمون و ببین چطور صفحه صفحه ورق میخوره و زودتر از اون که فکر کنی میرسه به جمله "تا آخر عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن!"
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت25 انگار رنگ شادی به چهرهاش پاشی
میخواستم یه موزیک متناسب با پارت بفرستم، ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم😄💔
یه موزیکی که خودتون باهاش حال میکنید همراش گوش بدید🌱
مجهولات ☫
میخواستم یه موزیک متناسب با پارت بفرستم، ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم😄💔 یه موزیکی که خودتون ب
البته "رادیو دریا" یا "لکنت" بهش میخوره. منتهی چون زیاد از مناسب بودنش برای افکار مختلف مطمئن نیستم، بخاطر احترامی که برای مخاطب قائلم اینجا نمیزارم:)🌱
اگه خودتون اوکی بودید خیلی با پارت های اخیر جوره😆🚶🏻♀
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت26
دریافت این حجم بالای محبت و اطمینان، هنوز برایم کمی مبهم بود. همین تشنه ترم میکرد که در کنارش باشم. کنار افشینی که عاشقم بود و عاشقش بودم!
کسی که بعد از فوت مامان مثل آب، آتش داغ دلم را خاموش کرد. دلم لک زده بود بی خجالت در آغوشش آرام بگیرم...
من، آزاده، دختر ۱۷ ساله ای که با یک اتفاق، ناگهان حفره ای بزرگ در زندگی اش ایجاد شد. چشمه محبتی از جنس مادر را از دست داد! حالا هم مثل یک زمین خشک، محتاج باریدن ابر عشق و محبت او بودم.
دیگر نمیخواستم به هیچ چیز دیگری فکر کنم! اصلا هرکس هرچیز میخواست بگوید، بگوید. از حالا من او را میخواستم. همانجا قسم خوردم برای در کنارش بودن بجنگم. و به قیمت همه چیز، همه چیز را بدست بیاورم!
از حالا با قدرت عشق، تمام این سختی ها را به جان میخریدم تا آن پایانی که گفت، برایمان رقم بخورد.
با آرامش خاصی گفتم:
- ممنون که انقدر قشنگ کنارمی!
لبخند خیلی جذابی زد. قند در دلم آب شد. بعد از کمی دست دست کردن بالاخره پرسیدم:
- ا.. افشین!
فورا گفت:
- جان؟
لب گزیدم.
- بابامو چکار کنیم؟ همچنین.. باباتو!
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
- و اون دختره؛
خندید و گفت:
- اونو که نبوده فرضش کن! بابای منم که... اوکی بشه یا نشه مهم نیست، اختیار من دست خودمه. فقط میمونه بابای تو.
دریای خیالم نا آرام شد. داشت از همین حالا خانواده اش را حذف می کرد. بیخیال این فکر ها، باز ذهنم را معطوف به هدف اصلیام کردم. بی توجه به حواشی ای که مغزم را پر کرده بود پرسیدم:
- خب بابامو، بابامو چکار کنم؟
چشمهایش ریز کرده در چشمانم زل زد و گفت:
- از حالا به بعد دیگه بگو چیکار کنیم!
لبهایم را در خطی صاف کردم تا خنده ام را بخورم.
- خب، چکار کنیم؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
#دلیلی_بر_شرمندگیت_وجود_نداره
گاهی دل آدم یه چیزایی میخواد که اشتباه نیست. وجدانا اشتباه نیست. حتی به نظر خودش خیلی هم درسته. واقعا هم هیچ ایرادی نداره. گناه و معصیت و خلاف عرف و خلاف مروت هم نیست. پس 👈 دیگه دلیلی نداره که اذیتش کنیم و بندازیمش تو معذوریت ها و وجدان درد و...
✔️ اون روز یه کلیپ دیدم که مصاحبه گر رفته پیش دختر چادری ها و حزب الهی ها و از اونا میپرسید که مثلا شما راضی میشین که با یه پسر فلافل فروش و یا یه نفر دوره گر یا ضایعاتی ازدواج کنین؟
خب طبیعی هم بود که اون دختر خانما بگن نه. نمیتونیم. ببخشید اما نه و...
اما بعدش مصاحبه گر، عکس های شهدا مثل شهید ذوالفقاری و ابراهیم هادی و ... نشونشون میداد و میگفت اینا همشون شغلشون همین چیزایی بوده که شما حاضر نیستید زنشون بشین اما الان اومدین سر مزارشون و زیارتشون!😐
خب دختر خانومای بندگان خدا جا میخوردند و احساس شرمندگی میکردن و حتی نظرشون عوض میشد و ابراز پشیمانی میکردند و...
✅ چرا؟!
خواهر من چرا باید شرمنده باشی؟
با حفظ احترام به همه عزیزان ضایعاتی و نان خشک جمع کنی و ... ، اما شما حق داری که دلت نخواد با همچین شغل هایی ازدواج کنی. اشکالی از اون شغل ها و عزیزان نیستا. اما اشکال از شما هم نیست. ابدا وجدان درد نگیر. مگه قراره همشون شهید بشن؟ مگه همشون قهرمان ملی و اینا میشن؟ حالا بر حسب اتفاق و ده ها چیز دیگه، بعضی از شهدایی که هممون بهشون ارادت داریم، از این جور شغل ها داشتند و دمشون هم گرم و خدا روحشون شاد کنه.
اما خواهر من! تو رو خدا شما فکر نکن اگه به همچین شغل هایی جواب رد بدی، مدیون شهدا و مردم هستی.
زندگی این حرفا برنمیداره. درسته محور باید انسانیت و بزرگی روح و درک طرف مقابل باشه، اما روی پیشونی کسی ننوشته که من شهید میشم یا نمیشم. ننوشته اگه شهید شدم و بعدا اومدی سر مزارم، حاجت روا نمیشی و تا عمر داری باید مدیونم باشی.
مگه شوخی بازیه؟
مگه این حرفاست؟
خواهرم!
زندگی خیلی ظرافت و پستی و بلندی داره و لازم نیست با این مدل کلیپ ها احساس شرم و ناراحتی و دلسردی کنید.
لطفا احساس و اندیشه خودتون را نادیده نگیرید. تهش با همین احساس و اندیشه قراره زندگی و همسری و مادری کنید.
با چیزایی که بهش رسیدی زندگی میکنی. نه با چیزایی که با دو سه تا کلیپ، به دستگاه ادراکی و انتخاب شما بی احترامی کنه و یه احساس زودگذر به وجود بیاره و اساس و عمق نداشته باشه.
ببین اگه آدم درستی هست و به دلت میشینه، جواب مثبت بده.
نه اینکه دو سه تا کلمه از زندگی خاص و حتی گاها استثنایی این شهید و اون شهید بردارن و برای شما بشه بُت.
روح همه شهدای عزیز شاد🌷
اما شما زندگیتو بکن
اونجوری که دلت میخواد و باهاش حالت خوبه تصمیم بگیر.
دقیقا همان جوری که بتونی ازش لذت ببری
و بعدا به خاطر انتخاب اشتباه و جو گیر شدن، همه را به فحش و نفرین و حسرت نکشی.
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت27
بالای بینی اش را به حالت تفکر گرفت و چندثانیه بعد گفت:
- قطعا کسای دیگه ای هم هستن که میخوان در آینده خواستگار تو باشن درسته؟
سوالش کمی گیجم کرد! ولی کنجکاوی ام را پنهان کردم.
- آره، اما همشون پسرای دوستا و شرکا و همکارای بابامن که مطمئنا فقط و فقط قصدشون از ازدواج با من رسیدن به ارث و میراث بابام بعد از مرگشه و اصطلاحا داماد آقای یوسف پور بودن! باورت میشه شاید حتی اسمم ام ندونن؟!
نگاهش را از من گرفت و گفت:
- واقعا متاسفم، ولی...
ابرویی بالا انداختم و گفتم؛
- چی؟
روی ران پایش کوبید و گفت:
- همونا میتونن یه سرخط بشن برای پیدا کردن راه اینکه چطور باباتو راضی کنیم!
با کنجکاوی یک تای ابرویم را بالا انداختم !
- خب! چطور؟
- ما باید ببینیم اونا چطور میخوان خودشونو جا کنن تو دل بابات، منم از همون طریق وارد میشم.
خندیدم و گفتم:
- افشییین! اصلا میفهمی داری چی میگی؟ بین تو و اونا خیلی فرقه، بابای من و تو سر یه شراکت ناموفق الان دشمنای خونی هم هستن، ولی باباهای اونا یه مشت کاسه لیس خودشیرین مزخرفن! از طرفی اون پسرا یه عدهشون چند وقته که تو بخش اداری کارخونه بابام کار میکنن تا ۵،۶ سال دیگه بیان خواستگاری من ولی تو میخوای با این پیش زمینه قبلی بیای تو شرکت، ظرف شیش ماه هم بشی سوگلی بابام هم برسی به من؟ آره؟ دیگه خواهشا حرفای محال نزن!
با تکان دادن سرش به طرفین خنده ای کرد!
- وایسا وایسا خانم تخته گاز نرو! خب بابا من هرچی ام که ندارم یه چیز دارم که اونا ندارن!
با حرص گفتم:
- آره تو من فلک زده رو داری!
چشم غرهای رفت.
- آزاده! آروم باش، آروم.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸