ارتباط با بشریت کافیه✋
منو با ایشون تنها بزارید
ادب، دانایی، محبت، پشتیبانی
آدم چی میخواد از یه پارتنر دیگه؟😔😂
ولی اون گمشدهی چند ماه پیشم بود.. پیدا شد😭😭😭😭😭✨✨✨✨💘💘💘❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
بارالها باورم نمیشه.. دیگه رسما ازش دل کنده بودم..
💚داستان کوتاهِ #عیدی
✍🏻: ح.جعفری
[پردهیِ اول]
قاضی سه بار چکش را روی میز کوبید.
- ختم جلسه.
صدای لرزان مادرش پیچید...
- چی.. چی شد آقای قاضی؟
قاضی مشغول مرتب کر دن پروندههای رو به رویش شد. مادر این بار سمت وکیل دوید و عاجزانه پرسید:
- الان.. الان نتیجه دادگاه چی شد آقای موحدی؟
وکیل با شرمندگی سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
- من هر کار میتونستم انجام دادم.. اما... حکم اعدامه!
سربازی دستبند محمد را گرفت و از اتاق خارج شد. مادر وحشتزده پشت سرش از اتاق بیرون رفت. مادر شاکی را چند متر آنطرفتر دید. ناگهان سمتش دوید و به پایش افتاد. در چند لحظه، اشک تمام صورتش را خیس کرد. با هق هق گفت...
- خانم.. خانمم.. التماس میکنم! به پات میافتم! بگذر! از جوونم بگذر! خدا شاهده عمد نبوده! دیدی که قاضیام گفت! جوونمو بهم ببخش...
گریهاش آنقدر اوج گرفت که دیگر نتوانست ادامه دهد. اما دستانش همچنان پایین مانتوی زن را چنگ زده بود. زن داد زد:
- چی میگی؟! هااا؟! چی میگی؟! جوون من که مرد جوون نبود؟ من مادر نبودم که حالا باید زیر یه متر خاک برم دیدنش؟ نمیگذرم! ولم کن میگم صد سال دیگه ام نمیگذرم!
پسر به سختی خودش را از سرباز جدا کرد و سمت مادرش دوید. با همان دستهای دستبند زده، بازوی مادرش را گرفت و آنطرف کشید. جلوی مادرش که بیحال نشسته بود، همان وسط راهروی دادگاه، زانو زد. صورت مادر را با دستهای بستهاش قاب گرفت. بغضی که فرو خورد، سیب گلویش را لرزاند. تهریشهایش بلندتر و نامنظم شده بود. صورتش لاغر شده و استخوانهای گونهاش بیرون زده بود.
مادر مستأصل سرش را تکان داد و به چشمان مشکی پسرش که از اشکهای فرو نریخته پر بود و برق میزد، زل زد و به جای او کرور کرور اشک ریخت...
پسر انگشت شستش را بلند و با نوازش گونه مادر، اشک را از زیر چشمش پاک کرد.
- قربون اشکای پاکت برم مامانم.. اونی که باید بهش التماس کنی و به پاش بیافتی که این نیست.. امشب، شب اول شعبانه.. حسینِ زهرا.. ابوالفضلِ عباس.. به دست و پای اونا باید بیافتیم! والله دست اوناست همش... اگر قراره اتفاقی ام بیافته، اونا خودشون خوب بلدن چی به دل اون مادر داغدیده بندازن.. بلند شو فدای تو بشم من. دیگه جلوی من اشک نریز.. دیگه جلوی من به پای کسی نیافت که مرگمو به دیدن این صحنهها صد بار ترجیح میدم!!
شانههای مادر اینبار بیشتر لرزید. با دستهای لرزان گونههای تکیده و زیر چشم گود افتادهی پسرش را نوازش کرد و گفت:
- میگم مادر.. میگم.. میگم محمدم سینهزنتون بود.. مداح هیئتتون بود.. هر سال همین موقعا مولودیخون مجلستون بود.. شما دستشو بگیرید.. شما به دادش برسید..
بالاخره یک قطره اشک، پردهدری کرد و از کاسهیِ پرِ چشمان محمد به پایین چکید و روی گونههایش سر خورد. بین دو ابروی مادرش را بوسید و از جا برخاست. سرباز دوباره دستش را گرفت و با خودش برد. یک لحظه سرش را برگرداند. مادرش همانجا به دیوار تکیه داده بود و همچنان بیصدا اشک میریخت. اما اینبار لبخند محوی از سر امیدواری روی چهره رنجورش نقش بسته بود...
@mjholat
وای وای وای سوالات و درخواستهای چرت و پرت آدما تو فضای مجازی باعث میشه بخوام دلیت اکانت بزنم
ولی متأسفانه تو حقیقیام با درخواستها و سوالات چرت و پرت خواهر برادارم مواجه میشم