هدایت شده از بینهایت
پیرو سوال رفقا، در حالیکه هزاران نفر پشت درب سامانه بینهایت🚪، منتظر شروع دوره هستن🥺،
بینهایت هم درتلاشه تا با فراهم کردن شرایط، تا آخر سال، به امید خدا دوره جدید رو شروع کنه!
پیش ثبت نام رو انجام بدید و نگران بقیه اش نباشید☺️
به محض شروع دوره مجازی بینهایت براتون پیامک میاد!
👈 پیش ثبت نام : Bn.javanan.org
#دهه_هشتادیا
♾ @binahayat_ir
لیست تحریم جدید علیه دشمنان زبان و فرهنگ و ادب فارسی:
عدم استفاده از کلمات:
گشاد،حق،اوکی،مرسی،شت،مود،وایب،...
چه در مکالمات و چه در پیام ها. شروع از امشب.
مجهولات ☫
- من سعیمو کردم. همه سعیمو کردم ثابت کنم این که من چادری ام و تو مانتویی ... این که من انقلابی ام
خب بازم تو اوج خوشی حالم و بد کردی :)
ولی این بار نه خودت،
دختر کی فکرشو میکرد؟ من صد در صد رو برگشتنت حساب باز کرده بودم..؟
اصلا چی شد؟
چی شد که ایموجیای خنده رو از ادامه متنی که تو گروه، ریپلای به عکس اعلامیه ات فرستاده بودم پاک کردم و زنگ زدم به مامانم؟
نوشته بودم:"وای با این نرم افزار اعلامیه ساز ساختید؟"
الان یعنی خوب نشدی؟
یعنی یه خوب نشده ی دیگه به خوب نشده های اطرافم اضافه شد؟
یعنی اون همه هدفی که برای درمان بچه های سرطانی داشتم، همش نقش آب؟
یعنی پیویت، پیجت، همه خاموش خاموش میمونه؟
تا همیشه؟
یعنی دیگه زنده نیستی؟
نمیتونم باور کنم!
ما با هم خاطره داریم. خاطره.
خاطره ها آدمایی که پیشت نیستن و میارن پیشت، آدمایی که مردن و زنده میکنن...
خاطره ها با عقل و حقیقت میجنگن.
خاطره ها اشک آدمو در میارن...
اصلا مگه میشه زنده نباشی؟ ما تا همین چند ماه پیش با هم کلی دیوونه بازی کردیم، کلی سلفی انداختیم.
ما اختلاف داشتیم. ولی تو پیامامون. وقتی رودررو نبودیم. چشمای آدما باعث میشه همه ناراحتیا یادت بره. این غیرقابل انکاره ¡
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت30 مشتی توی شکمش زدم و گفتم: - بی
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت31
خودم را که در آینه دیدم لبخندی زدم. ناگهان گونه نگار را بوسیدم و گفتم:
- ممنون عزیزم.
خندهای از سر ذوق کرد.
- قابلی نداشت عسلم.
نگار از آن دسته افراد بود که مامان خدا بیامرز، تا زنده بود مدام میکوبیدش توی سر من!
با این فکر، دوباره یک لحظه دلم برای مامان تنگ شد. به لباس تنم با اکراه نگاه کردم. نگار گفت:
- چی شده عسلم؟
لبخندی زدم.
- هیچی، بیا بریم بیرون عزیزم، بقیه منتظرن!
دوباره گفت:
- باشه عسلم.
چشم غرهای رفتم. دستم را از دستگیره در برداشتم. سمتش چرخیدم. با خنده گفتم:
- با همین فرمون پیش بری من امشب شکرک میزنم!
یکدفعه زد زیر خنده! ابرویی بالا انداختم. دستش را کشیدم تا بیرون برویم. وقتی رسیدیم به پذیرایی همه دست و سوت زدند و این حرفها....
باقی مراسم عم مثل روال عادی تمام تولد ها گذشت. شام را که خوردیم کم کم مهمانها خداحافظی کردند و رفتند. فوری توی اتاق، لباسهایم را عوض کرده نکرده سراغ گوشی رفتم. افشین دو تا صوت فرستاده بود!
- سلام آزاده خوبی؟
خیله خب شیطون خانم دیگه تولدتم میشه و به ما نمیگی آره؟
متعجب ماندم که از کجا فهمیده بود؟! چشمهایم را ریز ردم. سراغ گروهی رفتم که پیامهایش خیلی وقت بود داشت خاک میخورد...
شاید ۵۰،۶۰ هزار تا پیام جدید آمده بود. بیخیال زدم رفتن به آخرین پیام. بعد از چندتایی بالا و پایین کردن، پیام هستی را دیدم!
- بله بله از کوچه پشتی خبر آوردن امروز تولد یه دختر کوچولوی خل و چله!
به افتخار خودش و اونی که بعد از ۴۰، ۵۰ روز تو روز تولدش زبونش و باز کرده، مشت و لگد و سیلی!
و بعد کلی ایموجی خنده و چشم قلبی و کیک و ریسه و بادکنک و... از لحن پیامش کمی خنده ام گرفت. بعد از آن هم کلی ریپلای شده بود و تبریک گفته بودند. افشین هم احتمال زیاد از همینجا فهمیده بود. نفس عمیقی کشیدم. دوباره سراغ گفتگوی شخصی رفتم. در جوابش تشکر گرمی کردم. صوت بعدی اش چهار پنج دقیقه بود!
کلافه بازش کردم و گوش دادم.
- آزاده میگما من گفتم دیگه بهت زنگ نزنم...
ولی راجع بهش فکر کردم بهترین راهش همینه که تو اول بری تو شرکت بابات مشغول کار بشی و بعد که یه کم جا افتادی ورود منو به بابات پیشنهاد بدی. لازمم نیست زیاد توضیح بدی کی ام و داستان ببافی و اینا... اول فقط میگی دوستمه و چیزای دیگه. حالا فعلا اینارو بیخیال اینا برا مرحله بعده الان بیا بهت بگم باید از فردا چیکار کنی....
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از 🇮🇷دختــران چــادری🇮🇷
🛑 سر غزل را چاقوی شوهرش برید یا اینستاگرام؟
✍ شاد و چاقو بدست، در کنار همسر جوان و جگر گوشه اش کیک تولد می برد.
از بریدن این کیک تا بریدن سر غزل چقدر طول کشید؟ نمیدانم!
این همان چاقوی خون آلود در دستان شوهر غزل است؟ نمیدانم!
اما روزی که خبر این جنایت منتشر شد به همسرم گفتم : به ظن تجربه میدانم که این جنایت یا ریشه در اینستاگرام دارد یا واتساپ و..
اکنون نطق مادر شوهر غزل و ایضا پدر غزل در خبرگزاری ها باز شده و گفته اند که عروس نوجوان سرش را برسر ارتباطات اینستاگرامی باخته است.
سهم سجاد، سهم غزل، سهم آن مرد سوری و باند دخترقاپ و.. هرچه باشد، بی انصافی است اگر سهم مخالفین «صیانت از فجازی» را نادیده بگیریم در این خون بر زمین ریخته!
به عنوان یک کارشناس متخصص و آسیب شناس فجازی ادعا میکنم :
تمام کسانی (از خواص تا عوام) که با قلم و زبان خود، علیه ساماندهی فجازی و تصویب قانونی (که به ولنگاری مجازی پایان میدهد) مخالفت می کنند در خون غزل شریکند.
حتی اگر به اندازه «یک کلیک» با طرح صیانت مخالفت کرده باشند.
📚 وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
🇮🇷 مهران موزون
🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇
http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
مجهولات ☫
🛑 سر غزل را چاقوی شوهرش برید یا اینستاگرام؟ ✍ شاد و چاقو بدست، در کنار همسر جوان و جگر گوشه اش کیک
به نظرم بزرگترین جنایت و بی غیرتی شوهره وقتی بود که گذاشت زنش به اینجا برسه!