مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت30 مشتی توی شکمش زدم و گفتم: - بی
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت31
خودم را که در آینه دیدم لبخندی زدم. ناگهان گونه نگار را بوسیدم و گفتم:
- ممنون عزیزم.
خندهای از سر ذوق کرد.
- قابلی نداشت عسلم.
نگار از آن دسته افراد بود که مامان خدا بیامرز، تا زنده بود مدام میکوبیدش توی سر من!
با این فکر، دوباره یک لحظه دلم برای مامان تنگ شد. به لباس تنم با اکراه نگاه کردم. نگار گفت:
- چی شده عسلم؟
لبخندی زدم.
- هیچی، بیا بریم بیرون عزیزم، بقیه منتظرن!
دوباره گفت:
- باشه عسلم.
چشم غرهای رفتم. دستم را از دستگیره در برداشتم. سمتش چرخیدم. با خنده گفتم:
- با همین فرمون پیش بری من امشب شکرک میزنم!
یکدفعه زد زیر خنده! ابرویی بالا انداختم. دستش را کشیدم تا بیرون برویم. وقتی رسیدیم به پذیرایی همه دست و سوت زدند و این حرفها....
باقی مراسم عم مثل روال عادی تمام تولد ها گذشت. شام را که خوردیم کم کم مهمانها خداحافظی کردند و رفتند. فوری توی اتاق، لباسهایم را عوض کرده نکرده سراغ گوشی رفتم. افشین دو تا صوت فرستاده بود!
- سلام آزاده خوبی؟
خیله خب شیطون خانم دیگه تولدتم میشه و به ما نمیگی آره؟
متعجب ماندم که از کجا فهمیده بود؟! چشمهایم را ریز ردم. سراغ گروهی رفتم که پیامهایش خیلی وقت بود داشت خاک میخورد...
شاید ۵۰،۶۰ هزار تا پیام جدید آمده بود. بیخیال زدم رفتن به آخرین پیام. بعد از چندتایی بالا و پایین کردن، پیام هستی را دیدم!
- بله بله از کوچه پشتی خبر آوردن امروز تولد یه دختر کوچولوی خل و چله!
به افتخار خودش و اونی که بعد از ۴۰، ۵۰ روز تو روز تولدش زبونش و باز کرده، مشت و لگد و سیلی!
و بعد کلی ایموجی خنده و چشم قلبی و کیک و ریسه و بادکنک و... از لحن پیامش کمی خنده ام گرفت. بعد از آن هم کلی ریپلای شده بود و تبریک گفته بودند. افشین هم احتمال زیاد از همینجا فهمیده بود. نفس عمیقی کشیدم. دوباره سراغ گفتگوی شخصی رفتم. در جوابش تشکر گرمی کردم. صوت بعدی اش چهار پنج دقیقه بود!
کلافه بازش کردم و گوش دادم.
- آزاده میگما من گفتم دیگه بهت زنگ نزنم...
ولی راجع بهش فکر کردم بهترین راهش همینه که تو اول بری تو شرکت بابات مشغول کار بشی و بعد که یه کم جا افتادی ورود منو به بابات پیشنهاد بدی. لازمم نیست زیاد توضیح بدی کی ام و داستان ببافی و اینا... اول فقط میگی دوستمه و چیزای دیگه. حالا فعلا اینارو بیخیال اینا برا مرحله بعده الان بیا بهت بگم باید از فردا چیکار کنی....
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از 🇮🇷دختــران چــادری🇮🇷
🛑 سر غزل را چاقوی شوهرش برید یا اینستاگرام؟
✍ شاد و چاقو بدست، در کنار همسر جوان و جگر گوشه اش کیک تولد می برد.
از بریدن این کیک تا بریدن سر غزل چقدر طول کشید؟ نمیدانم!
این همان چاقوی خون آلود در دستان شوهر غزل است؟ نمیدانم!
اما روزی که خبر این جنایت منتشر شد به همسرم گفتم : به ظن تجربه میدانم که این جنایت یا ریشه در اینستاگرام دارد یا واتساپ و..
اکنون نطق مادر شوهر غزل و ایضا پدر غزل در خبرگزاری ها باز شده و گفته اند که عروس نوجوان سرش را برسر ارتباطات اینستاگرامی باخته است.
سهم سجاد، سهم غزل، سهم آن مرد سوری و باند دخترقاپ و.. هرچه باشد، بی انصافی است اگر سهم مخالفین «صیانت از فجازی» را نادیده بگیریم در این خون بر زمین ریخته!
به عنوان یک کارشناس متخصص و آسیب شناس فجازی ادعا میکنم :
تمام کسانی (از خواص تا عوام) که با قلم و زبان خود، علیه ساماندهی فجازی و تصویب قانونی (که به ولنگاری مجازی پایان میدهد) مخالفت می کنند در خون غزل شریکند.
حتی اگر به اندازه «یک کلیک» با طرح صیانت مخالفت کرده باشند.
📚 وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
🇮🇷 مهران موزون
🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇
http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
مجهولات ☫
🛑 سر غزل را چاقوی شوهرش برید یا اینستاگرام؟ ✍ شاد و چاقو بدست، در کنار همسر جوان و جگر گوشه اش کیک
به نظرم بزرگترین جنایت و بی غیرتی شوهره وقتی بود که گذاشت زنش به اینجا برسه!
بچه ها ولی من داستانم با بینهایت با همتون فرق داشت😂💔
من خودم مخالف ۱۰۰٪ی بودم.حتی مسخره هم میکردم. ولی .. بله میگم که باید پیوی صحبت کنم.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت32
برای فردا صبح، ساعت هفت کوک کرده بودم. سریع لباسهایم را عوض کردم. پایین رفتم.
بابا هنوز دستشویی بود. نان را گذاشتم داخل مایکروویو گرم شد. بعد هم سریع یک سفره رنگارنگ چیدم. دویدم پشت در دستشویی، در زدم و گفتم:
- باباجان! نمیخوای بیای بیرون؟
بابا هیچ وقت در دستشویی حرف نمیزد، ولی قشنگ میتوانستم تصور کنم از بیدار شدن این موقع من قیافه اش چه شکلی شده! خنده ریزی کردم. از پشت در دستشویی آمدم کنار، بعد از یکی دو دقیقه هم بابا بیرون آمد. با خنده گفت:
- به به امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده که آزاده خانم این موقع صبح از خواب بیدار شدن؟
بعد چشمکی زد و ادامه داد:
- نکنه از آثار ۱۸ ساله شدنه؟
خندیدم.
- مجددا اول سلام، بعد صبح بخیر... حالا به اونجاهاشم میرسیم..!
ابرویی بالا انداخت و سر میز نشست.
شروع به خوردن کرد. من هم اولین لقمه را در دهانم گذاشتم. اصلا عادت به خوردن صبحانه نداشتم، این که صبح این قدر زود هم بود روی کم اشتهایی ام تاثیر داشت.
بعد از چند دقیقه گفتم:
- بابا... میگما...
سرش را بالا آورد. در حالی که لقمه اش را می جوید، سوالی نگاهم کرد.
- من که امسال تو بهبوهه فوت مامان کلا یادم رفت انتخاب رشته کنم و اینا... حالا ام که نمیتونم تا آخر سال بیکار و علاف بشینم تو خونه!
دست هایم روی میز به هم گره کردم. نگاهم را به انگشتانم روختم و ادامه دادم:
- خودتم میدونی ممکنه تو همین بیکاری هزار تا فکر و خیال بیاد تو سرم...
ریز نگاهم کرد. ابرویی بالا انداخت و گفت:
- آره، درسته... خب برنامه خاصی برای این چند ماه داری؟
لبخند ویژهای زدم. مستقیم در چشمانش نگاه کردم و گفتم:
- بله؛ کار تو شرکت بابام!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸