🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت33
همانطور متعجب در چشمانم زل زد..! شاید هنوز باورش نمیشد. با خنده دستم را مقابل صورتش تکان دادم.
- بابا ! چیشد؟
به خودش آمد. با خنده سرش را به طرفین تکان داد.
- هیچی فقط واقعا تعجب کردم!
بعد از مکثی گفت:
- آزاده تو مطمئنی از این تصمیمت؟
چشم روی هم گذاشتم و گفتم:
- میدونی بابا، خیلی بهش فکر کردم... و تا به نتیجه قطعی نرسیدمم مطرح نکردم! به این رسیدم که بههرحال بدک نیست منم یه چیزایی از شرکت داری سرم بشه. حداقل برای آینده.
بشاش بله ای گفت. در حالی که برمیخواست کتش را از روی صندلی خالی کنارش برداشت. رو به من کرد.
- پس از امروز میخوای بیای؟
وسایل روی میز صبحانه را کمی جمع کردم.
- نمیدونم... امروز بیام اونجا اتاقی، میزی، چیزی دارم؟
ابرویی بالا انداخت.
- بله! تو یه یک ساعت صبر کن، تو اتاق خودم برات میز میذارم. میام دنبالت که بیای.
لبخند گرمی زدم و گفتم:
- نه بابا، نمیخواد باز بیای دنبالم. اتاق که اوکی شد یه زنگ بزن میام.
داشت یقه کتش را روبروی آینه کنار جا کفشی مرتب می کرد. یک لحظه دست کشید. سمتم برگشت.
- ولی...
با دسته ای نان که در کیسه گذاشته بودم سمت فریزر رفتم.
- ولی و اما نداره چرا بیخودی انقدر خودت و اذیت کنی؟ یه تاکسی خرجشه.
لبخند زد. باشه ای گفت. کمی بعد از خانه بیرون رفت. بابا از آن دست آدمها بود که از وقتی موهایش جوگندمی شده بود جذابترش میکرد! کت طوسی هم که دیگر ختم کلامش بود.
بینوا او هم شانسی نداشت. در چهل و سه، چهار سالگی بود که مامان رفت... هنوز شور و جذابیت جوانیاش را داشت. حتی گاهی بحثش بود به یک بجه دیگر فکر کنند. یک پسر که عصای دست بابا باشد. مامان هنوز جوان بود. توانش را داشت. سی و پنج سال برای بچه دار شدن سن زیادی نیست! اما من مخالف بودم. دروغ چرا؟ حسودیام می شد. اگر قرار بود شازده بیاید بشود پسر مامان و سوگلی بابا.. بچه دوست داشتم اما با این کنار نمیآمدم. منافع و مواضعم در خانواده برایم مهم بود!
بهرحال از امروز باید به بابا ثابت میکردم که خودم هم میتوانم عصای دستش شوم. از امروز فاطی کماندوی شرکت میشدم، خودم چارچنگولی همه چیز را میپاییدم تا کسی خیال خامی به سرش نزند!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
وقتی اصطلاحا نخبه هامون از زندگی توحیدی و اعتقادات و ایمان هیچی ندونن این چیزا دور از انتظار نیست ...
اصلا نقش کلیدی اعتاقادتت در زندگی و مسیر پیشرفت رو نمیدونن !
وقتی دغدغه پدر مادرا شده خرج کردن برای کلاس کنکور و.. بی توجه به اینکه این گل من داره چجور رشد میکنه ؟ هی کود و آب میریزن پاش ، بدون هیچ الگوی رشدی .. معلومه این نهال یه بلوط وحشی میشه !