Tom Tamlinson
رو میشناسید ؟
به طرز عجیبی دیروز که رفتیم مدرسه یک نفر با گچ صورتی رو بخش گچی تختمون اسمش رو با حروف بزرگ و خط عجیبی نوشته بود ، و هیچ کسی ام (حتی معلم) تا آخر پاکش نکرد . هم چنانم هست !
راستی دیشب حوالی ساعت ۹ و ۱۰ حرم حضرت معصومه انقدرر قشنگ بود🥺
یجوری انگار میشد پرواز فرشته ها رو تو آسمونش حس کنی :)
مفصل براتون مینویسم ...
سلام رفیق دهه هشتادی خودم❤️
از اونجا که ما دهه هشتادیا هیچ چیزی رو بدون دلیل قبول نمیکنم و من به شخصا دلیل دینی رو با دانش تجربی و انسانی میسنجم و قبولش میکنم این دوره با اساتید برجسته که واقعا محشر بودن جواب تک تک سوالای ما نوجوونا رو میدادن :)
بیایین که به یه سفر عشق و محبت میخوام دعوتتون کنم❤️
-
میدونم خیییلی سوال تو ذهنته که هنوز حل نشده🧐
-مثلا اینکه «خدا» کیه و چیه؟
-یا چرا خود خدا بدی رو آفریده و میگه از بدی دوری کنید؟
-اصلا خدا چه کاری داشته که مارو آفریده؟
و.....
-
*جواب همهههی این سوالا و کلی سوالای دیگه رو میتونی تو دوره مجازی بــینهــایـ♾ـت پیدا کنی(با دلایل منطقی و علوم تجربی)😍
-
وقت زیادی ام نمیخواد با روزی ده دقیقه 😍💪🏻
-
تا یادم نرفته بهت بگم که این دوره کاملا رایگانه و حتی کلی جایزه های عالی بدون قرعهکشی و برحسب امتیاز کسب شده توسط خودتون هست💕و اینترنت تونم نیم بها هست
-
از تبلت و گوشی و ساعت هوشمند گرفته تا سفر تفریحی- زیارتی مشهد😎
زیر نظر استان قدس رضوی هستیم و این یعنی امام رضا حواسش هست بهمون تو کل راه❤️
-
چییی شد؟ پس چرا نشستی؟🤪
کولهبارتو ببندو آماده سفر بینهایت شو😍
خلاصه از بینهایت به بینهایت میرسی و ضرر نمیکنی و کلی سود میکنی و دست خالی بیرون نمیری 👀♥️
-
-
دوره ویژه دهه هشتادیا (۸۷تا۸۰) هست ولی جوایز ما (۸۴تا۸۰) اردو مشهد ام شاملش بود و کلی خاطره قشنگ:)
-
-
https://dn.javanan.org
https://bn.javanan.org/Login
(لینک رو کپی کنید یا از گوگل بگیرید و یا به من دایرکت بدید بفرستم)
-
-
بینهایت عزیزم که جز خونوادم شده :
@binahayat.ir 💛
استاد باقر زاده عزیز مون که طولانی ترین و شیرین ترین جلسه رو با ایشون داشتیم😍 :
@bagherzadeh91
استاد وکیلی عزیز مون که نویسنده بیش از ۷۰ کتاب هستن و کلی ازشون بهره بردیم:🌱
@ostad_vakili
اساتید دیگه پیج شون نبود 👀
-
-
اگه سوالی داشتید بپرسید تا کمک تون کنم♥️🙏
@birahe_nevis
و در اخر با بینهایت به بینهایت میرسید:)
مخلص شما یاعلی مدد 🌿
مجهولات
بالاخره تمام شد . یک کتاب جذاب .. (تا حدودی) که باید اولش کمی تلاش کنید تا پاش بنشینید، اما کم کم جذب خواهید شد .
جو کاملا خبرنگارانه با کمی آمیخته درام دارد که به شخصه برایم خیلی جالب بود (عاشق خبرنگاری و کارآگاهی ام)
دو فرهنگ غرب و شرق را در قالب فصل هایی که در پی هم می آیند ، به زیبایی نشان میدهد و تحلیل میکند . بدون تعصب زشتی ها و زیبایی های هر کدام را نشان میدهد .
اما در متن تمام این داستان ها ، در اصل به شهید ادواردو آنیلی پرداخته می شود .
چاپی که بنده مطالعه کردم بسیار قدیمی بود و اشکالاتی داشت . قطعا به شما چاپ جدید را پیشنهاد میکنم !
جمله بندی ها کوتاه و روان بود . داستان هم از زاویه اول شخص و زبان محاوره ، و هم از زاویه سوم شخص و زبان محور روایت شده بود .
در کل ایده نویسنده برای بیان داستان ادواردو جالب و جدید بود . خود کتاب زیاد گیرا نبود اما دوست داشتم ! یک جاهایی هم داشت که شدیدا میخکوبت میکرد ..!
در کل پیشنهاد میکنم مطالعه کنید :)
- ولی یکی از موهبات لباس فرم مدرسه این بود که دیگه واسه اونجا مشکل نمیدونم چی بپوشم نداشتیم 🙂😂🤦♀
مجهولات
راستی دیشب حوالی ساعت ۹ و ۱۰ حرم حضرت معصومه انقدرر قشنگ بود🥺 یجوری انگار میشد پرواز فرشته ها رو تو
چادرهایمان خیس خیس شده بود . انگار تازه از ماشین لباس شویی بیرون آورده باشی !
مامان دست حانیه را گرفت . شروع کرد به دویدن ! حانیه جیغی کشید و دنبالش کشیده شد . من هم پا تند کردم . بهشان رسیدم . بالاخره زیر یکی از طاق ها ایستادیم . نفسی گرفتم . خندیدم و گفتم :
- چه خبره ؟
مامان دو طرف بارانی اش را گرفت و به هم نزدیک تر کرد .
- سرده !
خنده ای کردم . نگاهی به بینی سرخ شده حانیه افتاد . و پایین چادر مشکی باند و لیزش که حسابی گلی شده بود ! چادرش را باز روی سرش کشید . کمی ایستادیم . بابا و پسر ها هم آمدند . کت ها و کلاه های آن ها هم خیس خیس بود ! خوش وبش کرده و نکرده راه افتادیم . از زیر طاق که خارج شدیم ، باز کوبش قطره های درشت باران بر سرمان شروع شد !
سرم را بالا آوردم . نگاهم را به گنبد طلایی دادم . امشب ، زیر این باران ، جور دیگری می درخشید ! شده بود تکه طلایی در آسمان سیاه ..! ماهِ این شبِ ابری و بی ماه شده بود ...
ماسکم را پایین دادم . نفسی عمیق کشیدم . بوی باران و سوز سرما ، تمام ریه ام را پر کرد . دستم را روی سینه گذاشتم .
- السلام علیک یا فاطمه المعصومه . یا بنت موسی ابن جعفر و رحمته الله و برکاته ...
ادامه دارد ...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت38
تا رسیدم به خانه لباسهایم را عوض کردم. زیر باد کولر، روی کاناپه نشستم. فورا شماره افشین را گرفتم. چند بوق خورد تا پاسخ داد.
- الو؟
صدای خنده اش از پشت گوشی آمد.
- سلام خانم جانشین مدیر عامل! حالتون چطوره؟
چشم غره ای رفتم. کلافه گفتم:
- مسخره بازی در نیار افشین. اه. امروز همه چیز خراب شد.
ناگهان لحن صدایش چرخید. قشنگ معلوم بود کشتی هایش غرق شده. نگران گفت:
- چطور؟
کنترل تلوزیون را از میز عسلی روبرویم برداشتم. دکمه قرمزش را فشردم. موبایل را کنار گوش دیگرم گذاشتم و گفتم:
- هیچی بابا رفتم اونجا داریوش شروع کرد جلف بازی در آوردن، منم اعصابم خورد شد با بابا دعوا راه انداختم. آخرشم جا گذاشتم برگشتم خونه.
آرام پرسید:
- داریوش؟
اوهومی گفتم. فورا گفت:
- همون پسرعموت که میگفتی خیلی خودشو میچسبونه بهت؟
خندیدم.
- آره دیگه...
چند ثانیه ای سکوت کرد. بالاخره صدایم در آمد.
- افشین کجا رفتی؟
خنده پیروزمندانه ای کرد. گفت:
- ایول ..!
ابروهایم بالا پرید.
- وا چرا دقیقا؟
- برای اینکه مرحله دوم نقشه رو به بهترین نحو تو مرحله اول حل و فصل کردی!
نگاهی به تلوزیون که روشن شده بود انداختم. بی صدا کردم. روی مبل صاف نشستم و پرسیدم:
- مگه مرحله دوم چی بود؟
- شناختن بزرگترین رقیب و... حذفش!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸