🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت42
بیخیال تکه انداختن هایش به خودم شدم. قشنگ روی مبل لمیدم. بابا چشم غره ای واضح برایم رفت و گفت:
- آزاده بابا بیا همراهم این شکلاتارو بهم بده.
لبهایم رادر خطی صاف کردم. با گفتن چشمی پشت سرش به راه افتادم. از شر نگاه های همیشه همراه زنعمو، پشت یخچال رفتیم. بابا با لحنی خشن تر از تمام این چندماهه ی بعد از فوت مامان گفت:
- آزاده هر چیزی ام که هست وظیفته احترام بزرگترت و حفظ کنی، فهمیدی!
یاد حرف افشین افتادم.
- مواظب باش تو مسیر زشت کردن اونا خودت از چشم بابات نیفتی!
صورتش را که نزدیک صورتم کرده بود ناغافل بوسیدم و گفتم:
- چشم خلیل خان! فقط بخاطر شما.
دلش زود زود صاف شد و لب گزید، دست روی شانه ام گذاشت و گفت:
- بهت قول میدم نزارم تو زندگیمون بیشتر از این کسی دخالت کنه!
با لبخندی تایید کردم. جعبه شکلات مجلسی را ازداخل کابینت به دستش دادم. دوباره سمت اتاقم رفتم. یک دامن شلواری طوسی با لباسی خردلی رنگ و شال بلند حریر طوسی پوشیدم. پایین رفتم. نگاه از همه گرفتم. به داریوش چشم دوختم.
- داداش میای بریم تو حیاط؟
ناشیانه یقه کتش را درست کرد. پشت سرم به راه افتاد که عمو با لبخندی تحسین آمیز در گوش زنعمو چیزی گفت.
چند ثانیه بعد، روی صندلی سفید فلزی حیاط لمیدم. به داریوش که هنوز داشت صندلی را عقب میکشید نگاهی کردم و گفتم:
- داریوش، توقع داری باور کنم فقط بخاطر تبریک اومدین؟
نشست. خنده ای کرد و گفت:
- به هیچ وجه!
سمتش خم شدم. چشمانم را ریز کردم و پرسیدم:
- پس برای چی؟
گلویش را صاف کرد.
- خب، مامان و بابام دارن دوباره میرن خارج و...
محکم روی پیشانی ام کوبیدم و گفتم:
- اوکی! اوکی...
ناگهانی سرم را بالا آوردم. فورا پرسیدم:
- راستی،تو چرا مثل بقیه شون نمیری خارج؟
لبخند ناشیانه ای زد.
- چون من همه آرزو ها و اهداف و آیندم تو ایرانه!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت43
با اکراه تایید کردم.
- اوکی، ولی... کلا نمیخوای باهاشون بری داداشا و آبجیتم ببینی؟
پوزخندی زد و گفت:
- وقتی میرم اونجا حرفا و طعنه هاشون دیوونم میکنه!
ول کن نیستن که...
خصوصا حالا که ستی ام یه کالج معتبر قبول شده و دیگه چماقی بزرگتر از اون نیست برای کوبیدن رو سر من!
برایش ابراز تاسف کردم. ناگهان با شیطنت گفتم:
- چه خوشتیپ شدی راستی!
انگار از همان اول هم منتظر بود این حرف از دهانم در بیاید! فوری لبخند پهنی زد و گفت:
- ممنون لطف داری.
با انگشت آرام، روی میز ضرب گرفتم.
- خب، حالا این کت و شلوار مناسبتش چیه؟
سرش را خاراند.
- حقیقت امروز بابات بهم گفت بهتره تیپم و تغییر بدم.
ابرویی بالا انداختم.
- مگه تاحالا بهت نگفته بود؟
نگاهش را از من گرفت.
- نه خب اینبار...
- گفت که من اینطور گفتم درسته؟
- اوهوم!
خندیدم و گفتم:
- آقا داریوش! من و نگاه کن. بهتر بود همون اول به حرف بزرگترت گوش میکردیا!!
محجوبانه خنده ای کرد. خداراشکر نیم ساعت بعد بند و بساطشان را جمع کردند که بروند. قرار شد داریوش هم از یکهفته بعد تا دو، سه ماهی دوباره خانه ما باشد...
بعد از رفتنشان سریع گوشی را برداشتم. شماره زندایی پوران را گرفتم، چند تا بوق خورد. داشتم نا امید میشدم که بالاخره گوشی را برداشت.
- الو زندایی؟
در حالی که معلوم بود به شدت مشغول کار دیگری است، جواب داد:
- سلام جانم؟
با شنیدن صدای گرمش انرژی دوباره ای گرفتم!
- خوبین شما؟ دایی؟ آراد کوچولو خوبن؟
- خداروشکر همگی خوبیم. شما خودت خوبی؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
موج ششم هم گذراندیم و زنده ایم ...
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود !
#مجهولاتجان
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت43
لبخندی زدم.
- بله ممنون.
نفسیرگرفتم و گفتم:
- حقیقت نیاز به کمکتون دارم...
- جانم چی شده؟
- نه چیزی نشده، بزارید برم سر اصل مطلب؛ یه بنده خدایی رو میخواستم بیاد خونه کمک کار باشه ولی خودم کسی رو نمیشناختم! البته یه سری شرایط خاصی هم دارما.. شما کسی رو میشناسید؟
نه تحسین کرد و نه توصیه، همان رفتاری که برای من بهترین نوع بود!
- شرایطتون چیه؟
با خودکار روی کاغذ روبرویم شروع به کشیدن زیگ زاگ کردم!
- میخوام جوون باشه. یعنی هم سنش زیاد به سن بابام نخوره، هم خیلی پیر نباشه که دو دقیقه یه بار از پا بیافته. اهل ناز و عشوه و اینام نباشه...
خلاصه آدم اهلی باشه. سوء استفاده نکنه از اعتمادمون و همین چیزا... فقط هم هفت صبح تا شیش عصر باشه کافیه؛ با توجه به این مور که از هشت و نه صبح تا دو و سه شب ام هیچکس خونه نیست.
نفسی گرفتم. ادامه دادم:
- هزینه شم زیاد مهم نیست ولی بازم میگم مطمئن باشه!
- حله، فقط بابات که در جریانه؟
- نه هنوز، شما دنبالش باشید اگر پیدا شد من باهاشون مطرح میکنم.
با لحن مهربانی گفت:
- باشه فدات شم حالا خودم که زیاد آشنایی ندارم ولی از طریق خواهرم پیگیری میکنم.
نفس عمیقی از سر اطمینان کشیدم.
- دستتون درد نکنه واقعا!
- خواهش میکنم عزیزم. راستی امشب بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم؟
آراد که دلش خیلی گرفته تو ام که با بچه ها خوب میسازی! یه سر بریم پارکی، جایی؟
خندیدم و گفتم:
- اتفاقا منم دلم خیلی برای خودتون و آراد تنگ شده، حتما خوشحال میشم.
- حله پس نیم ساعت قبلش بهت زنگ میزنم.
بعد از تشکر و خداحافظی تماس را قطع کردم. گوشی را سفت فشردم. لبخند خبیثی زدم و از اتاق بیرون رفتم.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مبعث بعنی نگو ۴۰ سالم شد دیگه هیچ گلی نمیتونم برای اصلاح خودم به سرم بگیرم ... تو ۴۰ سالگی حتی میشه پیامبر شد !
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت44
شب حدود ساعت هشت و نیم زندایی تماس گرفت. نه هم آمد دنبالم، رفتیم بستنی گرفتیم و در پارک خوردیم. در نهایت کلی عکس دیگر هم به عکس هایی که از بدو تولد با آراد داشتم اضافه شد!
آراد که داشت برای بار دهم از پله های سرسره تونلی بالا میرفت تا سر بخورد زندایی با لبخندی گفت:
- اوضاع احوال چطوره آزاده؟
نفسی عمیق گرفتم. با کشیدن آهی بیرونش دادم. زندایی نگاهش را روی صورتم ریزتر کرد.
- اتفاقی افتاده؟
بغض در گلویم شکست و گفتم:
- آره، حقیقت خیلی از خاله و مامان جون و دایی دلگیرم!
با اخمی از سر نکرانی نگاهم کرد.
- چطور؟
صدایم لرزید...
- خیلی دور مارو خالی کردن. خبراش به گوشم میرسه که چقدر دور هم جمع میشن و ماهارو در جریان نمیزارن... از اونطرفم این رفتارا که میشه عمه هام زیر پای بابام میشینن که زن بیاره تو خونه، بشه آیینه ی دق من!
نمیدونم واقعا این رسمشه؟ سر این اتفاق دیگه ما با هم هفت پشت غریبه شدیم؟ اصلا بابام دیگه دامادشون نیست، خب، هنوز پسرعمشون که هست! من که نوشون هستم؟
زنعمو متاسف سری به طرفین تکان داد...
- چرا بهت دروغ بگم؟ حقیقت خاله و شوهر خالت خیلی زیر پای مهدی و خانم بزرگ میشینن که رای شونو بزن، منم که هرچی بگم عروسم!
آمدم چیزی بگویم که حرفم رو برید!
- بهترین راه همینه که خودت بیای و یه سری چیزا رو بگی، اما راجع به ازدواج مجدد بابات باید تجدید نظر کنی!
با شنیدن بخش دوم حرفش، حرف اولش را کاملا فراموش کردم. با صدایی که بی دلیل بالا رفت گفتم:
- وای زندایی! زندایی! تو رو خدا شما دیگه نگید...
شما رو ارواح مامانم صبر کنید، بزارید کم کم یکسال بشه، کفن مامان خشک بشه بعد...
فوری دستش را به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت:
- باشه، باشه گلم قبول دارم!
چشم و ابرویی نازک کردم و چند ثانیه بعد گفتم:
- باشه خودم یه بار میام قشنـــــگ توجیهشون میکنم!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت45
روی شانه ام کوبید و گفت:
- البته حفظ احترام بزرگتر یادت نره!
چشمکی زدم و گفتم:
- چشـــم پوران جون!
یکهفته بعد داریوش ظهر مستقیم از شرکت به خانه ما آمد. بابا هم همه را نهار رستوران دعوت کرد. همان جا برای نازی، مستخدمی که دو، سه روزی بود در خانه مان کار میکرد یک پرس غذا گرفتم و بردم. در راه برگشت بودیم که گوشی ام زنگ خورد!
افشین بود؛ سریع جواب دادم.
- الو سلام جانم کاری داشتی؟
- این وقت ظهر کدوم پارتی رفتی که صدا به صدا نمیرسه؟
زدم زیر خنده!
- دیوونه! من کی اینجور کاری میکنم ها؟!
در پی حرفم داد زدم:
- داریوش کم کن اون صدای ضبط و!
فورا صدا را کم کرد که افشین گفت:
- داریوش اونجاست؟
- آره داریم برمیگردیم خونه. کاری داشتی؟
- آره، خواستم بگم نازی امروز از ترکیه برگشته بچه ها گفتن یه دورهمی ترتیب بدیم کنار هم باشیم. گفتم بهت بگم تو ام بیای...
کلافه گفتم:
- میدونی که چقدر از این دختره بدم میاد! سوزن بهش بزنی عین بادکنک ازش باد فیس و افاده در میاد.
قهقهه ای زد و گفت:
- حالا تو بیا... من تنها خوشم نمیاد برم اونجا.
- چشم. فقط بخاطر تو ها!
- فدات شم، کاری باری؟
گوشی را به آن دستم دادم.
- نه فعلا.
و قطع کردم که بابا گفت:
- کی بود آزاده جان؟
زل زدم به بیرون پنجره و گفتم:
- دوستم، امروز بعدازظهر باید برم جایی.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸