eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 با اکراه تایید کردم. - اوکی، ولی... کلا نمیخوای باهاشون بری داداشا و آبجیتم ببینی؟ پوزخندی زد و گفت: - وقتی میرم اونجا حرفا و طعنه هاشون دیوونم میکنه! ول کن نیستن که... خصوصا حالا که ستی ام یه کالج معتبر قبول شده و دیگه چماقی بزرگ‌تر از اون نیست برای کوبیدن رو سر من! برایش ابراز تاسف کردم. ناگهان با شیطنت گفتم: - چه خوش‌تیپ شدی راستی! انگار از همان اول هم منتظر بود این حرف از دهانم در بیاید! فوری لبخند پهنی زد و گفت: - ممنون لطف داری. با انگشت آرام، روی میز ضرب گرفتم. - خب، حالا این کت و شلوار مناسبتش چیه؟ سرش را خاراند. - حقیقت امروز بابات بهم گفت بهتره تیپم و تغییر بدم. ابرویی بالا انداختم. - مگه تاحالا بهت نگفته بود؟ نگاهش را از من گرفت. - نه خب این‌بار... - گفت که من این‌طور گفتم درسته؟ - اوهوم! خندیدم و گفتم: - آقا داریوش! من و نگاه کن. بهتر بود همون اول به حرف بزرگترت گوش میکردیا!! محجوبانه خنده ای کرد. خداراشکر نیم ساعت بعد بند و بساطشان را جمع کردند که بروند. قرار شد داریوش هم از یک‌هفته بعد تا دو، سه ماهی دوباره خانه ما باشد... بعد از رفتنشان سریع گوشی را برداشتم. شماره زن‌دایی پوران را گرفتم، چند تا بوق خورد. داشتم نا امید می‌شدم که بالاخره گوشی را برداشت. - الو زندایی؟ در حالی که معلوم بود به شدت مشغول کار دیگری است، جواب داد: - سلام جانم؟ با شنیدن صدای گرمش انرژی دوباره ای گرفتم! - خوبین شما؟ دایی؟ آراد کوچولو خوبن؟ - خداروشکر همگی خوبیم. شما خودت خوبی؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
موج ششم هم گذراندیم و زنده ایم ... ما را به سخت جانی خود این گمان نبود !
بچه ها روز شهادت امام کاظم(ع) حرم دخترشون به یادتون بودم:)❤️
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 لبخندی زدم. - بله ممنون. نفسیرگرفتم و گفتم: - حقیقت نیاز به کمکتون دارم... - جانم چی شده؟ - نه چیزی نشده، بزارید برم سر اصل مطلب؛ یه بنده خدایی رو میخواستم بیاد خونه کمک کار باشه ولی خودم کسی رو نمی‌شناختم! البته یه سری شرایط خاصی هم دارما.. شما کسی رو می‌شناسید؟ نه تحسین کرد و نه توصیه، همان رفتاری که برای من بهترین نوع بود! - شرایطتون چیه؟ با خودکار روی کاغذ روبرویم شروع به کشیدن زیگ زاگ کردم! - میخوام جوون باشه. یعنی هم سنش زیاد به سن بابام نخوره، هم خیلی پیر نباشه که دو دقیقه یه بار از پا بیافته. اهل ناز و عشوه و اینام نباشه... خلاصه آدم اهلی باشه. سوء استفاده نکنه از اعتمادمون و همین چیزا... فقط هم هفت صبح تا شیش عصر باشه کافیه؛ با توجه به این مور که از هشت و نه صبح تا دو و سه شب ام هیچ‌کس خونه نیست. نفسی گرفتم. ادامه دادم: - هزینه شم زیاد مهم نیست ولی بازم میگم مطمئن باشه! - حله، فقط بابات که در جریانه؟ - نه هنوز، شما دنبالش باشید اگر پیدا شد من باهاشون مطرح میکنم‌. با لحن مهربانی گفت: - باشه فدات شم حالا خودم که زیاد آشنایی ندارم ولی از طریق خواهرم پیگیری میکنم. نفس عمیقی از سر اطمینان کشیدم. - دستتون درد نکنه واقعا! - خواهش میکنم عزیزم. راستی امشب بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم؟ آراد که دلش خیلی گرفته تو ام که با بچه ها خوب میسازی! یه سر بریم پارکی، جایی؟ خندیدم و گفتم: - اتفاقا منم دلم خیلی برای خودتون و آراد تنگ شده، حتما خوشحال میشم. - حله پس نیم ساعت قبلش بهت زنگ میزنم. بعد از تشکر و خداحافظی تماس را قطع کردم. گوشی را سفت فشردم. لبخند خبیثی زدم و از اتاق بیرون رفتم. 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مبعث ...
مبعث یعنی ارزش به سواد نیست .. به قلبه ...
مبعث بعنی نگو ۴۰ سالم شد دیگه هیچ گلی نمیتونم برای اصلاح خودم به سرم بگیرم ... تو ۴۰ سالگی حتی میشه پیامبر شد !
مبعث زیبای قشنگ رو بهتون تبریک میگم ☺️😍
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 شب حدود ساعت هشت و نیم زندایی تماس گرفت. نه هم آمد دنبالم، رفتیم بستنی گرفتیم و در پارک خوردیم. در نهایت کلی عکس دیگر هم به عکس هایی که از بدو تولد با آراد داشتم اضافه شد! آراد که داشت برای بار دهم از پله های سرسره تونلی بالا میرفت تا سر بخورد زندایی با لبخندی گفت: - اوضاع احوال چطوره آزاده؟ نفسی عمیق گرفتم. با کشیدن آهی بیرونش دادم. زندایی نگاهش را روی صورتم ریزتر کرد. - اتفاقی افتاده؟ بغض در گلویم شکست و گفتم: - آره، حقیقت خیلی از خاله و مامان جون و دایی دل‌گیرم! با اخمی از سر نکرانی نگاهم کرد. - چطور؟ صدایم لرزید... - خیلی دور مارو خالی کردن. خبراش به گوشم میرسه که چقدر دور هم جمع میشن و ماهارو در جریان نمیزارن... از اون‌طرفم این رفتارا که میشه عمه هام زیر پای بابام میشینن که زن بیاره تو خونه، بشه آیینه ی دق من! نمی‌دونم واقعا این رسمشه؟ سر این اتفاق دیگه ما با هم هفت پشت غریبه شدیم؟ اصلا بابام دیگه دامادشون نیست، خب، هنوز پسرعمشون که هست! من که نوشون هستم؟ زن‌عمو متاسف سری به طرفین تکان داد... - چرا بهت دروغ بگم؟ حقیقت خاله و شوهر خالت خیلی زیر پای مهدی و خانم بزرگ می‌شینن که رای شونو بزن، منم که هرچی بگم عروسم! آمدم چیزی بگویم که حرفم رو برید! - بهترین راه همینه که خودت بیای و یه سری چیزا رو بگی، اما راجع به ازدواج مجدد بابات باید تجدید نظر کنی! با شنیدن بخش دوم حرفش، حرف اولش را کاملا فراموش کردم. با صدایی که بی دلیل بالا رفت گفتم: - وای زندایی! زندایی! تو رو خدا شما دیگه نگید... شما رو ارواح مامانم صبر کنید، بزارید کم کم یک‌سال بشه، کفن مامان خشک بشه بعد... فوری دستش را به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت: - باشه، باشه گلم قبول دارم! چشم و ابرویی نازک کردم و چند ثانیه بعد گفتم: - باشه خودم یه بار میام قشنـــــگ توجیهشون میکنم! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 روی شانه ام کوبید و گفت: - البته حفظ احترام بزرگ‌تر یادت نره! چشمکی زدم و گفتم: - چشـــم پوران جون! یک‌هفته بعد داریوش ظهر مستقیم از شرکت به خانه ما آمد. بابا هم همه را نهار رستوران دعوت کرد. همان جا برای نازی، مستخدمی که دو، سه روزی بود در خانه مان کار میکرد یک پرس غذا گرفتم و بردم. در راه برگشت بودیم که گوشی ام زنگ خورد! افشین بود؛ سریع جواب دادم. - الو سلام جانم کاری داشتی؟ - این وقت ظهر کدوم پارتی رفتی که صدا به صدا نمیرسه؟ زدم زیر خنده! - دیوونه! من کی اینجور کاری میکنم ها؟! در پی حرفم داد زدم: - داریوش کم کن اون صدای ضبط و! فورا صدا را کم کرد که افشین گفت: - داریوش اونجاست؟ - آره داریم برمی‌گردیم خونه. کاری داشتی؟ - آره، خواستم بگم نازی امروز از ترکیه برگشته بچه ها گفتن یه دورهمی ترتیب بدیم کنار هم باشیم. گفتم بهت بگم تو ام بیای... کلافه گفتم: - میدونی که چقدر از این دختره بدم میاد! سوزن بهش بزنی عین بادکنک ازش باد فیس و افاده در میاد. قهقهه ای زد و گفت: - حالا تو بیا... من تنها خوشم نمیاد برم اونجا. - چشم. فقط بخاطر تو ها! - فدات شم، کاری باری؟ گوشی را به آن دستم دادم. - نه فعلا. و قطع کردم که بابا گفت: - کی بود آزاده جان؟ زل زدم به بیرون پنجره و گفتم: - دوستم، امروز بعدازظهر باید برم جایی. 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
به به😍😂
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 بابا نگاهی زیرکانه بین من و داریوش نگاهی رد و بدل کرد و گفت: - چه خوب... چطوره این‌بار داریوشم همراهت بیاد شاید تونست با شماها جور بشه و این مدت اونم سرش گرم بمونه! رنگ از رخم پرید! جدا از این‌که بالوضوح داریوش قرار بود به پایم باشد رفتارهای بچه گانه اش را چطور توجیه میکردم؟ اما الان هرچه میگفتم فقط بابا حساس تر میشد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: - آره... اگر خودش دوست داره چرا که نه؟ داریوش قطعا دوست نداشت. اما نمیدانم بابا من را خر فرض کرده بود یا خودش را؟ دست داریوش را که روی دنده بود فشرد. او هم با لبخندی تصنعی گفت: - حتما! چرا که نه! و بابا، با تکان دادن سر او را تحسین کرد. عصر ساعت ۶ آماده شدم. به در اتاق داریوش کوبیدم. - شازده؟ آماده نشدی؟ همان لحظه بیرون آمد. با چهره ای بشاش سر تا پایش را نشانم داد و گفت: - چرا تموم شد، چطوره؟ با دیدن کت و شلوارش از خنده منفجر شدم! - داریوششش! داداش این چه وضعشه؟ مهمونی رسمی که نیست، یه دورهمیه چارتا خل و چل دور هم جمع میشیم. نمیخواد انقدر رسمی باشی همون خودت باش اوکیه. با دست محکم روی پیشانی‌اش کوبید. دوباره به اتاقش برگشت. چند دقیقه بعد با سر و وضع متعادل تری برگشت. بابا خواب بود که رفتیم، آدرس را برایش خواندم. چند دقیقه بعد به خانه ستاره رسیدیم. چاکر و مخلص پایه اول نازی! آخ که امروز چقدر شباهت اسمی این دختر را با مستخدممان دست میگرفتم و می‌خندیدم. با انگیزه و لبخند خاصی وارد شدم. وقتی پشت در رسیدیم استرس را بالوضوح در چهره داریوش میدیدم. خندیدم و گفتم: - وای انقدر اضطراب نداشته باش! مثل همین جمع خودمون و برو بچ فامیلیم دیگه، اصلا انقدر همه پایه ان بعد دو ساعت دیگه به زور باید از جمع کشیدت بیرون قول میدم. دلش را کاملا ظاهری به حرف‌هایم خوش کرد. یک دکمه دیگر از لباس چهارخانه اش را که روی تی‌شرت سفید رنگی پوشیده بود بست. چشم غره ای رفتم. زنگ واحدشان را فشردم. کمی بعد صدای جیغ جیغوی ستاره از پشت آیفون آمد: - کیـــــه؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸