مجهولات
گاهی عمیقا به کتاب خواندن مادربزرگم غبطه میخورم! مادربزرگم از بچگی چون تهتغاری بوده، تا شش کلاس و
دوست داشتم برای تولدش کتاب هدیه دهم. آن روز کل کتابفروشیهای شهر را گشته بودم که کتابی مناسب برایش پیدا کنم...
دوست کتابخوان آنجایش خوب است که میدانی برای هدیه بردن، چه چیزی حتما خوشحالش میکند.
ولی آنجایش سخت است که نمیدانی کدام کتاب را ببری که نخوانده باشد!
باز آن قسمتش سخت است که نمیشود هر کتابی برا برایش برد! چرا که در کتاب خواندن حرفهای شده و سلیقهاش هر نوشتار زرد و بیارزشی را نمیپذیرد...
آخر سر هر چه فکر کردم، به نتیجه نرسیدم. بالاخره یک بعدازظهر دستش را گرفتم و با خودم به کتابفروشی بردم. به این بهانه که خودم خرید دارم و تو هم که بلد کار!
با کلی سوالپیچ، تلاش کردم بفهمم مزهٔ دهنش کدام کتاب است. شاید بیست تا کتاب برایم معرفی کرد که آخرش افزود:«خودم خوندم واقعا دوست داشتم واسه همین دارم بهت پیشنهاد میدم!»
آخر کلافه شدم و کتابی که توی دستش بود را کشیدم و کوبیدم روی میز! زل زدم توی چشمانش و گفتم:«برای خودت بگو دختر! برای خودت! برای تو میخوام کادو بخرم!»
دو تا ستاره کوچک در آسمان مشکی چشمانش درخشید و با خندهٔ ریزی گفت:«برای من؟ اصلا واسه این منو آوردی اینجا؟»
کلافه از اینکه سورپرایزم خراب شده بود بلهای گفتم و دست به سینه منتظر انتخابش ماندم. با همان لبخند بامزه از من جدا شد و در حالی که چرخی بین قفسهها میزد پرسید:«هر چی که باشه؟»
دروغ چرا؟ اولش کمی ته دلم ترسید برود سراغ فلان کتاب کَت و کلفت و میلیونیای، چیزی! ولی جهنم و ضرر! بلهای گفتم و پشت سرش به راه افتادم.
آرام آرام از کنار قفسه کتابها رد شد و مقابل دکوری ایستاد. گوی شیشهای که نقش فضانوردی نشسته روی ماه و مشغول مطالعه کتاب، درون گوی حک شده بود را برداشت. با ذوق خاصی مقابل صورتش گرفت.
- هر وقت میاومدم اینجا آرزوم بود اینو بخرم! ولی همیشه پولام سر کتابا تموم میشد و حتی کم میاومد... حالا که هدیه است، فکر نکنم چیزی اندازه این بتونه خوشحالم کنه!
با ناباوری لبخندی زدم. چند ثانیه طول کشید تا باور کنم. داشت نگاهش مضطرب میشد که گوی را از دستش قاپیدم و گفتم:«حتما!»
انتخابش، برایم واقعا جالب بود. آن ذوق بامزهٔ توی چشمهایش که فکر نمیکردم روزی برای چیزی جز کتاب ببینم. شاید هنوز آنقدرها هم که ادعا میکنم نمیشناسمش؟
"صد نوشتار کاملا بیربط درباره #کتاب"
مجهولات
دوست داشتم برای تولدش کتاب هدیه دهم. آن روز کل کتابفروشیهای شهر را گشته بودم که کتابی مناسب برایش
صد تقسیم بر بیست البته.
این آخریش بود
هدایت شده از بزرگسالِ پارهوقت.
نمیدونم انگار بدنم واسه تحصیل ساخته نشده، فقط علم لدنی.
ممنون از لطفتون نسبت به رفیقم
البته این نوشتار کلا خیالی بود و ایشون وجود خارجی نداره🥲😂
https://eitaa.com/AbuTarabb110_110/25943
حتما اگر پدربزرگاتون در قید حیات هستن، بدید براتون تو یه دفتر خاص یادگاری بنویسن
از ارزشمندترین داراییهاتون میشه✨