هدایت شده از خانقاهِ۫ غزلچه 𓏲࣪ ۫🕌🌱 ۫ 𓍼ִֶָ 𓅪
و در آخر
❀سهیلِ حمیده و آسمانِ من🫦😂🥲❀
پ.ن
خدا کنه دختر من عین من نویسنده باشه پسر تو عین خودت شاعر😔🌱
هدایت شده از خانقاهِ۫ غزلچه 𓏲࣪ ۫🕌🌱 ۫ 𓍼ִֶָ 𓅪
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بشنوید و آروم بشید.🌷
به دستهایم که تا آرنج غرق خون بود نگاهی انداختم. همینطور تمام لباسم پر از قطرات خیس یا خشک خون بود و کف اتاق هم...
با لذت به شاهکارم نگاه کردم. ناگهان صدایی در مغزم پرسید:
- «چی شد که به اینجا رسیدی؟»
مغزم رفت به چند سال پیش. آنموقع سرم فقط توی درس و کتاب بود. یقینا آنروزها هیچکس فکر نمیکرد روزی، چنین کاری از دستم بر بیاید!
- «آقای دکتر واعظی به ICU»
روپوش سفیدم را مرتب کردم و با قدمهای بلند سمت ICU بیمارستان رفتم. بله، این من بودم؛ از همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم و هیچکس فکرش را نمیکرد!
مجهولات
به دستهایم که تا آرنج غرق خون بود نگاهی انداختم. همینطور تمام لباسم پر از قطرات خیس یا خشک خون بود
اینو فور کن برا اون دوستت که عشق جراح شدنه+رمانهای جنایی میخونه