- اگه یه روز بفهمی تا حالا فقط تو خوابت بودم چیکار میکنی؟
+ میرم یه بسته لورازپام میخرم !
- حس میکنم تا اینجا خیلی باهات بد تا کردم...
+ تو اصن مچاله کن! فقط بمون تو کشوهای قلبم.
- سلام یه اسم بگو... برای کانال توی ایتا
+ راسپینا .. میشه پائیز (لغت ریشه فارسی داره)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت53
روی میز کوبید و گفت:
- ایول پس عالیه!
که مصادف شد با نشستن بابا روی صندلی. بابا ابرویی بالا انداخت. نگاهی به داریوش کرد و پرسید:
- چی عالیه؟
من و داریوش نگاهی بین هم رد و بدل کردیم. فورا گفت:
- قراره فردا به رفیقمم بگم بیاد کمکمون، الان آزاده گفت رشتش حسابداریه و قبلا ام سابقه کار داشته. خیلی میتونه کمکمون کنه.
بابا سری تکان داد و گفت:
- خوبه، فردا بیشتر باهاش آشنا میشم.
نفسی عمیق از سر اطمینان کشیدم. دل توی دلم نبود که این خبر را به افشین بدهم!
کاش فرصت میشد یکبار تنها ببینمش، دلم بی خودی برایش خیلی تنگ شده بود...
صبح با اولین زنگ گوشی، سریع بیدار شدم! دلم هنوز خیلی خوابیدن میخواست، اما امروز، روز مهمی بود!
با انرژی پایین رفتم، نازی میز صبحانه را چیده بود. بابا و داریوش هم نشسته بودند. سلام کوتاهی کردم. دو لپی شروع کردم به خوردن که دیدم دارند میخندند!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- چیه؟ قراره کار دوازده ساعت و تو چهار ساعت انجام بدم! میخوای انرژی ام نداشته باشم؟
بابا روی شانه ام کوبید و گفت:
- بخور، بخور بابا نوش جان!
لبخندی زدم. چند دقیقه بعد، فورا بالا رفتم تا حاضر شوم. با لبخند خبیثی جلوی آینه گفتم:
- لباس رسمی کیلویی چنده؟ مثلا دختر رئیس شرکتم. نه کارمند...
مانتو شیک و رنگ روشنی پوشیدم. همان آرایش ملایم همیشگی و کتانی سفید!
پایین رفتم که بابا گفت:
- به به! خانم!
لبخند گرمی زدم. به حیاط رفتم. منتظر به در ماشین تکیه زدم. چند دقیقه بعد آنها هم آمدند و راهی شدیم. به اتاق مدیریت رفتیم. با داریوش پشت میز من نشستیم. میز ام دی اف، به رنگ قهوه ای سوخته با ظاهر ساده و شکیل. دست از برانداز کشیدم. اصلا حوصله نداشتم، اما او شروع به توضیح دادن کرد. ده دقیقه بعد، در اتاق دو بار آرام کوبیده شد. بابا گفت:
- بفرمایید.
با چرخیده شدن دستگیره، در گشوده و افشین داخل شد. پوشش و چهره وزینش ناخودآگاه لبخند تحسین را بر لبان من و پدر نشاند. هر سه از پشت میزهایمان بیرون رفتیم. افشین سلام گرمی کرد. دستش را سمت پدر دراز کرد. دست دادند. داریوش با دهان باز نگاه میکرد که سلقمه ای به پهلویش زدم. با دلی که آشوب از غلیان احساسات بود، سلام ناشیانه ای کردم. بدنم داغ شده بود. حتی حس میکردم کمی سرخ شده ام. جلوی شعف و دلم را که غنج میرفت به سختی میگرفتم. فقط لبخندی ساده جایگزین ان همه احساس و آن همه فریاد کردم. کمی دور تر ایستادم.
افشین هم لبخند گرمی زد و سلام کرد. سمت داریوش رفت و همدیگر را در آغوش گرفتند.
پدر با همان نگاه سراسر تحسینش گفت:
- شرمنده آقا، فرصت نشد براتون تو دفتر میز و صندلی بزاریم!
با بچه ها بشینید همین ردیف جلوی میز و کار ها رو انجام بدید. بفرمایید لطفا!
تشکری کرد و صندلی را عقب کشید و نشست. میزی طویل روبروی میز بابا بود که تقریبا تا آخرهای طول اتاق میرفت. آخر میز با نیم دایره تمام میشد که دیگر صندلیای انتهایش قرار نمیگرفت. به همان رنگ قهوهای سوخته... ما هم روبروی افشین، دو صندلی را کنار کشیدیم و نشستیم.
افشین نگاهی به چند برگه ای که روبرویش بود انداخت. بابا فورا گفت:
- اینا شرکت هایی هستن که ازمون خرید کردن. و مبلغ پرداختی شون هم جلوش نوشته شده. اول باید یه چک بکنیم که همه چیز درست باشه، و تمام مبالغ با توجه به رسیدهای تراکنش درست پرداخت شده باشه. بعد هم باید با همین مقدار، بودجه کلی شرکت رو تا سال آینده ببندیم.
دستش را بالا آورد. به سمت دیگری اشاره کرد. نگاهم همراه حرکت دستش به آنطرف رفت. گلویش را صاف کرد و گفت:
- برگه های اونطرف هم تمام تیتر های مهمی هست که تو برنامه ریزی بودجه باید لحاظ بشه.
افشین که تابحال نگاهی بین بابا و برگه ها در گردش بود، لبخندی زد و گفت:
- درسته. به روی چشم آقای یوسف پور. روی من حساب کنید!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت54
بابا خنده ای شکیل کرد!
- چشمت بی بلا پسرم!
سرم را سمت بابا چرخاندم. با خنده گفتم:
- بابا پسرم چیه؟ بگید برادر، ماشاءالله هنوز خیلی جوون تر از این حرفاییدا !
نگاهش را بین من و افشین گرداند. با نگاه ریزی رو به من گفت:
- مگه ایشون چند سالشونه؟
فورا خود افشین پاسخ داد:
- تو بیست و چهار هستم.
- خدا حفظتون کنه، چقدر چهره شما برام آشناست! فرصت نشد خودتونو معرفی کنید.
نفسم در سینه حبس شد. بی هدف گفتم:
- با.. بابا بیخیال حالا فعلا وقتش و نداریم...
هنوز حرفم تمام نشده بود که افشین نگاهم کرد. چشمانش را برای القای اطمینان روی هم گذاشت. آب دهانم را قورت دادم. صدایش را صاف کرد و گفت:
- رستمی هستم؛ افشین رستمی.
بابا چند ثانیه ای فقط سکوت کرد. لحظه به لحظه چهره اش رنگ پریده تر میشد. حالتی از خشم و ترس و نفرت و تردید در چشمان و گره ابرویش هویدا بود. از استرس لب گزیدم. با لحن تندی گفت:
- رستمی؟
افشین نفسی عمیق کشید.
- بله آقای یوسف پور. ولی من فعلا فقط برای کمک به دوستام اومدم اینجا، متعهد هم میشم از همه توان و تخصصم برای همین یه امروز مایه بزارم. لطفا بهم اعتماد کنید و مسائل گذشته رو تو قرار امروزمون دخیل نکنید.
داریوش نگاهی پر از سوال بین ما سه نفر رد و بدل کرد. با چشمان ملتمس به بابا زل زدم. مجابش کردم بیش از این داستان را کش ندهد...
عصبی نگاهی را از من گرفت. حواسش را به کارهایش داد. افشین هم کتش را درآورد و به جالباسی گوشه اتاق آویزان کرد. داریوش هم دقیقا به تقلید از او برخاست. این بار هر دو روبروی من نشستند.
زیاد طول نکشید که همگی گرم کار شدیم. هرچند گاه و بی گاه نگاه های مشکوک بابا، تک تک رفتار های افشین را می پایید. حوالی ساعت ده و نیم بابا خواست تا برایمان چای بیاورند. به محض ورود سرایدار شرکت افشین برخاست. سینی چای را از دستش گرفت. همان اول سراغ میز پدر رفت. با ادب تعارف کرد. پدر اخم سنگینش را برای لحظه ای برداشت. با تشکر تلخی لیوان را به همراه دو حبه قند برداشت.
بعد سینی را روی میز خودمان گذاشت و تعارف کوتاهی کرد. این رفتار رسمی را اولین بار بود از افشین میدیدم! دلم میخواست لپش را بکشم و بگویم:
- ای شیطون! حالا واسه من آدم شدی آره؟ بگم چجوری دخترا رو خیس میکردی و جیغشونو در میاوردی؟
دستم را جلوی دهانم گرفتم تا خنده ام پنهان بماند. هر دو متعجب نگاهم کردند. ببخشید کوتاهی گفتم. یک حبه قند در دهانم گذاشتم. کمی چای نوشیدم. هنوز خیلی داغ بود. سر زبانم شدیدا سوخت و تا مدتی همانطور کرخ بود...
تا ساعت یازده ونیم بخش عظینی از حساب ها و واریز ها را بررسی کردیم. نتایم را به بابا دادیم. کمی بعد وجد زده و بشاش رو به ما کرد و گفت:
- کارتون عالی بود بچه ها! واقعا اگر میخواستم این کار رو به ه کس دیگهای بسپارم برای هرساعت خدا تومن میگرفت و بالوضوح دلسوزی شمارم نداشت. اما این نتیجه ای که من میبینمم از هر نظر کامل و عالیه!
دستهایش را روی میز له هم قفل کرد.
- از اینکه جواب اعتمادم به شما جوونا رو این قدر خوب گرفتم خوشحالم. خسته نباشید.
هر سه پیروزمندانه نگاهی به هم انداختیم. افشین و داریوش آرام کف دستشان را به هم کوبیدند. من هم عاقل اندر صفیح نگاهشان کردم! بابا نگاهی کرد و گفت:
- خب اگر روزای دیگه هم بتونید با همین انرژی و توان کار کنید خیلی جلو می افتیم! پایه اید؟
من فورا به نشانه تایید سر تکان دادم. افشین هم با متانت بله ای گفت. داریوش اما سرش را خاراند و رو به پدر کرد:
- عمو جان من حقیقت نگرانم اگر زیاد وقتم رو برای این کار بزارم از کارای مدیریت داخلی شرکت بمونم؛ ممنون میشم منو معاف کنید.
پوزخندی زدم. به کنایه گفتم:
- آره واقعا. داریوش جان برای کارهای خیلی مهم تری اینجا هستن. فقط چند روز سرکارشون نباشن شرکت دیگه این شرکت نیست!
افشین داشت به سختی خندهاش را میخورد. سراغ گوشیاش رفت. بلافاصله پیامکی برایم آمد.
- گوله نمک خانم! گند نزنی تو این موقعیت طلایی! بالاخره قراره خودم و خودت و بابات تنها شیم!
پدر هم با چهره خنثایی به داریوش چشم دوخت.
- نه عزیزم شما به کارت برس مزاحمت نمیشیم. آزاده و آقای رستمی هستن. البته اگر همچنان مایل باشن!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸