- سلام یه اسم بگو... برای کانال توی ایتا
+ راسپینا .. میشه پائیز (لغت ریشه فارسی داره)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت53
روی میز کوبید و گفت:
- ایول پس عالیه!
که مصادف شد با نشستن بابا روی صندلی. بابا ابرویی بالا انداخت. نگاهی به داریوش کرد و پرسید:
- چی عالیه؟
من و داریوش نگاهی بین هم رد و بدل کردیم. فورا گفت:
- قراره فردا به رفیقمم بگم بیاد کمکمون، الان آزاده گفت رشتش حسابداریه و قبلا ام سابقه کار داشته. خیلی میتونه کمکمون کنه.
بابا سری تکان داد و گفت:
- خوبه، فردا بیشتر باهاش آشنا میشم.
نفسی عمیق از سر اطمینان کشیدم. دل توی دلم نبود که این خبر را به افشین بدهم!
کاش فرصت میشد یکبار تنها ببینمش، دلم بی خودی برایش خیلی تنگ شده بود...
صبح با اولین زنگ گوشی، سریع بیدار شدم! دلم هنوز خیلی خوابیدن میخواست، اما امروز، روز مهمی بود!
با انرژی پایین رفتم، نازی میز صبحانه را چیده بود. بابا و داریوش هم نشسته بودند. سلام کوتاهی کردم. دو لپی شروع کردم به خوردن که دیدم دارند میخندند!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- چیه؟ قراره کار دوازده ساعت و تو چهار ساعت انجام بدم! میخوای انرژی ام نداشته باشم؟
بابا روی شانه ام کوبید و گفت:
- بخور، بخور بابا نوش جان!
لبخندی زدم. چند دقیقه بعد، فورا بالا رفتم تا حاضر شوم. با لبخند خبیثی جلوی آینه گفتم:
- لباس رسمی کیلویی چنده؟ مثلا دختر رئیس شرکتم. نه کارمند...
مانتو شیک و رنگ روشنی پوشیدم. همان آرایش ملایم همیشگی و کتانی سفید!
پایین رفتم که بابا گفت:
- به به! خانم!
لبخند گرمی زدم. به حیاط رفتم. منتظر به در ماشین تکیه زدم. چند دقیقه بعد آنها هم آمدند و راهی شدیم. به اتاق مدیریت رفتیم. با داریوش پشت میز من نشستیم. میز ام دی اف، به رنگ قهوه ای سوخته با ظاهر ساده و شکیل. دست از برانداز کشیدم. اصلا حوصله نداشتم، اما او شروع به توضیح دادن کرد. ده دقیقه بعد، در اتاق دو بار آرام کوبیده شد. بابا گفت:
- بفرمایید.
با چرخیده شدن دستگیره، در گشوده و افشین داخل شد. پوشش و چهره وزینش ناخودآگاه لبخند تحسین را بر لبان من و پدر نشاند. هر سه از پشت میزهایمان بیرون رفتیم. افشین سلام گرمی کرد. دستش را سمت پدر دراز کرد. دست دادند. داریوش با دهان باز نگاه میکرد که سلقمه ای به پهلویش زدم. با دلی که آشوب از غلیان احساسات بود، سلام ناشیانه ای کردم. بدنم داغ شده بود. حتی حس میکردم کمی سرخ شده ام. جلوی شعف و دلم را که غنج میرفت به سختی میگرفتم. فقط لبخندی ساده جایگزین ان همه احساس و آن همه فریاد کردم. کمی دور تر ایستادم.
افشین هم لبخند گرمی زد و سلام کرد. سمت داریوش رفت و همدیگر را در آغوش گرفتند.
پدر با همان نگاه سراسر تحسینش گفت:
- شرمنده آقا، فرصت نشد براتون تو دفتر میز و صندلی بزاریم!
با بچه ها بشینید همین ردیف جلوی میز و کار ها رو انجام بدید. بفرمایید لطفا!
تشکری کرد و صندلی را عقب کشید و نشست. میزی طویل روبروی میز بابا بود که تقریبا تا آخرهای طول اتاق میرفت. آخر میز با نیم دایره تمام میشد که دیگر صندلیای انتهایش قرار نمیگرفت. به همان رنگ قهوهای سوخته... ما هم روبروی افشین، دو صندلی را کنار کشیدیم و نشستیم.
افشین نگاهی به چند برگه ای که روبرویش بود انداخت. بابا فورا گفت:
- اینا شرکت هایی هستن که ازمون خرید کردن. و مبلغ پرداختی شون هم جلوش نوشته شده. اول باید یه چک بکنیم که همه چیز درست باشه، و تمام مبالغ با توجه به رسیدهای تراکنش درست پرداخت شده باشه. بعد هم باید با همین مقدار، بودجه کلی شرکت رو تا سال آینده ببندیم.
دستش را بالا آورد. به سمت دیگری اشاره کرد. نگاهم همراه حرکت دستش به آنطرف رفت. گلویش را صاف کرد و گفت:
- برگه های اونطرف هم تمام تیتر های مهمی هست که تو برنامه ریزی بودجه باید لحاظ بشه.
افشین که تابحال نگاهی بین بابا و برگه ها در گردش بود، لبخندی زد و گفت:
- درسته. به روی چشم آقای یوسف پور. روی من حساب کنید!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت54
بابا خنده ای شکیل کرد!
- چشمت بی بلا پسرم!
سرم را سمت بابا چرخاندم. با خنده گفتم:
- بابا پسرم چیه؟ بگید برادر، ماشاءالله هنوز خیلی جوون تر از این حرفاییدا !
نگاهش را بین من و افشین گرداند. با نگاه ریزی رو به من گفت:
- مگه ایشون چند سالشونه؟
فورا خود افشین پاسخ داد:
- تو بیست و چهار هستم.
- خدا حفظتون کنه، چقدر چهره شما برام آشناست! فرصت نشد خودتونو معرفی کنید.
نفسم در سینه حبس شد. بی هدف گفتم:
- با.. بابا بیخیال حالا فعلا وقتش و نداریم...
هنوز حرفم تمام نشده بود که افشین نگاهم کرد. چشمانش را برای القای اطمینان روی هم گذاشت. آب دهانم را قورت دادم. صدایش را صاف کرد و گفت:
- رستمی هستم؛ افشین رستمی.
بابا چند ثانیه ای فقط سکوت کرد. لحظه به لحظه چهره اش رنگ پریده تر میشد. حالتی از خشم و ترس و نفرت و تردید در چشمان و گره ابرویش هویدا بود. از استرس لب گزیدم. با لحن تندی گفت:
- رستمی؟
افشین نفسی عمیق کشید.
- بله آقای یوسف پور. ولی من فعلا فقط برای کمک به دوستام اومدم اینجا، متعهد هم میشم از همه توان و تخصصم برای همین یه امروز مایه بزارم. لطفا بهم اعتماد کنید و مسائل گذشته رو تو قرار امروزمون دخیل نکنید.
داریوش نگاهی پر از سوال بین ما سه نفر رد و بدل کرد. با چشمان ملتمس به بابا زل زدم. مجابش کردم بیش از این داستان را کش ندهد...
عصبی نگاهی را از من گرفت. حواسش را به کارهایش داد. افشین هم کتش را درآورد و به جالباسی گوشه اتاق آویزان کرد. داریوش هم دقیقا به تقلید از او برخاست. این بار هر دو روبروی من نشستند.
زیاد طول نکشید که همگی گرم کار شدیم. هرچند گاه و بی گاه نگاه های مشکوک بابا، تک تک رفتار های افشین را می پایید. حوالی ساعت ده و نیم بابا خواست تا برایمان چای بیاورند. به محض ورود سرایدار شرکت افشین برخاست. سینی چای را از دستش گرفت. همان اول سراغ میز پدر رفت. با ادب تعارف کرد. پدر اخم سنگینش را برای لحظه ای برداشت. با تشکر تلخی لیوان را به همراه دو حبه قند برداشت.
بعد سینی را روی میز خودمان گذاشت و تعارف کوتاهی کرد. این رفتار رسمی را اولین بار بود از افشین میدیدم! دلم میخواست لپش را بکشم و بگویم:
- ای شیطون! حالا واسه من آدم شدی آره؟ بگم چجوری دخترا رو خیس میکردی و جیغشونو در میاوردی؟
دستم را جلوی دهانم گرفتم تا خنده ام پنهان بماند. هر دو متعجب نگاهم کردند. ببخشید کوتاهی گفتم. یک حبه قند در دهانم گذاشتم. کمی چای نوشیدم. هنوز خیلی داغ بود. سر زبانم شدیدا سوخت و تا مدتی همانطور کرخ بود...
تا ساعت یازده ونیم بخش عظینی از حساب ها و واریز ها را بررسی کردیم. نتایم را به بابا دادیم. کمی بعد وجد زده و بشاش رو به ما کرد و گفت:
- کارتون عالی بود بچه ها! واقعا اگر میخواستم این کار رو به ه کس دیگهای بسپارم برای هرساعت خدا تومن میگرفت و بالوضوح دلسوزی شمارم نداشت. اما این نتیجه ای که من میبینمم از هر نظر کامل و عالیه!
دستهایش را روی میز له هم قفل کرد.
- از اینکه جواب اعتمادم به شما جوونا رو این قدر خوب گرفتم خوشحالم. خسته نباشید.
هر سه پیروزمندانه نگاهی به هم انداختیم. افشین و داریوش آرام کف دستشان را به هم کوبیدند. من هم عاقل اندر صفیح نگاهشان کردم! بابا نگاهی کرد و گفت:
- خب اگر روزای دیگه هم بتونید با همین انرژی و توان کار کنید خیلی جلو می افتیم! پایه اید؟
من فورا به نشانه تایید سر تکان دادم. افشین هم با متانت بله ای گفت. داریوش اما سرش را خاراند و رو به پدر کرد:
- عمو جان من حقیقت نگرانم اگر زیاد وقتم رو برای این کار بزارم از کارای مدیریت داخلی شرکت بمونم؛ ممنون میشم منو معاف کنید.
پوزخندی زدم. به کنایه گفتم:
- آره واقعا. داریوش جان برای کارهای خیلی مهم تری اینجا هستن. فقط چند روز سرکارشون نباشن شرکت دیگه این شرکت نیست!
افشین داشت به سختی خندهاش را میخورد. سراغ گوشیاش رفت. بلافاصله پیامکی برایم آمد.
- گوله نمک خانم! گند نزنی تو این موقعیت طلایی! بالاخره قراره خودم و خودت و بابات تنها شیم!
پدر هم با چهره خنثایی به داریوش چشم دوخت.
- نه عزیزم شما به کارت برس مزاحمت نمیشیم. آزاده و آقای رستمی هستن. البته اگر همچنان مایل باشن!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت55
داریوش با غرور تشکری کرد. من هم دلم از این اعتماد پدر به افشین غنج رفت. مسیر داشت بسیار سادهتر از تمام تصوراتم هموار میشد...
در نهایت از هم خداحافظی کردیم. من و پدر که قرار بود به مهمانی برویم. افشین هم گفت با داریوش با هم باشند. او هم از خدا خواسته پذیرفت! تا توی ماشین نشستیم و بابا استارت را زد اخم هایش توی هم کشیده شد!
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- اتفاقی افتاده؟
نه گذاشت و نه برداشت.
- از کی با پسر رستمی دوستی؟
خب، ظاهرا مسئله آنطور ها هم که فکر میکردم ساده تمام نشده بود! گویا رفتار پدر تا اینجا فقط ظاهرسازی بوده. با کمی من من گفتم:
- نمیدونم؟ چطور؟
نفس عمیقی کشیدم.
- خب.. شاید دو سال شده باشه!
بلافاصله گفت:
- مگه من از همون موقعی که سر اون شراکت با رستمی بحثمون شد و هی نق نق میکردی بهت نگفتم دیگه دور دوستی با بچش و خط بکش چون ارتباط خانوادگی بینمون نیست؟
خنده ای حرصی کردم و گفتم:
- بابا من اون موقع هنوز هفت-هشت سالم بود. الان ده سال گذشته، ما بزرگ شدیم! اصلا داستان دوستی مجددمونم ربطی به شناختی که سابقا از هم داشتیم نداشت.
تیز پرسید:
- چی بوده؟
عصبی گفتم:
- چی؟
گمان کنم او هم مثل من خفگی فضای ماشین را حس میکرد. پنجره را کمی پایین داد و گفت:
- داستان دوستی مجددتون.
هر چیز که میگفتم عذر بدتر از گناه بود. چشم غره ای رفتم و گفتم:
- فعلا باید سر چیزای مهم تری بحث کنیم.
آهی کشیدم.
- دیدیش که چه آدمه، آداب حالیش میشه... از اینکه گذاشتی تو شرکتم کار کنه ممنون، قول میدم از این اعتمادت ضرر نکنی!
روی فرمان ماشین کوبید و گفت:
- از کجا معلوم ازطرف باباش نیومده باشه که همه کاسه کوزه ما رو دوباره به هم بریزه؟
متوقع گفتم:
- بابــا ! تو رو خدا دیگه از این مقایسه های مزخرف نکنیا !
حرصی گفت:
- من فقط برای اون بهش اعتماد کردم که دوست و مورد اعتماد تو و داریوش بود. وگرنه همون لحظه که شناختمش بیرونش میکردم. فردا ام نبینم زیاد بهش بچسبی، سر سنگین باش.
صدایم را در ذهنم کلفت کردم. با ادا و اطوار لب زدم:
- سرسنگین باش! سرسنگین باش!
فوری گفت:
- چیزی گفتی؟
نگاهم را به بیرون دادم.
- نخیر! والا پسر مردم چهار ساعت بی مزد و منت برات کار کرده دو قورت و نیمتم باقیه..؟
پوزخندی زد و گفت:
- نگران نباش، مطمئن باش پسر مردم همچینم فقط محض رضای خدا مهربون نشده. بعدا گندش در میاد.
با این حرفش گُر گرفتم. دستهایم را مشت کردم و گفتم:
- آره حق داری، تا حالا کسی برات کار بی مزد نکرده. عادت نداری پدر من.
دیگر هیچ چیز نگفت. باقی راه به سکوت محض گذشت. به خانه دایی که رسیدیم رفتارش بالوضوح مثل سابق سرد نبود. خاله این ها هم که نیامده بودند. فقط دایی و زندایی بودند که حتی گرمتر از قبل فوت مامان هم برخورد میکردند. مادرجون انگار در دوراهی بود. آنی سرد، آنی گرم..! خودش با خودش کنار نیامده بود!
سعی کردم به قدری هوای بابا را داشته باشم که نخواهد مثل من این کم و زیاد ها رو درک کند. خدارا شکر خودش هم هفت سر از قائله آزاد بود و زیاد، ریز و درشت را نمیفهمید...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت56
_ افشین
در حالی که میراندم رو به داریوش کردم و گفتم:
- خب آقا داریوش، چی بزنیم تو رگ؟
ناشیانه لبخندی زد و گفت:
- هر چی شما بگی!
کنار همان بستنی فروشی که همیشه با آزاده میرفتیم پارک کردم و وارد شدیم. دلم نمیآمد بدون او سراغ یخ در بهشت آلبالویی بروم. یک بستنی قیفی گرفتم و داریوش هم آیس پک برداشت. روی صندلی پارک که نشسته بودیم رو به داریوش گفتم:
- تو چند سالته؟
در حالی که با نی کلفت محتویات را بالا میکشید گفت:
- بیست و یک سال و هفت ماه.
لبخندی زدم:
- پس متولد.. اسفندی!
- آره!
- منم بهمنی ام.
یک هورت دیگر کشید.
- خوشبختم.
به گمانم اگر میخواستم با کوه یخ ارتباط برقرار کنم زودتر از او توی راه می آمد! دیگر حرفی به ذهنم نمیرسید. همینطور یک ربع بعد هم به سکوت گذشت. بالاخره گفتم:
- بریم.. نهار بخوریم.
بی تفاوت گفت:
- باشه.
جلوتر راه افتادم. از حرص خودگویه میکردم تا سوار ماشین شدیم. کمی بعد سر در رستوران دیده شد. همان جا پارک کردم. جایی وسط سالن، روی صندلیهای مخمل قرمز رنگ نشستیم. کمی بعد گارسون سراغ میزمان آمد. داریوش بی تعارف از بهترین غذا ها را سفارش داد. گویا یا لیست قیمت را ندیده بود، یا تعارف سرش نمیشد! منتظر رسیدن غذا بودیم که گفت:
- راستی داستان این برخورد عمو با تو چی بود؟ چی بینتونه؟
هنوز دقیقا مطمئمن نبودم که باید این داستان را به داریوش بگویم یا نه. زیاد توجیه و تفسیر نکردم و فقط گفتم:
- ببین، پدر من و عموی شما شرکا و رفقای قدیمی بودن؛ ولی سر یه موضوعی به هم زدن و ورق کاملا برگشت! شدن دشمنای خونی هم و رابطه نزدیک خانوادگیمونم به یکباره صفر شد. اون موقع هنوز من و آزاده هفت، هشت ساله بودیم. هم و فراموش نکردیم ولی دغدغه هایی که بوجود اومد باعث شد فاصله بینمون زیاد بشه و دیگه همدیگه رو نبینیم و سراغی نگیریم.
ابرویی از سر تعجب بالا انداخت و گفت:
- پس چطور دوباره با هم آشنا شدید؟ همچنین با اون دوستاتون؟
لب گزیدم و با خنده گفتم:
- نمیدونم، من خودمم هسته اصلی نبودم!
کنجکاو تر شد و پرسید:
- از اولی که خودت آشنا شدی بگو!
هیچ وقت افرادی که از شنیدن خاطرات دیگران لذت میبردند را درک نمیکردم. همچنین کسانی که با ذوق خاطراتشان را بازگو میکردند! ولی ارتباطم با داریوش جای ریسک نداشت. بگذار فکر کند همان رفیق فوق ایده آلش هستم. بلافاصله گفتم:
- من یه بار حالم خیلی بد بود... تو اولین رابطم با یکی کات کرده بودم و اصلا از زندگی بریده بودم! هنوز خیلی بچه بودم. خیلی... نوزده سالم بود، بعد از کنکورم تازه وقت کرده بودم به این مسخره بازیا برسم که آخرشم ختم به این شد!
نفسی گرفتم. پوزخندی زدم و گفتم:
- تو پارک راه میرفتم، گریه میکردم، فحش میدادم، یکدفعه همین شاهرخ خودمون اومد زد رو شونم و منو آورد تو جمع. از اینجا با بچه ها آشنا شدم. انقدر گرم گرفتن که همه دردام و اون دختره رو به کل یادم رفت و شدم پایه ثابتشون!
خندید و گفت:
- ایول! خب بعدش؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت57
دستانم را روی میز به هم قفل کردم. نگاهم را به میز دوختم.
ولی یکسال بعد همین دختره نازی خداحافظی کرد و رفت ترکیه.
خندیدم. دستم را بالا بردم و گفتم:
- میدونی چندبار گشت گرفتش برا همین بی بند و باریاش؟ اوضاعش خراب بود.. خیلی!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- پس بیشتر از دوساله که از ایران رفته، چرا آزاده گفت دو سال؟
لب هایم را از حرص در خطی صاف کردم و گفتم:
- خب داریوش جان اصطلاحه!
بلند بلند خندید و تایید کرد که غذا ها رسید. دیس ها را گرفتم و روی میز گذاشتم. دکمه آستینم را باز کردم و کمی بالا زدمش که شروع کنم ناگهان با لبخند شیطونی پرسید:
- و آزاده چطور اومد تو جمعتون؟
حتی تصورش هم به خنده میانداختم! خنده ام را که دید کنجکاو تر پرسید:
- چطور؟؟
- فرض کن یه جمع همه تقریبا مثبت هجده سال نشسته بودیم دور هم صحبت میکردیم، یکدفعه یه دختر ریزه میزه ی چهارده، پونزده ساله ی جیغ جیغو پرید وسط و از همون اول خودشو تو دل همه جا کرد...
نفسی گرفتم. سرم را با خنده به طرفین تکان و ادامه دادم:
- اول ها بچه ها دستش مینداختن، ولی کوه اعتماد به نفس بود!
نفهمیدیم چی شد بعد از دو، سه تا قرار شد پایه ثابت و نمیومد همه پکر میشدن.
بعد میدونی همون روز اول یه نگاه به همه کرد، گفت میخوام بدونم کی از همه جذاب تره!
یکدفعه منو انتخاب کرد و شمارشو داد به من که بهش خبر قرارای بعدی رو بدم.
منم برخلاف نظر بقیه در جریان گذاشتمش و ...
با ذوق محو تعریف کردن بودم که دیدم آقا چهارچنگولی به غذایش چسبیده و میخورد! دیگر ذرهای هم به حرفهای من گوش نمیکرد. شدیدا زایه شدم...
شور و حال غیرعادی خودم را میپذیرم، ولی قطعا او هم حسودی اش میشد که اینقدر بی توجهی میکرد. شاید هم نه. هرچه بود حس بدی داشتم و باید مهارش میکردم. سکوت کردم و غذا را خوردیم. آخر هم تشکری مختصر کرد و بی هیچ تعارفی سوار ماشین شد.
وقتی راه افتادیم گفت:
- رفیق داشتن خیلی خوبه! من تا حالا هیچ دوستی نداشتم.
تصور میکردم رویم را که برگردانم پسری با لباس آبی چهارخانه مدرسهای و یک کوله کودکانه در دست میبینم. بنابراین با لبخندی تصنعی گفتم:
- آره رفیق خوب میتونه همه چیز یه آدم باشه، خصوصا وقتی حاضر باشه هر کاری برای آدم بکنه!
ریز نگاهم کرد و گفت:
- مثلا چه کاری؟
گوشه ای پارک کردم. مستقیم نگاهش کردم و گفتم:
- مثلا، اگر یه چیزی داشتی که برای تو بود، همه ام میدونستن برای توئه... تو ام دوستش داشتی، ولی وقتی میفهمیدی رفیقت خیلی بیشتر دوسش داره میگفتی بیا، باشه برا تو!
نه نظر بقیه مهمه.. نه هرچی که سابق بین من و اون بوده، اون برا تو رفیق!
توقع داشتم بو ببرد یا شک کند، ولی متاثر نگاهم کرد و گفت:
- آره، منم چهارم دبستان که بودم یه پسره بود فکر میکردم باهام رفیقه... ولی وقتی ازش خواستم پاک کنشو یه لحظه، فقط یه لحظه ها..! بهم قرض بده نه تنها نداد، بلکه یه الم شنگه ای به پا کرد که نگو و نپرس...
پوزخندی زد و ادامه داد:
- از همون موقع دیگه تصمیم گرفتم با هیچکس دوست نشم، برا همین میگم شما اولیشی!
میخواستم از حرص سرم را به فرمان بکوبم و خلاص شوم. فقط لبخندی زدم و با ناامیدی گفتم:
- آها.
ضمن استارت زدن پرسیدم:
- دیگه کجا بریم؟
همان لحظه صدای پیامک گوشی اش آمد. باز کرد و گفت:
- آزاده و عمو رسیدن خونه، اگر ایراد نداره برگردم من دیگه.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸