#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_سوم
به نظرم نزدیکترین مکانی که به توصیف حال و هوای دشتهای بهشت در این دنیا دیدهام، همین بینالطوعین پادگان شهید زینالدین است.
ترکیبی از هوای پاک و خنک...
آسمان آبی با تکههای پنبهای ابر...
زمین مرطوب و سبز...
اصوات دعا که در محوطه پخش است...
حتی درک حضور ملائکه در آن ساعات، در این مکان راحتتر است.
دوست داشتم در این دشت آنقدر راه بروم که گم شوم. دوست داشتم بتوانم هر صبح از این زاویه بیدار شوم. میتوانستم چشمانم را ببندم و تصور کنم پا به پای رزمندگانی قدم میزنم که امروز، موعد اعزامشان به خط مقدم است!
همان اشتیاق، یا شاید حتی اضطراب. همان ایمان و توسل...
برای بار آخر با شهید گمنام خداحافظی کردم. کوله را روی چادرم تنظیم کردم و از کنار فانوسها، به راه افتادم. خادمان جلوی در بالای سرمان قرآن گرفتند.
برای چند ثانیه تصور کردم قرار است به جنگ بروم. قرار است پادگان را ترک کنم در حالی که نمیدانم دیگر به آن باز خواهم گشت یا نه؟ دیگر وعده درست و حسابی آب و غذا خواهم خورد یا نه؟ اگر برگشتم، قرار است جای کدام دوستانم دیگر تا ابد خالی باشد؟
بیرون پادگان، چشم گرداندم تا علم «دختران مهدی(عج)» را پیدا کنم. کمی بعد از اتوبوسها، در میانه جاده خاکی که دو طرفش تا چشم کار میکرد، سبزه روییده بود، همه ایستاده بودند و پرچم رنگارنگ کاروان در باد صبحگاهی میرقصید.
آنجا بالاخره برای اولین بار، راویان کاروان را دیدم. از بین همه فقط «عمو بهمنی» را میشناختم. راوی جانباز خوشرویی که پارسال هم همراهمان بود. در اولین اعزامش به جبهه ۱۵ سال بیشتر نداشته. در این جنگ هم جانبازی را دیده بود، هم اسارت، و هم تا پای شهادت رفته بود...
اما خداوند حفظش کرد برای ما؛ تا راوی شود!
صحبتهای اولیه شامل قوانین و آداب سفر، خصوصا برای سفر اولیها! در همان قرار اول صبحگاهی گفته شد. سپس به همراه عمو بهمنی، سمت اتوبوس راه افتادیم.
تا چشم کار میکرد، همین جاده خاکی بود که انگار مانند خطی بر صفحه سبز بزرگی رسمش کرده بودند.
عمو بهمنی از داستانهای ناگفته پادگان شهید زینالدین برایمان صحبت کرد. از عشق بازیهای توی حسینیهای که دیگر نیست...
از جای پای رزمندهها روی همین خاکها...
از حال و هوای صبحهای اعزام...
و از فرمانده جوان پادگان؛ شهید مهدی زینالدین!
براس بار صدم از خودم پرسیدم آخر چطور یک جوان ۲۱ ساله، فرمانده یک گردان میشود؟
گردان یعنی تمام نیروهای قم و اراک و چند استان مجاور دیگر...!
نگاهی به خودم کردم. کمتر از چند ماه تا پایان ۲۰ سالگیام وقت داشتم...
اما من کجا بودم و مهدی زینالدین کجا؟
✍🏻: ح. جعفری
هدایت شده از انکانتبل
ریحانه چیزی رو ادعا کردی که نیستی
صادق نبودی
هیچوقت نیستی
فقط بپذیر چیزی رو گفتی که دلت میخواست باشی اما نبودی حتی برای یک لحظه
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/29224
واو دارم تو آرزوهات زندگی میکنم😂✨
#پاسخ
یه خالوی هویزهای، خرمشهری، اهوازی، آبادانی، چیزی نمیتونی برا ما ردیف کنی؟😭😂
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
به عنوان جنوبی خیلی دوست دارم بدونم تصورتون از زندگی تو جنوب چطوریه؟
میخوام بگم چقدر واقعیه😂
#پاسخ
اصن من عاشق همینم که درخت نخل تو سطح شهر یه چیر نرمالایز شده اس
مردا با دشداشه ان
شهرا ساده و خاکی و نامرتبن
نمیدونم ولی دلم میخواد تو این اتمسفر زندگی کنم.
ماهی کبابی بخورم
فلافل
یه زن همسایه عربی الاصل داشته باشم
که بچههامون تو کوچه با هم بازی میکنن، خاکی میشن، مرد میشن، و همه اینا.
نه برای کل عمرم، ولی میخوام تجربه اش کنم
مجهولات ☫
📪 پیام جدید سلام حمیدههه این پرچم خوشگله پرچم کاروان شما بود؟ ما امشب شلمچه دیدیمش ریال ریال شدیم😭
ولی چقدر دنیا کوچیکه
دو تا از همکارامم تو کاروانمون دیدم فقط😔😂
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/29231
خب پس بیشتر لایف استایل عربی طور دوست داری
شاید باورت نشه ولی واقعا همه ما جنوبی ها عرب نیستیم😂🥲
یا بابا و داداشامون با دشداشه تو شهر تردد نمیکنن... یه شهرای خاصیه فقط وگرنه مثل بقیه لباس میپوشن مردامون😅
یا باباهامون همه ناخدا و ماهیگیر نیستن😂 فقط یه عده ای که نوار ساحلی شهر هستن معمولا شغل شون اینه...
(راستی من خودم خیلی دوست میداشتم عربی بلد بودم😭✨)
#پاسخ
آره اینو که میدونم
ولی من شهرای این وایبو دوس دارم
مثلا تو مسیر راهیان که میبینم همینطوره
ولی دوستم که خرمشهریه، باباشم ناخدا نیس ولی میگه از ۷ روز هفته ۵ روزشو انواع ماهی میخورن 😭😂
و آره.. پس ایشالا قسمت خودتم بشه😔😂
مجهولات ☫
ولی چقدر دنیا کوچیکه دو تا از همکارامم تو کاروانمون دیدم فقط😔😂
حتی زینب که از یزد اومده بودو تو پادگان باکری دیدم🥲😂✨