تو زندگی بیشتر این آزارتون داده که حرفتونو اونجا که لازم بوده نتونستید بزنید؟
یا همیشه جاهای مختلف حرفتونو شاید تند یا با لودگی زیاد زدید و بعد پشیمون شدید؟
و به نظرتون کدومش بهتره؟
اورثینک بعد کدوم آزاردهنده تره؟
👈🏻[ آرشیو شد پیاما ]👉🏻
مجهولات
دو تا از تمرینای نویسندگی خیلی قدیمیم (مال تابستون ۴۰۲) رو پیدا کردم و خیلی بامزه بودن😭😂✨ میخواستم
بریم سراغ اینا
خودم که خیلی دوستشون دارم
یادمه برای اینکه تو یه متن کوتاه با حداقل تعداد کارکتر، یه قلاب و اوج و پایان قوی بذارم چقدر به مغزم فشار میآوردم و کلی ایده مینوشتم و خط میزدم
این دو تا هم نمونههایی بود که نوشتم و چون خوب نبود از ارسالش صرفنظر کردم =)
احمد هنوز از شر درد خلاص نشده بود که با شنیدن پیشنهاد مامان، اشکها و داد و فریادش باز اوج گرفت! پاهایش را به زمین کوبید و با همان صدای کودکانهاش داد زد:
- مــــن دامــــن پــــا نمــــیکــنــم!!
مامان چشم غرهای رفت. دامن را که با دو دست بالا گرفته بود، کلافه روی ساعدش انداخت و داد زد:
- احــــمــــد! میگم لازمه! دو روز بگذره تمومه...
احمد نگاهی به معصومه که یک گوشه ایستاده بود و ریز ریز به او میخندید، انداخت. ناگهان با دست نشانش داد و گفت:
- اصلا هر وقت معصومه بیژامه آبی راه راه منو پا کرد، منم دامن قرمز گل گلیشو میپوشم!
معصومه با چشمان گرد شده آمد چیزی بگوید که مامان فورا سرش را تکان داد و گفت:
- میپوشه! میپوشه! معصومهام میپوشه!
قبل از آنکه معصومه بتواند چیزی بگوید، مامان بیژامه را از کشوی دراور بیرون کشید و روبهرویش گرفت. معصومه دست به سینه زد و رویش را برگرداند. احمد اما دماغش را بالا کشید و اشکش را پاک کرد. با ذوق و شیطنت به صحنه روبهرو چشم دوخت! مامان در گوش معصومه چیزی گفت. هر چه مامان میگفت، معصومه فقط سرش را به مخالفت تکان میداد. اما با جمله آخرش، بیژامه را با بغض را از مامان گرفت و در حالیکه پاهایش را با حرص به زمین میکوبید، تا اتاق رفت.
وقتی پا کرد و برگشت، دید احمد هم با دامن گلگلی وسط پذیرایی ایستاده! احمد با دیدن او دستش را روی شکمش گذاشت و قاه قاه خندید. معصومه اما با حالت قهر به حیاط رفت. تا پایش را بیرون گذاشت، صدای کوبیدن در را شنید. یکنفز داد زد:
- مژدگونی بده همسایه! مژدگونی!
بدری خانم بود. هنوز معصومه در را کامل باز نکرده بود که پرید توی خانه. دستش با چند کیلو النگوی طلایی که از مچ تا آرنجش میرسید، از زیر چادر بیرون آمد و داد زد:
- آسیه خانم تو کاروان جدید اسرا داداش احمدت هم بوده! بدو خودتو برسون!
بعد از شنیدن این خبر دیگر مامان سر از پا نمیشناخت. هر سه نفر تا خود محل اتوبوس دویدند. مامان و عزیز وقتی دایی احمد را دیدند، کلی بوس و بغلش کردند... پس دایی احمدی که همیشه دربارهاش میگفتند، این بود! مامان با ذوق بچهها را به دایی نشان داد و گفت:
- احمدآقا، اینا دوقلوهای منان! احمد و معصومه! که وقتی رفتی هنوز حامله بودم...
دایی با لبخندی قشنگ آن دو را نگاه کرد. بعد به بیژامه راه راه معصومه و دامن گلگلی احمد اشارهای کرد و با خنده پرسید:
- حالا کدوم احمده و کدوم معصومه؟!
بچهها با وحشت به پاهایشان، سپس دایی و جمعیت زیادی که همهجا پراکنده بود نگاه کردند. با بلند شدن صدای خندههای دایی و عزیز و مامان، هر دو در حالی که به هم بد و بیراه میگفتند تا خود خانه یک نفس دویدند!
✍🏻: ح. جعفری
- سلام عمه کبری جان! من اصلا نمیخوام با فریبرز شما ازدواج کنم. لطفا دیگر به هیچکداممان اصرار نکنید. ببخشید که نامه نوشتم چون رویم نمیشد به خودتان بگویم. به نظرم شاید فریبرز دوست داشته باشد با یکی از همان دختر تهرانیهای دانشگاهشان ازدواج کند. نظرش را بپرسید. قربان شما، حنانه.
فریبرز به محض نوشتن خط آخر، نامه را از زیر دستم کشید. با چشمانی که گواهی میدادند توی دلش عروسی است، نامه تا کرده را ماچی هم کرد و توی جیبش گذاشت.
- حالا اینو نشون مامانم میدم و میگم امشب حنانه تو اتاق اصلا حرف نزد، فقط گفت اینو بدم به شما! اینجور نه دردسری برای من میشه، نه تو! هم مجبور نیستیم با هم ازدواج کنیم، هم سر صحبتش باز و مامانم ترغیب میشه زیبا خانمِ کنعانی رو برام بگیره!
دلم میخواست تف بیاندازم توی صورتش. جای همان ریشهایش که چند وقتیست سه تیغ میزد. یک تف هم کف دستش، که بمالد به صورت زیبا خانمِ کنعانی! ولی فقط در دلم لعنتش کردم و از اتاق بیرون زدم. به خودم قول دادم همین شب که رفتند، تا سحر نشده حتما همه چیز را آتش بزنم. قوطی خالی ادکلن خارجکیاش، عکسش که وقتی در کنکور برتر شد از روزنامه بریدم، عکسهای مشترک کودکیمان... حتی تارهای مشکی مویش که وقتی ریزش شدید داشت و همهجای خانه بود، ریز ریز برای خودم جمع میکردم! وَ خصوصا کتاب بزرگ و گرانی که پارسال از تهران برایم آورد و آقاجانم اجازه نداد فعلا بخوانم.
هرچند الان، تقریبا چهار سال میشود که هنوز آن شب سحر نشده...
✍🏻: ح. جعفری