eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
- ولی امیدوارم سرویس بهداشتی نرفتنای طولانی مدت حق النفس نباشه!
هدایت شده از  q̑̈ŏ̈q̑̈n̆̈ȏ̈ŏ̈ȏ̈s̆̈🇮 ققنوس
✍️ *متن زیر دلنوشته ای است از شخصی که نمی شناسم ولی آن را پسندیدم . واقعیت‌هایی است که کم و بیش آن را اطلاع دارم .* 👌دل‌نوشته‌ای برای رهبر عزیز و مقتدرمان محمدعلی_رضاپور 👌خیلی ها نمی‌دانند شما تمام بازی ایران و کره در جام ملتهای ۱۹۹۶ را دیده ای و برای موفقیت تیم ملی زیر لب ذکر می‌گفتی و با گلهای علی دایی خوشحالی می‌کردی! 👌حتی وقت خوابتان بود که بازی ایران و امریکا در جام جهانی ۹۸ فرانسه را دیدی و با گل استیلی خوابتان پرید و تا آخر تماشایش کردید! 👌۳ ساعت و ۳۰دقیقه وقت گذاشتید و فیلم‌سینمایی محمد رسول الله(ص) مجیدی مجیدی را با کارگردانش دیدید و بعد از پایان گفتید: کاش می‌توانستم دوباره تماشایش کنم! 👌شب کریسمس به خانه شهدای ارامنه می روید، از شیرینی و میوه هایشان می‌خورید. 👌شما بعد از انتخابات ۸۸ با امثال سیدمهدی شجاعی جلسات خصوصی می‌گذاشتید و هنرمندان را هنرمندانه نسبت به اتفاقات توجیه می‌کردید. 👌از فیلم مارمولک بدتان نیامد و دستور توبیخ ندادید، کارگردانش را در آغوش کشیدید. 👌بیس از ۱۲۰۰ رمان خوانده اید، و کتابخانه تان هیچ کتابی بدون حاشیه نویسی ندارد. 👌حلقه ازدواج پسرتان، انگشتر عقیق خودتان بود که کوچک کردن اندازه اش برای داماد، فقط ۱۴ هزار تومان خرج داشت. 👌کاش می‌دانستند فرزندانتان حتی از املت بیت المال شام دفتر نمی‌توانستند بخورند. 👌بیماریتان را در بیمارستان بقیه الله تهران با پزشکان ایرانی معالجه کردید. 👌نوه تان در بیمارستان رسالت تهران بدنیا آمد. 👌از مجید صالحی تا عادل فردوسی پور،حسن جوهرچی تا رامبد جوان، امین تارخ تا حسام نواب صفوی، محمدعلی کشاورز تا داوود رشیدی، برای گفتگو با همه وقت گذاشته اید. 👌موسیقی و و ردیف های آوازی و سازهای ایرانی را خوب می‌شناسید، اهل شعرید، سینما شناسید، تندخوان و اهل مطالعه‌اید، والیبال بازی می‌کردید و حواستان به شطرنج آرین غلامی هم هست. 👌سریال پایتخت و عمو پورنگ‌ را دنبال می‌کردید، جلال آل احمد و شریعتی می‌خوانید، اندیشه های سید قطب را ترجمه می‌کنید. 👌با لباس مبدل بین خرابه های بم قدم می‌زنید. 👌اجازه نمی‌دهید خبرنگاری با کفش روی فرش چادر زلزله زدگان کرمانشاه برود 👌اتومبیل حامل و محافظان را نگه می‌دارید تا به داماد و عروس نسبتا بد پوشش در خیابان تبریک ازدواج بگویید، 👌با دختر کوهنورد جوان که سگش را در آغوش گرفته با محبت از احکام نگه داری حیوانش سخن می‌گویید، 👌 دانشجویان را برای بیان صریح ترین مواضع دعوت می‌کنید و بیش از ۶ ساعت پای حرفهایشان می‌نشینید. 👌رهبر ۸۱ ساله ای که ساعت ۵ صبح کارش را شروع می کند وساعت ۱۱ شب می‌خوابد تا نیمه شب برای تهجد بیدار بشود. 👌سخنرانی طولانی می کند با کمترین تپق و اشتباه! 👌با هر قشری با اطلاعات تخصصی سخن می‌گوید. 👌هر روز گزارشات مردمی را میخواند و از اوضاع زندگی مردم شخصاً تحقیق می‌کند. 👌به کوه می رود، جنس غیر ایرانی در خانه شان پیدا نمی‌شود. 👌هنوز اثاث خانه شان همان جهیزیه قدیمی همسرشان است. مایحتاج منزل را اهل خانه از جنوب شهر تهیه می‌کنند! 👌از حضرات آیات بهجت و بهاءالدینی تا حسن زاده آملی و فاطمی نیا و حتی پوتین و کوفی عنان و دکوئیار و بانکی مون شیفته و واله شما شده‌اند! 👌حق دارند اینهمه دشمنی می‌کنند با شما و نامتان! 👌شما هیبت شاهان و رهبران عالم‌را به چالش کشیده اید! 👌با آن دمپایی وصله دار، عینک قدیمی با پَدِبینیِ شکسته و همان‌آستین قبای نخ نما شده! 👌با این همه سادگی، از تنگه باب المندب تا تنگه هرمز از یمن تا آذربایجان از کشمیر تا زاریا در نیجریه از بوسنی تا ونزوئلا از ضاحیه تا پاراچنار! زیر سایه همان قبای با پارچه زبده رضوی ایرانی است که لایه پس دوز پایینش را باز کرده اید تا اندازه استفاده شما بشود. 👌میرحسین و رهنورد را از طلاق نجات داده اید! فرزندانتان را به ختم همسر امجد می‌فرستید! برای وفات دختر کوچک سید مهدی شجاعی پیام می‌دهید بر پیکر هاشمی نماز می‌خوانید. جوانمردانه از دولت کم محبوبیت حمایت می‌کنید! حال فرزندان اردوغان را به اسم کوچک‌می‌پرسید و هزار حرف نگفتنی دیگر... 👌شما غیر رسمی ترین رهبر دنیایید باهوش، مقتدر، صبور، مهربان، حکیم. تو میر عشقی، عاشقان بسیار داری. تو رهبری، با جانِ عاشق کار داری... 🌿 سلامتی این رهبر عزیز صلوات 🌿
- یکی از وحشتناک ترین کار ها چت کردن با آدمایی هست که از ایموجی استفاده نمیکنن!
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 مضطرب پرسیدم: - افشین.. قول میدی عشقت دروغ نباشه؟ بهم خیانت نکنی؟ تنهام نزاری؟ منم دیگه همه پلام‌و پشت سرم خراب کردما.. قول بده پشیمونم نکنی؟ خب؟ خنده‌ای کرد. - نه آزاده انصافا تنهایی بهت فشار آورده قاطی کردی! چشمانم را محکم فشردم. - افشین خیلی جدی دارم میگم! - من از پرسیدنت ناراحت شدم! جا خوردم. گوشی را بیش‌تر به گوشم چسباندم. - یعنی چی؟ پوزخندی زد. - یعنی این‌که حتی از این‌که این‌جور فکرایی در مورد من به سرت میزنه ناراحت میشم! خنده‌ای کردم... - یعنی نمی‌کنی؟ - باز پرسیدی؟ لبخندی بر لبم نشست. بغضم را خوردم و گفتم: - باشه ممنون. صدایم کمی می‌لرزید. نگران پرسید: - آزاده مطمئن باشم حالت خوبه؟ فورا نفس عمیقی کشیدم و تایید کردم. بعد کلافه گفتم: - کاری باهام نداری زود قطع کن میخوام بخوابم به خدا! بلند خندید. - باشه فقط قبل از خوابیدن در و باز کن! فورا پتو را از رویم کنار کشیدم. نیم خیز شدم. صدای زنگ واحد را شنیدم! شال بلندی روی سر و دستم کشیدم. با خنده در را باز کردم و گفتم: - اینجایی؟ ولی ناگهان با دیدن شخص روبرویم رنگ از رخم پرید. چند ثانیه همان‌طور بهت زده نگاهم رویش مانده بود. بعد ناگهان عقب‌گرد کردم! در را بستم و به پشتش تکیه دادم. شالم را مرتب کردم. برگشتم و باز در را باز کردم. ببخشیدی گفتم. مهمان دار یک شاخه گل قرمز سمتم گرفت و گفت: - خانم آزاده یوسف پور؟ - بله، خودمم. یادداشتی از جیبش در آورد و گفت: - از طرف آقای افشین رستمی برای شما فرستاده شده! همان‌طور که داشتم سعی میکردم بیشتر بدنم پشت در بماند، شاخه گل را گرفتم و تشکری کردم. در را بستم. سمت میز رفتم وگوشی را برداشتم. با خنده‌ای گفتم: - مسخره! اینکارا دیگه چیه؟ - بابا این‌کارا رو میکنم و شک خیانت بر میداری، اگر نکنم که دیگه اوضاعم خیلی خرابه! خنده‌ام اوج گرفت. - باشه، باشه، قطع کن دیگه حوصلت‌و ندارم میخوام بگیرم بخوابم. با خنده چشمی کشیده گفت و بعد از خداحافظی قطع کرد. سرم را به طرفین تکان دادم. آمدم شال را در بیاورم که دوباره صدای زنگ آمد! لباس مناسب‌تری پوشیدم. در را که باز کردم دیدم همان مهمان دار است. یک جعبه از داخل جیبش در آورد، درش را باز کرد و روبرویم گرفت. داخلش حلقه‌‌ای ظریف، از جنس طلا بود! اول جا خوردم، ولی بعد با اخم سنگینی گفتم: - امرتون؟ لبخند دندان نمایی زد. چهره وزین و زیبایش برایم کریه شده بود. - شب‌خوش خانم! عذر میخوام که مسدع اوقات شدم. روی زمین زانو زد. - با بنده ازدواج می کنید؟ شدیدا برافروخته شدم. صدایم را بردم بالا و گفتم: - خجالت بکش آقا! این وقت شب اومدی دم در اتاق یه خانم خواستگاری میکنی؟ انگشت اشاره‌‌ام را به نشانه تهدید بالا آوردم: - اگه همین الان نری همه رو خبر میکنم. گم‌شو تا زنگ نزدم حراست هتل! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
@OnceUponaTime مبتلا، هیما، بقیه همه عایا در جریان چنل جدید نصف نبات هستید و نیستید؟ https://eitaa.com/OnceUponaTime/33 قربانت😂✨
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که این‌و خیلی بیشتر دوست داشتم😌 نمی‌دونم چرا برداشت نشد به اندازه اون..
فهمیدین به یه فناوری رسیدیم که با هزینه معقول از طریق سلول های بنیادی دوباره دندونای خودمون‌و در میاریم😍 چقدر ذوق کردم! ۵ مرحله آزمایش حیوانی رو رد کرده و ۳ مرحله‌ دیگه به آزمایش انسانی میرسه✨ فناوریش هم اولین بار دست بچه های خودمونه:) !
راستی چقدر اشعار "فاضل نظری" قشنگه!
اوکی چالش ! سوژه عکس و دیدید ؟ یه تل قرمز دخترونه که چند روزه تو این اوتوبوس جا مونده و من و دوستم میبینیمش ! و اما شما ! سناریو سازی کنید ... دخترک و به تصویر بکشید ... و ... هر کار خواستید :) متنای قشنگی میشه از این سوژه کوچیک ساخت ! منتظرتونم اهل، یا نا اهل قلم ها ..! @mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 استرس و عذاب وجدان همه وحودم را گرفته بودم. فرشته سمت راستم مدام توی سرم می‌کوبید... - حقته! حقته دختر! اینه عاقبت کسی که از خونش ببره و دل پدرش‌و بشکنه! کوش اونی که می‌گفت عاشقته؟ تازه دردسرات شروع شدن دختر خیابونی! نزدیک بود گریه ام بگیرد. ناگهان کف دستش را جلو آورد و گفت: - باشه، باشه، چشم؛ فقط یه لحظه! جعبه را گذاشت داخل جیبش و همزمان سبیل مشکی مرتبش را کند. کلاه گیس مشکی اش را هم از سرش برداشت و گفت: - حالا چطور؟ با دیدن موهای روشنش، نفسی که در سینه ام حبس شده بود را بیرون دادم. - افشین خیلی بی مزه ای! در حالی که داشت ابروهای مشکی را از روی ابروهایش جدا میکرد گفت: - لطف داری! بعد گذاشت داخل جیبش. با چشم غره‌ای گفتم: - خیلی بی‌شعوری! زد زیر خنده! من هم نتوانستم خنده‌ام را به بهانه دل‌خوری پنهان کنم و همراهش شدم! این بار رفتیم پایین. در کافه هتل نشسته بودیم. فضایی سنتی داشت و موسیقی زنده‌ای هم اجرا می‌شد. باز نگه داشتن چشم، برای هر دویمان مصیبتی شده بود! آن هم وقتی از کله صبح بیدار بودیم و پیوسته مشغول... دو فنجان قهوه تلخ، کار خودش را کرد. انگار یک درجه بیدار تر شده بودم! افشین باز حلقه را سمتم گرفت و گفت: - حالا دوسش داری؟ نگاهش کردم. لبخندی روی لبم نقش بست. - آره! دستانش را روی میز به هم قفل کرد. - آزاده، الان.. آمادگی‌شو داری که ازدواج کنیم؟ یک لحظه چشمانم را بستم. لب‌هایم را سفت به هم فشردم. نگاهش کردم و گفتم: - من وقتی انتخاب کردم الان این‌جا باشم.. یعنی.. قاعدتا احساس کردم که آمادگی اینم دارم! لبخندی از سر رضایت زد. - خیلی خوش‌حالم این‌و می‌شنوم! برای همین میگم تو با بقیه فرق داری.. یه، صد درجه متمایزی! خنده‌ کوتاهی کردم. حلقه را از داخل جعبه در آوردم. در انگشتم کردم. یک دور چرخاندمش. کمی بزرگ بود. دستم را از جلوی چشمم دور کردم تا بهتر ببینمش... ظرافتش با ظرافت دستان کوچکم عجیب جور بود. دستم را چرخاندم و سمت افشین گرفتم. - چطوره؟ چشمکی زد و گفت: - نه بابا راس راسی خوش سلقیه‌اما! دستم را زیر چانه‌ام زدم و مستقیم در چشمانش نگاه کردم. - خوش سلیقه نبودی که من‌و انتخاب نمی کردی! لب گزید. - بله بله استاد! با ناز نگاهم را از نگاهش گرفتم. حلقه را در آوردم و در جعبه‌اش گذاشتم. در حالی‌که از روی میز برش می‌داشت گفت: - پس برای پس‌فردا محضر وقت می‌گیرم. آب دهانم را به سختی قورت دادم. نگران گفتم: - افشین اصلا حواست به بابام نیستا! اجازش شرطه! اونم که اصلا راه نمیاد... پوزخندی زد. - تو مسئله اجازه بابات‌وهمین حالا هم حل شده بدون! چشمانم از تعجب چند درجه باز تر شد! با دهان باز گفتم: - چی میگی تو؟ چی تو سرته؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از _ایران‌دخت
دست مادرش را محکم گرفته است . موهای بلند خرمایی مواجش در بند آن کشِ مو قرمز زندانی شده اند . تازه آن را خریده و از ذوق هی دستش را می‌برد پشت سرش و کشِ مو را لمس می‌کند و خنده ای نمکین تحویل مادرش می‌دهد . دست از دستِ مادرش بیرون می‌کشد تا اینبار به بهانه ی دوباره بستن موهاش کش را لمس کند . همین که کش را باز می‌کند و در دست نگاهش می‌کند، اتوبوس ناگهان ترمز می‌کند و کش بین جفت ها پا گم می شود . چشمان عسلی دخترک پر می شود و با چشمانش دنبال کشِ قرمز می گردد ولی پیدا نمی‌کند. موقع پیاده شدن آرام در گوش اتوبوس زمزمه می‌کند: مواظبش باش . اگه پیداش کردی نذار کسی اونو ببره . میام دنبالش !
هدایت شده از چالش های روز ایتا !
این منم وقتی سر کلاس ریاضی دبیر میگه مبحث خیلی مهم و پایه است حتما خوب خوب بفهمید و همه میگن فهمیدن و من به خودم میام میبینم تموم شد و هیچی نفهمیدم🤦🏻‍♀