من تقریبا اینو قبول نداشتم
تا با آدمی مواجه شدم که کاملا خلاف من فکر میکرد. اونقدر که پشت سرش میتونستم بهش بگم احمق واقعی. شاید اونم به امثال من بدترین فحشها رو میداده همیشه.
ولی خب؟ شد!
ما تونستیم در ارتباط بمونیم
بحث کنیم و در ارتباط بمونیم
حرف همو نپذیریم و در ارتباط بمونیم
حتی بعد از بحث حواسش بود احوال من تنظیم باشه چون سابقا گفته بودم تو بحث و اینا خیلی به هم میریزم.
فردای شبی که رسما بهش گفتم "چپ!"، دو ساعت زمان گذاشت و یه مبحث درسی رو بهم توضیح داد.
و من؟ اینطور بودم که وا =)
الان فقط معتقدم باید در برابرش به قدر کافی آروم، موفق، و مهربون باشم. تا من همون مثال نقضی باشم که بهش ثابت کنه اسلام و مسلمون و ارزشی دیو و بیکله و ویرانگر نیست. که میشه با همین اعتقادات، با همین مرزها، و در همین حکومت توانست.
[موقت]