eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
عیدتان مبارک قومِ مسلمانِ محبوبِ خدا:) مواظب باشید قرابتِ الان دل هاتون بہ خدا حفظ، بلکہ بیش تر بشہ💚
😑😶👍
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 با لبخندی، دستش را به نشانه ارادت روی سینه گذاشت. چند ثانیه‌ای نگاهم کرد و گفت: - تو ام خیلی ماه شدی! ماه..! اولین بار بود با این لقب صدایم می‌کرد... لبخند روی لبم بیش‌تر کش آمد. نیم چرخی زدم و گفتم: - قشنگه؟ دسته گل را ناگهان از پشت سرش بیردن آورد. سمتم گرفت و گفت: - عالیه! با این عالی ترم میشه! دسته گلمان هم ترکیب گل‌های ریز و درشت، از طیف سفید تا صورتی بود! یک شاخه‌ از رز های کوچک گلبهی‌اش را بیرون کشیدم و سر جیب کت افشین گذاشتم. کنار هم روبروی آینه ایستادیم. مکمل و بی نقص! دلم از ذوق غنج می‌رفت... سوار ماشین شدیم. تا محضر هزار بار خواستم درباره بابا از افشین سوال کنم، ولی جرعت نمی‌کردم! می‌گفتم شاید بخواهد غافل‌گیرم کند یا... هر چه بود، انگار چیزی باز می‌داشتم. بالاخره روبروی یک ساختمان پارک کرد. ماشین را خاموش کرد و گفت: - حله، همین‌ جاست. گردنم را کج کردم و نگاهی انداختم. با لبخندی در را باز و پیاده شدم. نگاهی به درو و بر انداختم. هنوز هم هیچ آشنایی نبود. آب دهانم را قورت دادم و با تعارف افشین، از پله ها بالا رفتم. بعد از سه طبقه راه‌روی تنگ و بالا رفتن از پله به نفس نفس افتاده بودم. کلافه نگاهی به افشین کردم و گفتم: - کو پس؟ با خنده‌ای به در قهوه‌ای رنگ کنارمان اشاره کرد. دو ضربه زد و بعد دست‌گیره را فشورد. محضردار از جا برخاست و سلام کرد. هر دو با سلام کوتاهی وارد شدیم. میان اتاق سفره عقدی با تم نباتی چیده شده بود. روبرویش میز ساده عاقد قرار داشت. و چند صندلی دو طرف سفره.. که همه‌اش خالی بود! توی دلم خیلی خالی شده بود. نمی‌دانستم با این اوصاف افشین برنامه‌اش چیست؟ نگاه نگرانم مدام پی‌اش بود اما او بی توجه داشت حلقه‌هارا در جای مربوطه‌اش، روبروی آینه می‌گذاشت. بالاخره برخاست. تعارف کرد بنشینم و خودش دکمه اول کتش را باز کرد و کنارم نشست. محضردار نگاهی زیر چشمی به هردویمان انداخت. دسته گل را سفت در مشت فشوردم. بالاخره گفتم: - چرا هیچ‌کس نیست؟ با پوزخندی نگاهم کرد. - مگه.. قرار بود.. کسی باشه؟ نفسم را با حرص بیرون دادم. - نه.. ولی بابام باید بیاد که بالاخره! یا حداقل از طرف شما یکی بیاد.. چه بدونم عقدمونه! یعنی کلا همين‌جور خشک و خالی؟ خنده‌ای کرد. دستی به یکی از گل ها کشید و گفت: - خشک و خالی چیه؟ من هستم و تو! دیگه چی مهمه؟ خواستم چیز دیگری بگویم که صدای در بلند شد. ذوق زده از جا برخاستم. حتما بابا بود... افشین هم بلند شد که محضردار بفرمائیدی گفت. در باز شد و مقابل چشمان منتظرم، نه بابا، که آقای همدانی، وکیل شخصی و هم‌چنین شرکتش وارد شد. آب دهانم را با اضطراب قورت دادم. افشین با اخمی پرسید: - شما؟ آقای همدانی اخمی که بر چهره‌اش بود را حفظ کرد. چند قدم جلو آمد. در را بست و گفت: - همدانی هستم. وکیل آقای یوسف پور. از طرف ايشون وکالت دارم که شاهد عقد بوده و اسناد مربوطه رو امضا کنم. با بهت به افشین نگاه کردم. اخم سنگینی داشت. مردد پرسید: - یعنی.. خودشون.. قرار نیست بیان؟ مدارک را روی میز گذاشت. سمت ما برگشت و محکم گفت: - خیر. افشین از پشت میز کنار رفت. روبرویش ایستاد. صدایش را بالا برد و گفت: - این یعنی چی؟ رضایت داده بعد حاضر نشده عقد تک دخترش بیاد؟ اقای محترم من نمیخوام اینطور باشه! آزاده همه کس و کارش باباشه... به همین راحتی میخواد بپیچونه؟ من همین حالا با آقای یوسف‌پور تماس می‌گیرم ببینم چه توجیهی پشت این عمل‌شون بوده!؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
خب این جمله پایینی رو اخیرا تو یه کانالی خوندم، و این میم کذایی ناخودآگاه در دهنم شکل گرفت😐✨
ولی یه وقتایی دلم میخواد برم کنسرت.. ورزشگاه.. و الکی داد بزنم! فریاد بزنم! حنجرم‌و پاره کنم و هیچکس نگه چرا:)! <مجہولات>
- تو میگرن شدید منی، وقتی کسایی که نمی‌خوام‌شون خونمون مهمونن و راحت می‌تونم تو اتاقم بمونم:) ' دردِسختِ‌دوست‌داشتنی ! <مجہولات>
اینکه تتلو میلیاردی پول میگیره، با کلی تتو و تاپ میشینه رو صندلی و فحش میده و تشویق میشه.. شاید مربوط به عقده‌های دوران کودکیش باشه، ولی اونایی که اون همه پول میدن میرن و وقتی فحش میده تشویقش میکنن.. اونا چی؟ اسم اختلال روانی‌شون‌و چی میشه گذاشت؟ <مجہولات>
ولی تفاوت بین استعداد با علاقه و هدف اون جایی مشخص میشه که کتابای تست شیمی و زیستم‌و باز میکنم، از دیدن دو بیتی های قشنگی که گوشه کناراش سرودم و نوشتم تا یادم بمونه، دلم ضعف میره:) <مجہولات>
اینکه امروز انقدر مغزم برای نوشتن فعال شده ارتباط زیادی با اینکه شنبه امتحان ریاضی دارم و باید برم بخونم داره . <مجہولات>
ولی اینکه شب اولی که باید عینک بزنی خونه بابابزرگت دورهمی باشه زیاد خبر خوبی نیست !.. <مجہولات>
اگر کسی رو واقعا دوست داشته باشم براش رنگ خاصی از قلب نمی‌فرستم. شاید ایموجی سیب‌زمینی فرستادم. یا بادوم زمینی، یا شال گردن..؟ قلب برای کساییه که لازمه بهشون ثابت کنی براشون محبت قائلی، نه کسی که تو نگاهاتون به هم یه دیوان غزل از محبته... <مجہولات>
میم فقط چشمات؛ هیچ وقت لازم نیست زبونت زیرش کپشن بزاره:) <مجہولات>