هدایت شده از پَنـٰآھ
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ریورسینگ بخشی از سرود سلام فرماندھ..(:
#امام_زمان
مجهولات
ریورسینگ بخشی از سرود سلام فرماندھ..(: #امام_زمان
کارِ همه جانبه قشنگ💚
یه خداقوت جانانہ به تیم ماح✨
اتفاقا تو فکر این بودم که این ها که انقدر موسیقی شون پخش شده و زیاد به گوش میرسه، کاش اینجور کاری هم میکردند و با دیدنش شگفت زده شدم!
<مجہولات>
کانال انقلابی محترم
"طرح نخریم تا بگندد" خدعه جدید براندازان و ضدنظام هاست!
حقیقتا از جهالت شما در دفاع از این پویش تعجب میکنم!
می خواهید تیشه به ریشه نظام بزنید؟
میخواهید دولت را از کار بیاندازید؟
عقل و سواد اقتصادی تان را چه تصور کردید که دلیل گرانی ها را ندانسته پویش نخریم راه می اندازید و فکر میکنید اینطور همه چیز را ارزان میکنند!
نه عزیز من!
وقتی جنس پوسید و فروش نرفت کارخانه دار ضرر کرده و جنس بعدی را اتفاقا با قیمت بالاتر، جهت جبران ضرر خواهد فروخت.
شما هم همچنان نخورید، باشد که چون مرتاضان هندی با هفت دانه بادام زنده بمانید و رستگار شوید :/ .
<مجہولات>
مجهولات
کانال انقلابی محترم "طرح نخریم تا بگندد" خدعه جدید براندازان و ضدنظام هاست! حقیقتا از جهالت شما در
با کلی حرف دیگه که قلمم یاری نکرد ...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت74
نه قرار بود کسی گل بیاورد و نه گلاب... گل کنارم بود و عطر گلاب را با او بهتر از همیشه احساس میکردم!
نه دو بار وکالت خواستند و نه سه بار...
نه زیرلفظی دادند و نه اجازه بزرگتری در کار بود!
فقط دل میان بود و دل...
و بلهای که بین آن هیاهو، از میان دو لب خشکم بیرون آمد...
من که بله گفتم، یکبار دیگر همان ها را برای افشین خواند. او هم بله را گفت. از آن بلههایی که وقتی حالش خوب بود و برایش ناز میآمدم میگفت!
گوشه چشمان عاقد، با لبخندی جمع شد. نگاهی به هر دویمان کرد و گفت:
- مبارک باشه انشاءالله!
همچنان مات نشسته بودم. لبخند محوی که گوشه لبم بود، کنار نمیرفت. همه چیز مثل یک رویا بود. رویایی که تحقق شیرینش را، آینهی روبرو به تصویر میکشید...
من هم محو تماشا مانده بودم و مغز کوچکم هنوز داشت تحلیل میکرد که گرمای دستشرا روی دست ظریفم احساس کردم. با تک تک سلولهایم!
ناگاه لبخند روی لبم بیشتر کش آمد و نگاهم روی تصویر دستانمان غلطید... سنگینی نگاهش را روی چهره متحیرم احساس میکردم... چهار انگشتم را بین مشتش فشورد. همان فشردنهایی که آب روی آتش بود... ولی اینبار خودش آتش شد!
با لرزش خفیف فکم، همانی را کردم که تمام وجودم تمنایش میکرد... دستم را باز و محکم در آغوشش کشیدم.
دستش دور کمرم حلقه شد. و مغزم تازه به باور رسید!
حالا دلم می خواست هیچکس در اتاق نباشد. همدانی کیفش را جمع کرد و رفت. گرمی نفسهای افشین را کنار گونهام احساس میکردم. در گوشم خواند:
- ...
و لبخندم مبدل به خندهای کوتاه شد. از جا برخاستیم و دست در دست هم، سمت میز عاقد رفتیم. یک جا امضای او، و یک جا امضای من.. کمی آنطرفتر هم امضای همدانی بود.
در آن لحظه خیلی شاد بودم! اما گوشه دلم از اینکه اینقدر تنهاییم گرفته بود...
یاد مسخره بازی هایی افتادم که با نگار موقع برنامه ریزی برای عقد و عروسی همدیگر میکردیم..! از اینکه چه کسی کِل بکشد و چه کسی برقصد تا تصور رفتار پسر های فامیل وقتی با شوهرمان چشمهایشان را در میآوریم. اینکه چه کسی می آید و چه کسی نمیآید و آخرش هم ختم میشد به مسخره کردن من که عمرا بتوانم جلوی دویست، سیصد نفر آدم با شوهرم حرکتی بزنم. میگفت:
- بلد هم باشی برقصی، پاشنه کفشت میافته و کله پا میشی!
آن موقعها الکی الکی میخندیدیم! نه که برای خیلی وقت پیش باشد، اما آن موقع ها بچه بودیم و حالا یک شبه من کلی بزرگ شده بودم! حالا اصلا آن آزاده یک ساعت پیش نبودم!
نگاهی دیگر به دور و برم انداختم. تصورات همه از مراسم ازدواج تک دختر آقای یوسفپور، جز مجلسی شاهانه نبود. ولی حالا من کجا بودم؟ بی هیچکس کنار سفره عقدی که عروسی ای هم در پی اش نبود... به جرم عاشق شدن!
دوباره همان افکار تکراری که چندروزی بود در خیالم مدام معرکه گیری میکرد، سراغم آمده بود. داشتم غربت میکشیدم؛ غربتی که حتی حالا، در اوج شادی، قلبم را میآزرد...
یکدفعه متوجه شدم نگاه افشین مدتی است رویم ثابت مانده. با صدایی گرفته گفت:
- آزاده داری گریه میکنی؟
متعجب دستی به گونهام کشیدم. بله! اشکهای لعنتی بالاخره راه باز کرده بودند. سریع پاکشان کردم و گفتم:
- نه بابا چی میگی تو؟ اشک شوق ندیدی؟
دوباره دست کشیدم پایین چشمهایم.
- خیلی لحظه قشنگیه! میدونی، از اون موقع که توی پارک باهام صحبت کردی همش از این میترسیدم که این لحظه اتفاق نیفته... ولی دیدی؟ تو کمتر از یک ماه شد! این عالیه افشین.
لبخند دلبری زد وگفت:
- آره، خیلی عالیه!
محضر دار نگاه معنی داری به هر دویمان انداخت. به زبان بی زبانی میگفت دیگر کم کم باید برویم. ما هم خجالتزده از این همه تعلل، لبخند پت و پهنی زدیم و بلند شدیم.
افشین دستم را گرفت و من هم انگشتانم را بین دستانش محکم فشردم. از پلهها که پایین میرفتیم، نه جلوتر از من، که کنارم در آن راه پله ی تنگ قدم بر میداشت. دستش را پشتم گذاشته بود و با احتیاط پیش میرفت. حالا پشت گرمی را حس میکردم. مسیر راه پله، همان مسیر طولانی و آزار دهنده رفت بود. اما حالا به هیچ وجه راضی به تمام شدنش نبودم! حالا من دیگر چیزی نمیخواستم، جز خودم و خودش #درکنارهم
بی هیچ مزاحمتی...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
من نباید دلشو میشکوندم اما خودشم باید میفهمید که با یه چند روز ارتباط تو فضای مجازی نمیتونه از من بله بشنوه در جواب این سوال که دوست صمیمیش هستم!
یا اینکه با اصرار بگه اسم واقعیت این نیست و راستشو بگو و..
که منم مجبور بشم بگم رابطه من و شما فقط یه همراهی ساده است و بخاطر اختلاف سنی مون بهتره یه سری مرز ها رو رعایت کنیم.
و اون با یه ایموجی لبخند فحش دار بپذیره اما ناراحت بشه و دیگه پیام نده...
یعنی میگم حقیقتا تقصیر خودش بود.. ناراحتم بخاطر این که رفتارم باعث دلشکستگیش شد اما منم فقط داشتم حریمم و حفظ میکردم!
و الان فقط آرزو می کنم از مسیر و اهداف قشنگش دست نکشه، حتی اگر از ادامه همراهی با من برای همیشه دست کشید:)
https://eitaa.com/himayejan/5546
من فقط میدونم شما زنگ بزن ۰۹۶۴۰
مرکز مشاوره حوزه با حضور اساتید مجرب و با مدارک بالا در خدمتتونن
با هزینه دقیقه ای ۵۰ تک تومنی
مطمئن و رسمی و تراز بالا 😂❤️
جز یه نام و نام خانوادگی(که اگر الکی هم باشه گیر نمیدن) چیزی هم ازتون نمیخوان🌿
مدام داد میزد :
- تو فقط بجنگ و ببین که میتونی !
و حواسش نبود سلاح هایم را هنوز نداده :)
#حکایت_بعضی_بزرگترها
#کنکور
<مجہولات>