eitaa logo
مجهولات
244 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
741 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
در دهستان کوچک ما رسمی قدیمی سالها بود که اجرا میشد،هر گاه کودکی به دنیا می آمد در گوشه ای از حومه
ببینید چی پیدا کردم :) یه داستان که خیلی قدیم ترا نوشته بودم. ضعیف اما دوست داشتنیه ♥️✨
♥️♥️:♥️♥️ "اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج"
خدا میدونه اگر همین فردا که بیدار بشم بهم یک میلیاردم بده میرم با همش لباس میخرم،نمیده. وگرنه کریم تر از این حرفاست... <مجہولات>
از مصادیق اینکه میگن آخرالزمان مساجد آباده اما بی نماز گزار؛ همینکه طرف تا حالا چند تا مسجد درست و حسابی تو چند جای چند شهر مختلف ساخته، بعد خودش هیچ وعده مسجد نماز نمی‌خونه :))) <مجہولات>
یه وقتایی از یه آدمایی که اصلا توقع شو نداری یه رفتارایی میبینی، که فقط میتونی بگی« من اصلا فکر نمی‌کردم تو تا این حد فرشته باشی . بخاطر هر فکری که تا حالا دربارت کردم ببخشید . » ! <مجہولات> پی‌نوشت: بله انتظار پایان دیگه ای داشتید میدونم، ولی طبیعیه که تو زندگی هممون حداقل یه آدم هست که هرچی بیشتر شناختیمش بیشتر حظ کردیم!
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 لقمه را قورت داد و گفت: - دستور غذا های ملل و هیچ‌وقت تغییر نمیدن. اونم تو دستورش چیزی مبنی بر بردن بوی خاویار نبود. خنده ای کردم و گفتم: - بعدشم لابد به قول مامانم خاصیت هر چیزی تو بو و مزه بدشه، اون و ببری دیگه فرقی با نون خشک نداره! انگشت اشاره‌اش را سمتم گرفت. - احسنت! یک لقمه دور چنگالم پیچاندم. تا نزدیک دهانم بردم. من حتی ماهی سوخاری را هم به سختی می‌خوردم، چه برسد به این.. نه! نمی‌توانستم. بی حوصله از پنجره بزرگ، به صد ها متر دور تر و پایین‌تر نگاه کردم. مثل همیشه که از هر بالایی دنبال برج میلاد می‌گشتم، این‌جا هم ناخودآگاه ذهنم سمتش رفت. یکدفعه یادم آمد الان دقیقا در قلب برج میلادم! خنده کوچکی روی لبم آمد. افشین صدایم کرد. - نمیخوری؟ با اکراه نگاهی به غذا کردم. - اصلا نمی‌تونم! بعد به صورتی در هم خودش! - تو ام مجبور نیستیا؟ چنگال را روی بشقاب گذاشت و خودش را عقب کشید. - باز به شرف پیتزا و همبرگر، مللم یه چیزی‌شون میشه به خدا! اینا چیه واقعا؟ خنده‌ای کردم. - اصلا تو بگو به شرف قرمه سبزی و فسنجون خودمون! دوباره انگشت اشاره‌‌اش را سمتم گرفت و احسنت گفت. نگاهم روی پرس کبابی که در دست گارسون بود غلطید. با چشمانی که برق شوق در سیاهی‌اش هویدا بود گفتم: - فهمیدم افشین! این‌جا رو بی‌خیال، بیا ببرمت یه جای دبش، حسابی دلی از عزا در بیاری! نگاهم کرد و با رندی گفت: - چی تو سرته؟! چشم و ابرویی آمدم. دسته بلند کیف ظریفم را که از زنجیر فلزی طلایی رنگی بود، برداشتم. بلند شدم و با اکراه نگاه دیگری به غذا انداختم. - بریم؟! از جا برخاست. کتش را برداشت و به تن کرد. او رفت تا غذا را حساب کند و من هم تصمیم گرفتم هیچ چیز نپرسم! سوار ماشین که شدیم نگاهم کرد و گفت: - خب؟ کجا برم؟ نوک بینی‌ام را با انگشت بالا دادم. صدایم را تو دماغی کردم و گفتم: - انتهای راهرو سمت چپ! هر دو زدیم زیر خنده! نگاهم را به روبرو دوختم. کیفم را روی پایم گذاشتم و با دو دستم پایینش را محکم فشوردم. - برو طرف شهر ری... نگاهم کرد و با اخمی از سر پرسش پرسید: - اونجا چه خبره؟! لب پایینم را برگرداندم. ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: - نگو که تعريف کوبیده های اطراف شاه عبدالعظیم رو نشنیدی! خنده کوتاهی کرد. - چند باری از قدیمیا شنیدم! ولی امتحان نکردم هیچ‌وقت... با لبخندی طویل، روی شانه‌اش کوبیدم. - پس ده-هیچ از دنیا عقبی! واجب شد ببرمت پیش هاشم کبابی تا بفهمی کوبیده یعنی چی! باز انگار به چهره‌اش رنگ تعجب پاشیدند! - هاشم کبابی دیگه چیه؟ کلافه نگاهش کردم. - چی نه، کی! راه بیافت دیگه خود معدم تموم شد، داره اندام اطرافشم تجزیه می‌کنه! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
حسِ شیرینِ خوب دادنِ امتحانی که کل دوازده درسش و تو سه ساعت آخر خوندی و مطمئن بودی گند میزنی اما .. 🙂😂❤️ <مجہولات>
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازش کن شاید همین کلیپ تنها دلیل زنده بودنت بشه :)💙 <مجہولات>
مجهولات
بازش کن شاید همین کلیپ تنها دلیل زنده بودنت بشه :)💙 <مجہولات>
میگن این آقا گوش‌شون به دهان امام زمانه(عج) یعنی اینکه کلام ایشون رو به شما منتقل میکنن. یعنی اینکه یه نفس عمیق بکش جوون، قشنگیای دنیا هنوز تو راهه :))💚!...
01:20🥀
دیشب مستند دومینو رو دیدید؟ در مورد بیماری "هاری" چقدر اطلاعات دارید؟! من که فقط در حد تب و لرز و ضعف بدنی میدونستم ولی حقیقتا وحشتناک بود! خصوصا وقتی اسناد تاریخیش رو هم نشون داد! و وقتی گفت هر یک ربع یک نفر در جهان اين‌قدر دردناک جان میده :)) همه اینا رو گفتم که برید قسمت دیشب و ببینید من بخوام بگم خیلی بیشتر میشه🚶🏻‍♂
تا بحال آدم های لطیف را دیده ای؟ بعضی‌ها، بخواهی نخواهی، خوب باشی یا بد باشی، سنگ باشی یا آب.. لطیف اند! دست تو نیست که تو لطیف ببینی یا من سخت، بهرحال لطیف اند! این را همان اول که وارد میشوند، از لبخندشان میتوان فهمید.. دقت کرده باشی لبخند هایشان جور خاصی است. لبخندهایشان، می‌تواند در آغوشت بگیرد! و بعد لباس‌شان.. آزاد می‌پوشند! نه شیک و نه ساده.. لطیف! لطیفِ لطیف... شبیه‌ برگ های تازه جوانه زده‌ی پتوس! روی رنگ تک تک لباس‌هایشان، انگار یه هاله سفید انداخته اند.. همه چیزشان کم رنگ است. کم رنگِ بی روح نه؛ کم رنگِ لطیف! دست‌هایشان؛ وقتی بهشان دست میدهی، هیچ چیز احساس نمیکنی! انگار میتوانی نرمی دستانشان را دور خودت بپیچی و به خواب زمستانی فرو روی..! ...