🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت89
افشین هم خندهای کرد و گفت:
- اصلا.. کاملا اتفاقی شده!
با چشمانی که از ذوق برق میزد، سر تکان داده و حرفش را تایید کردم.
- ما کاملا بی خبر از هم آماده شدیم! یهو ست در اومد!
دنیا لبخند گرمی زد.
- دل که به دل راه داره همینه دیگه، تازه این کوچیکشه.. کی فکر میکرد عشق آزاده کوچولوی ما رو پای سفره عقد بشونه؟
پیشانیام را بوسید.
- ولی الان دیگه حتما از همه ما بزرگتری! مبارک باشه عزیزم، مبارک خودت و همچنین افشین، وقتی شنیدم هم خیلی تعجب کردم، هم خیلی ذوق!
شایان هم لبخندی زد.
- شما از همون اولم معلوم بود تیکه ی هم دیگه اید!
و هستی با قهقههای ادامه حرفش را در دست گرفت:
- ولی هیچکس فکرشم نمیکرد همه چیز انقدر زود اتفاق بیافته!
با ناز لبخندی زدم. دستم را از دست افشین بیرون کشیدم و گفتم:
- میخواید همونجور تا آخر جلوی در وایسید؟ بفرمایید تو!
همگی راهی شدند. افشین هم جلو رفت و به جایی وسط کاناپه راهنماییشان کرد.
هیچ کدام عادت روی مبل و صندلی نشستن نداشتیم. هر جا بودیم همان روی زمین ولو میشدیم! آمدم من هم بروم که ستاره با غیظ روبرویم سبز شد. چشمانش خمار و دندانهایش روی هم قفل شده بود. برزخی نگاهم کرد.
- ترسیدی فرار کنه که انقد زود اقدام کردی کوچولو؟!
چشم غرهای رفتم.
- از چی حرف میزنی؟
ابرویی بالا انداخت.
- خودت خوب میدونی!
بی توجه به خزعبلاتش، نگاهم از سر تا پایش کاوید. چینی به پیشانی دادم و پرسیدم:
- راستی خدا بد نده؟ کسی فوت کرده که مشکی پوشیدی؟
فکش از حرص لرزید. لب گزید و باز آن پوزخند تکراری را گوشه لبش نشاند.
- مشکی رنگ عشقه جوجه..!
من هم پوزخندی نثارش کردم.
- خیره انشاءالله!
سه بار آرام روی گونهام کوبید. لبخندش بیشتر کش آمد.
- رو خرابه های زندگی کسی که رو خرابه های عشقم زندگی شو ساخت، برای خودم زندگی میسازم. میبینی اون روز و، زیاد دیر نیست!
از شدت حرص نفس کشیدن برایم سخت شده بود. با هر نفس سینهام شدید بالا و پایین میشد. انگار کسی روی شکمم نشسته بود.
مچ دستش را سفت در مشت گرفتم و از کنار صورتم پایین آوردم. بغضی که در گلویم نشسته بود به سختی فرو دادم. با چشمان تنگ شده، متنفر نگاهش کردم و راهم را کشیدم و رفتم.
بین جمع نشستم که کمی بعد ستاره هم کنارمان آمد. هنوز با نگاه هایش برایم خط و نشان میکشید. هر بار چشم تو چشم میشدیم انگار تمام وجودم را میبلعید. در نگاهش چیزی جز حرص و حسادت نمیدیدم. حالا هم اینجا نشسته بود و از دیدن من کنار افشین و دستش که پشتم را محکم گرفته بود مثل شمع آب میشد.
این را همگی از صورتش فهمیده بودند. از لباس مشکیای که به تن داشت. از آرایشش که بر خلاف همیشه بود. از اینکه برعکس همیشه، آن ستاره ی طناز پر شر و شور خفه خون گرفته بود و زبانش گاهی یک بار، فقط به زدن طعنه به من میچرخید.
نمی فهمیدم در برابر این همه حرف نا حق و اهانت چرا افشین سکوت میکند؟
بههرحال من هم به تبعیت از او سکوت کرده بودم. تا جایی که تیر آخر را زد!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
خدایا اصلا دلیل بعضی حکمتاتو نمیفهمم؟!!
یا بهم بفهمون که بدونم باید چه کار کنم، یا بغلم کن بگو بسپرش به من نمیزارم این وسط تو آسیبی ببینی!
باشد قبول، بنده شما میپذیرمش
یک تو به من نگو یارا میپذیرمش
گفتی که تا به ما شدن اسم جفتمان
ایشان بخوانمت به ادا میپذیرمش
من که دگر شدم همه حالت مطیع تو
این هم به رسم شرم و حیا میپذیرمش
گفتی نگاهمان نخورد در نگاه هم
باشد بدان به قصد ریا میپذیرمش!
معشوق من که سر به گریبان فرو بری
هر آن دهی نشان طلا میپذیرمش
من لوس و جلف دمدمی ام حرفتان قبول
من را بکن هدایت عطا میپذیرمش
در وقت عقد، خطبه نخوانی به جان من!
تنها بگو به نام خدا میپذیرمش
#بداهه
خودم باهاش تو دلم خندیدم😂❤️