مجهولات ☫
اگر هد هد نبودم، قطعا غزال میشدم. #من
اگر سیب نبودم، قطعا انار میشدم.
#من
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از مسافرین محترم سفر جدید به مقصد بینهایت درخواست میشود هرچه سریعتر عدد ۵ را به ۱۰۰۰۸۸۸ ارسال نمایند تا علاوه بر شروع یک سفر پرماجرا و هیجان انگیز جوایز فوق العاده ای همچون تبلت، گوشی، لبتاب، دوچرخه و... رو دریافت نمایند.
https://bn.javanan.org/
همین حالا از ته دلم میخوام آرزو کنم دنیای موازی واقعا وجود داشته باشه.
میخوام یه لحظه برم تو این دنیا نباشم
یه.. مدت.. تو این.. دنیای.. سراسر.. کذایی.. ن.ب.ا.ش.م.
همه چیش چرته
چرت
نسبی
گذرا
خوشیش
غمش
همه چیش چرته
نیاز دارم یه لحظه بمیرم. یه NDE ولو کوتاه.
فقط برای چند ثانیه نیاز به یه معجزه دارم که باورام جون بگیره که همه چی این دنیای خیلی مسخره نیست.
که جنس خدا با آدمایی که آفریده فرق داره.
با همه ی همه ی آدما.
حتی بهتریناشون
دلم میخواد الان یه لحظه امام علی بیاد بالا سرم.
دلم میخواد برم ولی نمیرم
بمیرم ولی قوی تر برگردم
از ته ته ته دلم میخواد
یادم نیست آخرین بار چیو انقدر از ته دلم خواسته بودم؟!
حس میکنم تو این لحظه هیچی خوشحالم نمیکنه.
حتی اینکه اون چیزی که خیلی براش ذوق داشتم و دقایقی قبل کنسل شد اتفاق بیافته. دیگه اونم ارزشی برام نداره.
این بده که بدونی از اون بینهایتی که میخوای هنوز خیلی دوری
که معجزه راحت اتفاق نمیافته
که مجبوری تحمل کنی!
کاش دنیا عوض میشد.
اگه فک کنید خوشی زیر دلم زده خیلی نامردیه. تا اون لول هنوز خیلی فاصله دارم.
اگه ام فک کنید تو دل بدبختی فیلم یاد هندستون کرده بازم نامردیه.
فقط دنیا بیش از حد داره روی واقعیشو نشونم میده.
شاید فرشته ها هر سال موقع خاصی یک نیسان آبی بزرگ را از گرد بهشتی پر میکنند و میبرند هر جا که صلاح است، روی سر هر که صلاح است میریزند. بعدوقتی ریختنشان تمام میشود، شیلنگ را باز میکنند تا نیسان را بشورند و بگذارند برای سال بعد...
بعد همان آب هایی که از آسمان میآید، شاید کمی از آن گرد های خوشبختی بهشتی که به نیسان مانده با آن آب شسته میشود و بر سر ما میبارد.
برای همین به ما سفارش شده آن ایام باران که بارید آبش را جمع کنیم و بانام "آب نیسان" جهت تبرک تناول کنیم :/✨
بهترین ایده ای بود که برایش به ذهنم رسید!
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت93
صدای قهقهاش بلند شد.
- خدا عقلت بده!
چشم غرهای رفتم و گفتم:
- داده بود. در محضر حضرت یار پرید!
اینبار هر دو با هم خندیدیم. به آشپزخانه رفتم. روی اپن صبحانه مختصری چیدم. یک دور سفره را برانداز کردم و گفتم:
- افشین خان صبحونه!
او هم داد زد:
- چشم آزاده خاتون الان میام.
وقتی آمد برایش ابرویی بالا انداختم.
- خوشم میاد کم نمیاری!
او هم چشم و ابرویی آمد.
- کمال همنشین!
کوفت کشیدهای گفتم! یک تکه نان کندم. آمدم لقمه بگیرم که با شیطنت گفت:
- آ آ، اون نه! دهنتو باز کن.
حلقه چشمانم از فرط تعجب گشاد شد!
- چـــــی؟
یکدفعه یک لقمه ریز در دهانم گذاشت و با چشمکی گفت:
- چسبید، نه؟
خنده ام گرفته بود. با زحمت لقمه را قورت دادم و سریع نفسی گرفتم.
- خدایا! تو دیگه که هستی؟
ابرویش را بالا انداخت.
- فکر کردی فقط خودت بلدی مهر بزنی؟ الان عمرا دیگه جز اسم من، اسمی تو دهنت بچرخه! میچرخه؟
چهار انگشتم را روی لبهایم گذاشتم. لبهایم را روی هم فشردم.
- اوم، اوم.
صدای خنده شیرینم خانه خالی را پر کرد.
- دیگه مُهر شد به مِهرت...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/romanestan_hj/6 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@romanestan_hj
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸