هدایت شده از منِ نوجوانِ بابرنامه
❣اگر دوستی کنارمان نبود یا از دست دوستی ناراحت یا عصبانی بودیم...
دفتری داشته باشید برای نوشتن خشمها و ناراحتیها. رنجها و دلخوریها...
بسیاری از حسهای آزار دهنده در ذهن ما، مبهم و بزرگتر از حد واقعی هستند...
وقتی آنها را از ذهن، روی کاغذ بیرون میریزیم، می بینیم که آنقدرها هم چیز بزرگی نبود...
و اگر هم حقیقتا موضوع بزرگ و ناراحت کنندهای هست، با نوشتن - مانند اینکه با کسی درد دل کرده باشیم - باعث کاهش فشار ناراحتیها در خود و آرام شدنمان میشویم.
هیچ مانعی نیست حتی هنگام نوشتن اشک هم بریزیم...
حالا اگر همین نوشته را خطاب به خداوند، یا یک امام معصوم یا یک شهید که دوستش داریم بنویسیم سرعت آرام و سبک شدن روح بیشتر میشود.
چون در عالم واقع، با یک وجود حقیقی مشکل را در میان گذاشتهایم و طبق اعتقاد الهی ما، بر ما نظر میکنند و به حال ما توجه و برای رفع مشکلمان دعا میکنند...
برای آنها که دوست دارند به روایت «مومن، اندوهش در دل، و شادی او در چهره اوست»، عمل کنند، بسیار روش خوبی است...
و برای آنها که فشار روی آنهاست اما نمیخواهند اطرافیان خود را هم درگیر کنند یا انرژی منفی منتقل کنند، روشی عالی است.
#دوستی_و_دوست_یابی
🌸کانالِ منِ نوجوانِ بابرنامه
@nojavanebabarname
راستی این*
قاسم بن الحسن علیه السلام در واقعه ی کربلا به پانزده سالگی نرسیده بود. طبری می گوید: قاسم ده سال داشت و در مقتل ابی مخنف آمده: قاسم در کربلا چهارده ساله بود.[1] علامه مجلسی بر این باور است که ماجرای عروسی قاسم سند معتبری ندارد. منشأ این حکایت دو کتاب است؛ یکی منتخب المراثی، اثر شیخ فخرالدین طریحی ـ نویسنده ی مجمع البحرین ـ و دیگری روضة الشهدا، نوشته ی ملاحسین کاشفی ـ صاحب انوار سهیلی ـ است. این کتاب اولین مقتلی است که به فارسی نوشته شده است.[2]در این باره روایت می کنند که وقتی امام حسین(ع) مسیر مدینه تا کربلا را طی می کرد، حسن بن حسن از عموی خویش، امام حسین(ع)، یکی از دو دختر او را خواستگاری کرد. امام حسین(ع) فرمود: هر یک را که بیشتر دوست داری اختیار کن، حسن خجالت کشید و جوابی نداد، امام حسین(ع) فرمود: من برای تو فاطمه را اختیار کردم که به مادرم دختر رسول خدا، شبیه تر است. به این ترتیب وجود فاطمه ی نو عروس در کربلا امری مسلم است. اگر فرض کنیم ازدواج قاسم درست باشد، باید گفت: امام حسین(ع) دو دختر به نام فاطمه داشتند که یکی را به حسن تزویج کرده و دیگری را برای قاسم عقد نموده اند، یا این که بگوییم: دختری که به عقد قاسم درآمده، نامش فاطمه نبود و نقل تاریخ در این مورد اشتباه است و اگر این داستان را صحیح ندانیم، باید بگوییم راویان نام حسن را از روی اشتباه، قاسم نقل کرده اند.در هر صورت، بیشتر تحلیل گران واقعه عاشورا، عروسی قاسم را نادرست می دانند. محدث قمی در منتهی الآمال[3] و نفس المهموم،[4] دامادی قاسم را رد می کند و می گوید: نویسندگان، نام حسن را با قاسم اشتباه کرده اند. استاد شهید مرتضی مطهری نیز عروسی قاسم را مردود می داند و مستند می کند به این که در هیچ کتاب معتبری وجود ندارد و حاجی نوری هم بر این باور است که ملاحسین کاشفی، اولین کسی است که این مطلب را در کتاب روضة الشهدا آورده و اصل قضیه صد در صد دروغ است.[5] ( منابع این بخش :[1]. منتخب التواریخ، انتشارات علمیه اسلامیه، ص 266. [2]. ریاض القدس المسمی بحدائق الانس، مرحوم صدرالدین واعظ قزوینی، ج 2 ص 42. [3]. منتهی الآمال، محدث قمی، انتشارات هجرت، ج 1، ص 700. [4]. ابوالحسن شعرانی، همان مأخذ [5]. حماسه حسینی، مرتضی مطهری، ج 1، ص 28. )
الان اونایی که سین کردن جواب ندادن خیلی با کلاسن خــــب ؟!
داره چشمامون در میاد، عــــوق .
با کلاسیتون داره میزنه تو ذوق !
مث یه بادکنک که با یه سوزن خالی میشه، پــــوق !
استاد سر شلوغ حالا لیسانس داری یا فــــوق ؟!
بههر حال ته کلاس بعضیا همینه، بغض :') !
*به سبک نورسان 🙂😂
هدایت شده از در سمت توام 🕊
بدن ما از هفت میلیارد میلیارد میلیارد اتم یا به عبارتی هفت اکتیلیون اتم ساخته شده است.
اصلاً معلوم نیست که چرا این هفت میلیارد میلیارد میلیارد اتم دلشان خواسته که جزء شما باشند.
در طول مدتی که شما همین جمله بالا را خواندید یعنی حدود یک ثانیه، بدن شما یکمیلیون گلبول قرمز ساخت.
واحد اساسی حیات سلول است.
بدن ما شامل ۳۷.۲ تریلیون سلول است.
تمام سلولها شامل DNA است.
طول DNA هر سلول یک متر است. 😳
علت اینکه این مقدار DNA میتواند در هسته سلول جای بگیرد این است که بسیار نازک است.
باید بیست میلیارد رشته DNA را کنار هم بگذارید تا به عرض یک تار موی نازک انسان برسد.(الله اکبررررر🤭)
اگر همه DNA موجود در بدن را کنار هم بگذارید طول آن به شانزده میلیارد کیلومتر میرسد
و به فراسوی سیاره پلوتون میرود
یعنی تقریباً تا انتهای منظومه شمسی
(غیر قابل تصورههه😧)
فکرش را بکنید، درون شما آنقدر هست که از منظومهی شمسی هم خارج شود.
شما به معنای واقعی کلمه، کیهانی هستید.
کتاب: بدن راهنمای ساکنان
بیل برایسون
😎خودسازی❣+دینداریِ لذت بخش✌️
➥𝒅𝒂𝒓_𝒔𝒂𝒎𝒕𝒆_𝒕𝒐𝒐◕͟◕
ولی یکی از برنامه هایی که برای سال آخر دبیرستانم دارم اینه که حتما وقتی دیدم دو نفر دارن تقلب میکنن اسمشون و پشت برگم بنویسم بگم خانم هرجور خودتون صلاح میدونید رفتار کنید 😎😌
اونجور دمای جلسه برام خیلی مطبوع تر میشه😂✨
837.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* مغزم کل مهمونی دیشب
- و باقی مهمونیایی که عمیقا نمیخواستم برم اما باید حفظ ظاهر میکردم .
مجهولات
* مغزم کل مهمونی دیشب - و باقی مهمونیایی که عمیقا نمیخواستم برم اما باید حفظ ظاهر میکردم .
ولی قدرتم تو پنهان کردن احساسات حقیقیم زیر صفره .
یه سری فکر میکردم مامانم خیلی بهم واقفه که سریع ظاهرسازی هامو میفهمه، بعد فهمیدم نه تقریبا همه میفهمن اما فقط مامانمه که به روم میاره🙂😂
اصلا نمیدونم این با چه هدفی اومد تو ذهنم و با چه انگیزه ای نوشتمش😐😂🌱
فقط میدونم هم خیلی از چیزای که تو ذهنم بود ونتونستم کامل توش بگنجونم
هم این یه حقیقت تلخ از غربه . پایان کثیف صحنه های قشنگی که شما عموما نمیبینید 🤝
حقیقت این بود که من و تو دیر فهمیدیم به درد نمیخوریم .
ما مست بودیم . مست داشتن همدیگه . و دلخوشیهای سطحیای که کنار هم مثل نیکوتین به خونمون تزریق میشد .
من و تو با هم میرفتیم شهربازی ، سوار ترن میشدیم و فریاد میزدیم !
همیشه جز اولین نفراتی بودیم که روی صندلی سینما برای تماشای ترسناکترین فیلمای روز مینشستیم . با کوچیکترین صحنهها داد میزدیم و پاپ کرنا رو روی هم دیگه میریختیم .
لم میدادیم رو کاناپههای آپارتمان کوچیکمون و با بستن چشم میرفتیم پاریس، آمازون، مصر یا حتی هند !
هیچکدوم از شبایی که پیتزاخوردیم دو دونه نگرفتیم . همیشه یه دونه رو با هم میخوردیم . گشنه بودیم اما انگار سیر میشدیم ! حتی یه وقتایی دو تایی دست میکشیدیم و میگفتیم :
- اوم ! من سیر شدم .
و ته پیتزا میموند در حالی که هر دو هنوز گرسنه بودیم . و با نگاهای عاقل اندر سفیه به این بازی کثیفمون میخندیدیم !
شبایی که خسته از کالج برمیگشتیم اگر خیلی گرسنه بودیم یه نودل مختصر درست میکردیم ، و اگر اون روز یکیمون به هر طریقی روز گندی داشته بود سر کوچیکترین چیزا دعوا میکردیم و نودلا رو روی سر و کله ی هم خالی میکردیم .
ما گاهی تا نصف شب بیدار میموندیم و برای ارائهی فردا هم دیگه تحقیق میکردیم و یه پکیج محشر آماده میکردیم در حالی که اون یکیمون اصلا یادش نبود فردا ارائه داره !
تو میگفتی قهوههای من محشره و منم برای کاپ کیکای کاکائوییت جون میدادم !
ما همیشه با هم بودیم . همیشه . الان چند سال میشه ؟ بیشتر از پنج سال !
و تو توی همهی این سالها همینجور بودی .
جز این اواخر !
اواخر تغییر کرده بودی . ضعیف بودی . مصنوعی میخندیدی و انرژی سابق و نداشتی . بیخودی میخواستی وقت بیشتری با هم باشیم . بریم کافه یا ...
رو رفتارام با دخترا حساستر شده بودی . مثل همیشه بی تفاوت موهاتو محکم پشت سر نمیبستی . باز میزاشتیشون و مرتب اونا رو اتو میزدی !
یه کار جدید میکردی ؛ درسته ! آرایش غلیظ ! همونکاری که عقدهای ها میکردن .
وقتی قهوه درست میکردم نمیگفتی :
- مزهی زهر مار میده . مثل همیشه !
تا من بفهمم مثل همیشه بهت چسبیده . موهای بازتو پشت گوش میدادی و با لوندی از قهوههای من تعریف میکردی !
تو اون دختر سابق نبودی و من تو خودم دنبال دلیل میگشتم تا اینکه یه روز یه نفر بهم گفت "یه احمقم که تا حالا نفهمیدم تو چقدر عاشقمی" !
هوم . من بلند بلند به حرفش خندیدم و گفتم که ما اصلا این چیزا رو بلد نیستیم !
سعی داشتم بهت بفهمونم که نباید به این روند ادامه بدی . اما چیزی تغییر نمیکرد . تو روز به روز غیر عادیتر میشدی و من ازت بیزار تر !
تا اینکه .. تا اینکه اون برگه رو گذاشتی جلوم و ...
پوف !
همه چیز به هم ریخت !
تو گفتی ایندفعه میخوای اون بچه رو نگه داری ! گفتی بالاخره باید یه کم همه چیزو جدیتر بگیریم !
اولین بار بود اینا رو میگفتی !
گفتم که تو تغیر کرده بودی ، خیلی زیاد !
و حالا در حالی اینو برات مینویسم که حتی یک ساعت هم از خوابیدنت نمیگذره . دیگه نمیخوامت . دیگه نمیتونیم کنار هم باشیم !
بیرحمیمو ببخش اما اگر قرار باشه با کسی تا آخر عمر زندگی کنم اون قطعا تو نیستی !
تا الان نمیدونستم دقیقا چطور بهت بگم که احتمالا همه چیز داره بین من و یه دختری ردیف میشه و نمیخوام حضور تو چیزی رو به هم بزنه ؛ حالا که احمق بازی در آوردی و به قول اینا عاشق شدی راحتتر میگم ، فکر منو از سرت بیرون کن و دورم و خط بکش .
اون جونورم .. هر جور راحتی . اما به نفعته که از شرش خلاص بشی !
فردا که بیدار بشی من اینجا نیستم و هیچ جوره ام دستت بهم نمیرسه .
من تو و خاطراتمونو بین شلوغیهای روزانم فراموش میکنم و پیشنهادم به تو ام همینه . اینجور آسیب کمتری میبینی !
امیدوارم موفق باشی . و کمتر کودن !
xx/x/xxx
آقای X
@mjholat
#نامهها
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت97
حالا رسما اولین روزم بدون افشین شروع شده بود!
کاملا گیج بودم و نمیدانستم باید چکار بکنم. کمی گردگیری کردم. تلوزیون را روشن کردم. چیزی توجهم را جلب نکرد. سراغ گوشی رفتم. در اینستاگرام میگشتم که در یک پیج آشپزی، تبلیغ پیج آموزش گلدوزی ای را دیدم. خوشم آمد و صفحهشان را دنبال کردم. یک تکه از یکی از شالهای قدیمیام را برداشتم و آموزشها را یکی در میان رویش پیاده کردم. حدود ساعت دوازده بود که حواسم جمع شد افشین تا دو ساعت دیگر برمیگردد!
مثل برق زده ها از جایم پریدم. ذهنم مشغول این شد که حالا چکار کنم؟
اگر هر دختر دیگری بود به مادرش تلفن میکرد، ولی انگار من تنها تر از این حرف ها بودم...
در مرحله اول دست به کار شدم برای تهیه یک ناهار محشر در دو ساعت!
از بیرون یک ژله آماده هم خریدم. دو طرف اپن دو صندلی بلند گذاشته بودیم. در این خانه نقلی از میز ناهارخوری فاکتور گرفته بودیم.
حالا مثل یک کدبانوی واقعی فقط انتظار آمدن افشین را میکشیدم!
کمکم داشت خوابم میبرد که صدای زنگ در آمد. مثل جن زده ها از جا پریدم. فورا در را باز کردم. بدون آن که نگاهش کنم تند تند گفتم:
- به به! سلام مرد من، خوش اومدی. بفرمایید. خسته نباشی آقا!
داشتم دیالوگ های دلبرانه را که کلی کنار هم چیده بودم، بلند بلند میگفتم که فراموش نکنم. ناگهان صدای خندهی زنانهی مهربانی را شنیدم!
درست شبیه صدای خنده های مادربزرگم بود، وقتی در عالم کودکی ام میگفتم :
- من میخوام با دخترعمم نگار ازدواج کنم!
سرم را آهسته بالا آوردم و خانم میانسالی با چادر سفید گلدار را روبهرویم دیدم!
از خجالت عرق سردی روی پیشانی ام نشست. با من من گفتم:
- س..سلام، ببخشید شما؟
دستش را روی شانهام گذاشت و مهربان گفت:
- سلام مادر! چه خبرته؟ مگه شوهرت رفته بوده سفر قندهار که اینجوری براش خطبه میخوندی؟
صورتم را که سرخ شده بود نوازش کرد. کاسه چینی آشی را روبرویم گرفت و ادامه داد:
- بیا خانمی. مادر یکی از همسایه هاتونم. نذر داشتم براتون آش آوردم. نوش جون خودت و شوهر خوشبختت!
کمی یخم باز شد. در حالیکه تازه حواسم به کاسه آش در دستش جمع شده بود تشکر کردم.
- شرمنده ممنون.
لبخندی زد. باز هم از همان خنده های شیرین کرد و گفت:
- دشمنت شرمنده مادر. باور کن بیست سال جوون تر شدم دیدمت!
دوباره با خجالت لبخندی تحویلش دادم. وقتی داشت میرفت ناخودآگاه مستاصل داد زدم:
- راستی مامان جون یه لحظه میشه بیاید؟
سمتم چرخید. چادر رنگی و موهای سفیدش که از زیر روسری بیرون آمده بود، با صورت و چروک و لبخند و چشمهای مهربانش را که میدیدم درست یاد ثریا قاسمی میافتادم! لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:
- جون مادر؟ کاری داشتی؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸