- فکر کنم اینطوری شدم.
+ یه مدت از هر چی کتابه دور شو تا اوکی شی. میتونی ام بری سراغ کتابای تخیلی تو مایه کارای نشر پرتقال بعنوان زنگ تفریح تا راه بیافتی..(البته اگه علاقه داری)
پروژه بعد ازکنکور؟
سرچ و مطالعه مفصل درباره تک تک کُدایی که از وسط حرف دبیرا استخراج کردم و گوشه جزوه و کتابام نوشتم :)))
مجهولات ☫
آخرش که چی؟!
چه غلطی بکنم، چه مسیری رو برم که با این یه جمله همه چیز نابود نشه؟!
- https://eitaa.com/mjholat/6048
ملت چقد مفیدن. حتی وقتی از درس فرار میکنن، به درس میرسن.
+ من اون موقع هدفم درس خواندن بود از اول😂 فقط مطمئن بودم که زبان و نمیخوام بخونم😁 واسه همین دنبال جایگزین براش گشتم. و امروزم املای زبانمو -۰- شدم. تا حالا این نمره رو نگرفته، و همچنین تا حالا از یه نمره داغون هرگز این قدر انرژی نگرفته بودم!
آدم هفده سالگی تازه میفهمه تا حالا زندگی نکرده. فقط یه روتینی که بقیه براش نوشته بودنو شل و سفت پیش میبرده.
بعد ۱۷ تازه خودتو میشناسی..
تازه کم کم با آدما و دنیای اطرافت آشنا میشی.
موندم یه عده چطور زیر ۱۷ عروس میشن؟
و اونا وقتی تو این سن با این تناقضا مواجه شدن دیگه فقط مسئله خودشون نیست که باید حلش کنن، بلکه یه نیمه دیگه ام هست که باید هم پای خودشون کشف و بررسی و اصلاحش کنن. یه نیمه چقر لجباز.
مجهولات ☫
موندم یه عده چطور زیر ۱۷ عروس میشن؟ و اونا وقتی تو این سن با این تناقضا مواجه شدن دیگه فقط مسئله خود
۳ حالت براشون پیش میاد:
یا تو این مسیر واقعا رشد میکنن. بیشتر از منی که دغدغم فقط خودمم
یا زندگی شونو ماس مالی میکنن و در نهایت در آینده کلی کاشکی برای گفتن دارن
یا طلاق میگیرن و در نهایت؟
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید و السلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت یک روزهای
کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر وای او
مولوی؛
خدا مهربونه چون دقیقا وسط این همه تناقض
۱. استاد هیام کمی تو گروه باهامون صحبت کردن
۲. از بینهایت زنگ زدن واسه یه دورهمی دوباره با اساتید و بچه ها؛ جمعه.
فقط اونجایی که خیام بعد از کلی پیشرفت تو انواع علوم نظیر نجوم و ریاضی و طب و فلسفه، و طی برخی مراحل زهد ناگهان همه چیز رو انکار میکنه!