eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان1🌳🌲 بسم الله الرحمن الرحیم - خوبی این‌جا همینه که آنتن نداره! وقتی جایی آنتن نیست، میتون
🌲🌳🌳🌲 نفسی عمیق کشیدم. حالا همون فرصتی بود که باید خودم را ثابت میکردم. دکمه بیسیم را فشردم: - با کمال میل! - خیلی عالیه. حالا لازمه که چندتا نکته رو بهت بگم! متاسفانه از لحظه ای که وارد اون محدوده بشی ارتباط ما باهات قطع میشه. ولی بزار همین حالا بگم، به هیچ‌وجه یادداشت هایی که رو تنه درخت ها نوشته شده رو نخون و سعی کن فقط کارتو انجام بدی! تکرار میکنم، از همین حالا فقط ۲۰ دقیقه وقت داری که خودتو به اونطرف محدوده برسونی. موفق باشی جوون! کاش این نکات را قبل از آنکه بپذیرم گفته بود! اما من خیلی جنگیدم که بتوانم در جنگلبانی یونسکو برای خودم جایی باز کنم و حالا اینجا هستم. نباید بخاطر یک ترس لعنتی به آینده‌ام پشت پا می‌زدم. آب دهانم را قورت دادم و نگاهی به سگ گنده انداختم. قلاده اش را در دست گرفتم و با دست دیگر قطب نمایم را بیرون آوردم. راه را پیش گرفتم و جلو رفتم. پانصد متر زیاد نبود و بعد از چند دقیقه توانستم خودم را به همان‌جایی برسانم که درختان بیش‌ازحد نزدیک به هم روییده بودند. هوا بعد از آن مرز، شدیدا مه‌آلود بود. رنگ تنه درختان هم بیش‌تر از قهوه‌ای، سیاه به نظر می‌رسیدند! دوباره قطب نما را نگاه کردم که از مسیر منحرف نشده باشم. خوشبختانه این‌طور نبود. کرنومتر نشان می‌داد فقط ۱۳ دقیقه دیگر تا رسیدن به آن‌طرف محوطه فرصت دارم. علف‌ها و رشته‌های پيچ و تاب خورده‌ای که زیر پایم روییده بود کمی قدم برداشتن را سخت می‌کرد. من با خودم تکرار کردم، جنگلبانی یعنی عشق کردن با همین سختی ها! لبخندی خبیثانه بر لب نشاندم و درحالی‌که اولین قدمم را به سمت آن بخش مرموز جنگل برمی‌داشتم انگشتانم را در هم قفل کرده، قلنجش را شکستم. کمی که جلو رفتم دوباره نگاهی به قطب‌نما انداختم. دهانم از تعجب باز ماند! عقربه ها دیوانه‌وار به دور خودشان می‌چرخیدند و هیچ جهت مشخصی را نشان نمی‌دادند... ترسیده بودم. قلاده گنده را گرفتم و دنبال خودم کشیدم که دیدم سرجایش ایستاده و تکان نمیخورد! فریاد کشیدم: - سگ گنده! چیه؟ جا زدی؟ اگه این‌جور باشه مفتتم گرونه! فقط ایستاده، با ترس به نقطه‌ای زل زده بود و پارس می‌کرد. یاد صحنه اول سینمایی احضار افتادم که سگ خانه‌شان بخاطر حس کردن علائم ماورایی پارس می‌کرد و در نهایت به طرز عجیبی کشته شد. آب دهانم را قورت دادم. دست‌هایم یخ کرده بود و لبخندی استرسی و مزخرف روی لب داشتم! این‌بار محکم‌تر قلاده اش را کشیدم و گفتم: - خیله خب، نترس! اینجا هرچی ام که باشه با ما کاری نداره. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
علامه حسن زاده آملی: هيچ موهبتى از نعمت ترك علايق دنيوى بزرگتر نيست كه همه مفاسد به اين علاقه متعلق است. انا لله و انا الیه راجعون علامه حسن زاده آملی به ملکوت اعلی پیوست. 🔺اداره تبلیغات اسلامی اسلامشهر
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان2🌳🌲 نفسی عمیق کشیدم. حالا همون فرصتی بود که باید خودم را ثابت میکردم. دکمه بیسیم را فشردم
🌲🌳🌳🌲 سعی می‌کردم مصمم باشم. ناگهان نگاهم روی یک یادداشت بد خط روی تنه درخت تنومندی افتاد. یاد حرف رئیس افتادم. نباید می‌خواندمش، ولی نتوانستم مانع کنجکاوی ام شوم! - به جهنم خوش اومدی! چشم‌هایم گرد شده بود، نگاهی به تنه درخت بعدی کردم که انگار یک‌نفر همین حالا داشت رویش جمله جدیدی حک می‌کرد: - دوست داری چطور بمیری؟ دیگر جایی برای انکار نمانده بود! دلم میخواست یک پتو داشتم. از گردن تا نوک انگشت شصت پایم را با آن بپوشانم و مطمئن شوم حتی اگر لولو هم اینجاست، نمی‌تواند زیر قسمت‌های پتو پیچ شده بیاید! هوای شرجی جنگل باعث شده بود حسابی عرق کنم. خارش سرم از زیر زیرشالی مشکی هم غیرقابل تحمل بود. کلاه نقاب دارم را کمی روی سرم جابجا کردم و این‌بار قلاده گنده را محکم تر کشیدم. - خیله خب، دو راه داریم! اولی پشت سر هم بگیم بسم‌الله بسم‌الله بسم‌الله بسم‌الله بسم‌الله، که البته این برای تو حمامه. وقتی برای شستشوی شامپو چشماتو بستی و معتقدی یه جن از تو چاه در اومده و جلوت ایستاده و به محض اینکه دست از بسم‌الله گفتن بکشی تو یه چشم به هم زدن می‌بلعتت! راه دومم اینه که پنج تا آیه الکرسی بخونی. این یکی تضمینیه. موافقی شروع کنیم؟ میگن هر یکی رو که بخونی از راست و چپ و شمال و جنوب لشکری از فرشتگان ازت محافظت میکنن و پنجمی رو که بخونی دیگه همه چی حله! نمی‌دانم داشتم با خودم حرف می‌زدم یا آن سگ، ولی بهرحال سرم گرم شده بود و بی‌توجه جلو می‌رفتم. آیه الکرسی سوم را که خواندم یعنی از چپ و راست و شمال، تحت حفاظت بودم! لبخندی مصمم زدم و با گاه‌گاهی نگاه به عقب دوباره ادامه دادم. قدم بعدی را محکم تر برداشتم که ناگهان زیر پایم خالی شد و فریاد کشیدم. به گمانم هفت، هشت متری سر خورده بودم. گنده هم بخاطر قلاده اش دنبال من کشیده شده بود. در نهايت درست بصورت عمودی روی شکمم افتاد. جیغی کشیدم و پرتش کردم آنطرف که تازه نگاهم به گردنش افتاد. بی‌نوا بخاطر کشیدگی قلاده زخمی شده بود و خون، موهای آن قسمت گردنش را به هم چسبانده بود. این‌بار دلم کمی نرم شد و دستی روی سرش کشیدم. یک گاز استریل از کیف کمری مشکی ام در آوردم و با باند جای زخمش بستم. گمان نکنم بعد از آن‌همه مو این بانداژ برای زخمش فایده‌ای داشته باشد، ولی حداقل روان خودم آرام‌تر بود. ده ها بار تلاش کردم بالا بروم ولی امکان پذیر نبود. گودال به صورت نیم‌کره حفر شده بود و هربار لیز میخوردم. لباسم کاملا خاکی شده و کف دست‌هایم پر از خراش و پوست رفتگی بود. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
مجهولات ☫
علامه حسن زاده آملی: هيچ موهبتى از نعمت ترك علايق دنيوى بزرگتر نيست كه همه مفاسد به اين علاقه متعل
‌‌🔺یکی از اساتید ریاضی دانشگاه تهران نقل می‌کرد: ‌‌‌ قرار بود جمع منتخبی از اساتید در کنفرانسی بین المللی به یکی از کشور های غربی برن.🙂 🔺وقتی سوار هواپیما شدم دیدم یه تو هواپیماست.😒 به خودم گفتم بفرما؛ اینا سفر خارجی هم ما رو ول نمیکنن.😤 رفتم پیشش نشستم بهش گفتم:حاج آقا اشتباه سوار شدید...مکه نمیره😐 گفت: میدونم گفتم: حاجی قراره ما بریم کنفرانس علمی؛ شما اشتباهی نیاین😕 گفت: میدونم دیدم کم نمیاره😏 🔺جدیدترین و پیچیده ترین مساله ریاضیمو که قرار بود تو کنفرانس مطرح کنم داخل برگه نوشتم دادم بهش، گفتم شما که داری میای کنفرانس بین المللی ریاضی اونم تو یه کشور خارجی حتما باید ریاضی بلد باشید. اگر ریاضی بلدید این سوال رو حل کنید ، برگه رو بهش دادم و خوابیدم.😎🤓 🔺از خواب که بیدار شدم دیدم داره یه چیزایی تو برگه مینویسه.🤣 گفتم: حاجی عجله نکن اگه بعدا هم حلش کردی من دکتر فلانی هستم از دانشگاه تهران. جوابشو بیار اونجا بده.😂 دوباره خوابیدم.😴 بیدار که شدم دیگه نمی نوشت، گفتم چی شد؟🤔 📝برگه رو بهم داد و گفت: سوالت چهار راه حل داشت سه راه حل نوشتم و اون راهی هم که ننوشتم بلد بودی.😳 شوکه شده بودم😳😥 ادامه داد: این هم مساله منه اگر تونستی حلش کنی من حسن زاده آملی هستم از قم.........😨 بعدها فهمیدم که به ایشون لقب "ذوالفنون" را دادند و ایشان در تمامی علوم صاحب نظر بود.😶 👈تا جایی که دورانی که پا تو سن نذاشته بود در هفته روزی یکبار عده ای از پروفسور های فرانسه و سایر کشور های اروپایی برای کسب علم و ریاضی و نجوم خدمت ایشان میرسیدند.😕 🌸🍃حالا نظر این عالم بزرگ درباره "رهبر معظم انقلاب امام خامنه‌ای" مدظله العالی:👇👇👇 ‌ 🇮🇷"گوش‌تان به دهان رهبر باشد. چون ایشان گوششان به دهان حجت‌بن‌الحسن(عج) است."😊🌸🍃 ‌‌‌‌ 🔺این جملات وقتی بیش‌تر معنا پیدا می‌کند که بدانیم صاحب تفسیر المیزان، علامه عارف آیت‌الله طباطبایی درباره شاگردش علامه حسن‌زاده فرموده‌اند: را کسی نشناخت جز "امام زمان(عج)."😯♥️ ‌‌‌‌‌‌‌ @Atr313 @mjholat
- اول مهر، حقیقتا یوم تبلی السرائر اکانتای ایتاست😐😂
🌲🌳🌳🌲 بالاخره بی‌خیال شدم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - تا حالا حتی از فاصله ۲۰ متری‌ام به سگ نزدیک نشده بودم. اما حالا تو حفره‌ای با قطر کم‌تر از دو متر با یه سگ گنده قهوه‌ای گیر افتادم. اونم وقتی که... کرنومتر را مجدد نگاه کردم. ۱۵ دقیقه گذشته بود. پوزخندی زدم؛ - اونم وقتی که فقط ۵ دقیقه دیگه برای عبور از این محدوده و رسیدن به چهارتا شکارچی لعنتی وقت دارم! البته چه فرقی می‌کنه؟ بهرحال قراره انقدر اینجا بمونیم تا تو از گرسنگی من و بخوری و بعد هر دو بمیریم! حتی گریه‌ام هم نمی‌آمد. کلوچه ای از جیبم در آوردم و چراغ قوه کوچک را روشن کرده رویش گذاشتم. بجای شمع که نداشتم، بالای چراغ را فوت و بعد خاموشش کردم. - تولدت مبارک! نصف کلوچه را توی جیبم گذاشتم و نصف دیگرش را با یک حرکت خوردم. سرم را پایین انداختم و کم‌کم چشم‌هایم سنگین شد... از صدای پارس کردن پیاپی گنده بیدار شدم. هراسان فریاد کشیدم: - خب اگر گشنته منو تو همون خواب بخور! چرا سر و صدا راه انداختی؟ کمی که دقت کردم دیدم نگاهش سمت بالاست. خورشید طلوع کرده بود و نورش نمی‌گذاشت راحت بالا را ببینم. فقط سیاهی چند هیکل درشت را بین کلی نور می‌دیدم. سرم را پایین آوردم و گفتم: - فکر کنم دیگه مُردیم! یکدفعه یکی از آن ها با طناب پایین آمد و مردی قوی هیکل را روبرویم دیدم. خودم را عقب کشیدم که ناغافل کیسه‌ای روی سرم کشید و مرا همراه خودش برد. هرچه فریاد می‌زدم فایده نداشت! بالا که رسیدیم از دیدن آن‌همه مرد بدون لباس و فقط با دامن‌های کوتاه پاره، دور و برم وحشت کرده بودم. سریع موهایم را که از کنار زیرشالی ام بیرون آمده بود تو دادم که بلافاصله دست‌هایم را از پشت بستند و مرا همراه خودشان کشاندند. نیمه‌های راه تازه حواسم جمع گنده شد! فریاد زدم: - یه سگ بزرگ توی چاه جامونده! یه سگ بزرگ!! همه به هم، بعد به من نگاهی کرده و یک کلمه را تکرار کردند. - استیو! - استیو. - استیو!! ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
قرارمون سر عمود چند؟
ساعت یازده و نیم شب درحالی که کلی راه رفته بودیم رسیدیم به یکی از مواکب کربلا. صاحب موکب دعوت کرد امشب را میهمانشان باشیم. ونی که قرار بود ما را برساند نیم ساعت دیگر حرکت میکرد. برادرم تب داشت. ولی همه دلمان برای حتی یک لحظه دیدن گنبد و گلدسته حرم پر می‌زد. تشکر کردیم و گفتیم می‌رویم، نیم ساعت دیگر برمیگردیم. نمیدانم مسیری که هر طرف رفت و برگشتش چهل و پنج دقیقه بود را با آن پاهای پر درد و همراه تب دار چطور دویدیم که در چهل دقیقه رفتیم، سلامی دادیم و برگشتیم. ولی حالا دلم آن لحظه‌ای را می‌خواهد که پاهایم از درد بی حس شده بود... سینه‌ام بخاطر یک‌سره دویدن می‌سوخت... ولی تمام تنم گویا چشم شده بود! فقط یک چیز را می‌دیدم... گنبد را... بعد از ده سال برایم این صحنه تکرار شده بود. درست مثل رویا بود. نیامده همه عزم رفتن کرده بودند. نه اشک ریختم و نه حرفی زدم. فقط دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و سلام دادم. - السلام علیک یا اباعبدلله الحسین الهم ارزقنا یکی دیگه از این سلام‌ها...
چند تا از قشنگیای امروز 😍✨
حاج امیر کرمانشاهی4_5947079788425381809.mp3
زمان: حجم: 6.2M
دیدی یه تست شخصیت میدی، وقتی حس و حالتو دقیقا توصیف میکنه چه کیفی میکنی؟ جامونده ها اینو گوش کنن، همونقد قشنگه :)))