مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان10🌳🌲 آتش درست مثل یک عکس سرجایش مانده بود! نه پیش میرفت و نه زبانه میکشید. یک آن حواس ه
🌲🌳#جنگلبان11🌳🌲
یکلحظه به خودم آمدم! بد حرف زده بودم...
- عذر میخوام... من منظور بدی نداشتم.
بعد از چند دقیقهای سکوت گفت:
- منم درست مثل تو نُه اوت اومدم به این جهنم. نه اوت دوهزار و بیست و پنج. یه دامپزشک بودم که برای یونسکو کار میکردم. قرار بود یه توله خرس آفتابی رو از یه جنگلبان جوون تحویل بگیرم و چکاپش کنم تا مشکلی نداشته باشه. ولی اون انقدر دیر اومد که من بیخبر تو جنگل راه افتادم و به اینجا رسیدم. اگر یه روز دستم بهش برسه خودم میکشمش!
رنگ از رخم پرید.
پروفسور استیو معروف!
همان که برای اکثر افراد همکاری با او فقط در حد یک رویا بود. خودم را کمی عقب کشیدم و با ترس و حیرت به چهره عصبیاش زل زدم. دوباره خنجرش را در آورده بود و با تیغه تیزش بازی میکرد.
همان لحظه خنجر را در قلب خودم تصور کردم!
کودک را روی تخته سنگی که از خزه نرم پوشیده شده بود گذاشتم و بلافاصله از او دور شدم. پس استیو دامپزشک همان پروژهای بود که به لطف من نیمه تمام رها شد.
از شدت گیجی حالت تهوع گرفته بودم.
نگاهم به چند سنگ قبر افتاد. رویشان را خواندم:
- مت، متولد ۱۹۷۶ - ۴۰ ساله
- جکی، متولد ۲۰۴۱ - ۶ ساله
خواستم سراغ بعدی بروم که صدای استیو بلند شد.
- این مصیبت فقط برای من و تو نیست! همونطور که قبل از این شنیده بودیم آدمای زیادی به این جنگل اومدن و مفقود شدن، بعد از ما هم همین بلا سر یه عده خواهد اومد. همه اینارو خودم خاک کردم... هر کس که وارد میشد میکشتنش. منم فقط چون زبونشون رو یاد گرفته بودم براشون ارزش داشتم و نگهم داشتن!
- یعنی منم میکشن؟
قهقهای سر داد!
- نه... گفتم که، بخاطر رفتار وحشیانه سگت اونا فکر میکنن تو هم روح شیطانی داری. اگر بکشنت اون روح آزاد میشه و تمام دهکده رو تصرف میکنه. ترجیح میدن محدود به بدنت باشه!
پوزخندی زدم. منطقشان واقعا از کشک هم پستتر بود. چوب بلندی که در دست داشتم را روی زمین انداختم و سمت استیو رفتم تا بالاخره سوالاتم را پیرامون این مکان از او بپرسم. آیا اصلا راه فراری بود؟
چند قدمی برداشتم که ناگهان ضربه وحشتناکی به سرم خورد و چشمانم دیگر جز سیاهی چیزی ندید...
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان11🌳🌲 یکلحظه به خودم آمدم! بد حرف زده بودم... - عذر میخوام... من منظور بدی نداشتم. بعد ا
🌲🌳#جنگلبان12🌳🌲
چشمانم را به سختی گشودم. با جز کاه چیزی دور و برم نمیدیدم... آمدم کش و قوسی به بدنم بدهم که متوجه شدم دستهایم از پشت، بسته شده و تکان نمیخورد!
سرم را که پرخاندم استیو را دیدم. هر دویمان را پشت به هم به ستون وسط انبار بسته بودند. فورا پرسیدم:
- چه خبر شده؟
- به به! بالاخره بیدار شدی جنگلبان جوان؟ مامورِ دستگیریِ دزدانِ خرس آفتابی، در نه اوت دو هزار و بیست و پنج؟
با این حرفش خواست بفهماند همه چیز را متوجه شده. تعجبم بر تاسفم غلبه کرد و پرسیدم:
- شما از کجا فهمیدید؟
پوزخندی زد!
- هر کس که بخواد از تو حرف بکشه لازم نیست به خودش زحمت بده و شکنجت کنه! فقط کافیه بزاره خواب بری، اونوقت خودت همه چیز رو قشنگ تعریف میکنی.
خجالت زده خندهای کردم.
- متاسفم آقای استیو. خوشحالم حالا که میخواید من رو بکشید دستتون بسته است. میشه بگید چیشد که الان اینجا گیر افتادیم؟
چشم غره ای به روبرویش رفت و گفت:
- همون موقع که تو سرت ضربه خورد بهمون حمله و اینجا هم زندانیمون کردن!
- بچه؟ بچه چیشد؟
درد بدی در صدایش نشست...
- خودم با چاقو کشتمش.
فریاد کشیدم:
- برای چی؟
- چون اگر من اون رو نمیکشتم اونا دوباره زجرکشش میکردن. دوست نداشتم اون بچه بینوا دوبار این درد رو تحمل کنه.
دوباره زود قضاوت کرده بودم. شرمندگی ام یکطرف و درد مردن آن کودک بیچاره هم یکطرف... با غصه فراوان گفتم:
- متاسفم. شما حقیقتا کار درست رو کردید.
- ممنون که دلگرمی میدی. ولی لازمه اینو بهت بگم که اگر اون بچه قربانی نشه بچه دیگهای هم نیست که قربانی بشه! اون وقت طلسم شکسته میشه و زمان دوباره اینجا به جریان میافته و همه ما تو تاریخ گم میشیم...
.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
با همدیگر مهربان باشیم.
هیچکس زیر دست ما نیست. همه بنده خداییم. ما عالم تر از هیچکس نیستیم. منشا علم همه مان خداست. ما تواناتر هم از هیچکس نیستیم. ریشه توان همه ما خداست و...
گاهی یک #لطفا ساده اول جمله گذاشتن خیلی چیز ها را تغییر میدهد.
یک #تشکر برای چیزی که باب میل ما نیست، اما برایش زحمت کشیده شده.
#به_هم_احترام_بگذاریم
#مجهولات
چشم گذاشت.
- تا چند بشمرم؟
- تا هرچقد که دوسم داری بشمر، بعد بیا دنبالم.
شروع کرد به شمردن...
شمرد...
شمرد...
هرچی میشمرد میدید هنوزم بیشتر دوسش داره!
کلی گذشت، یه روز بالاخره برگشت و داد زد:
- اومدم!
ولی دختره نبود...
خیلی دنبالش گشت اما آخر کنار یکی دیگه دیدش!
پرسید:
- من که خیلی دوست داشتم... خیلی شمردم... چرا تو رفتی با یه نفر دیگه؟
- چون تو از دوست داشتن فقط بلد بودی کلی بشمری... ولی وقتی من تو کمد تاریک تنها بودم یکی دیگه نگرانم شد، یکی دیگه اومد دنبالم... تو هنوز فقط داشتی میشمردی!
* وقتی کسی رو دوس داریم باید بهش ثابت کنیم!
دوستت دارم گاهی جادو میکنه، ولی هنوزم فقط دو تا کلمه ست...
#مجهولات
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان12🌳🌲 چشمانم را به سختی گشودم. با جز کاه چیزی دور و برم نمیدیدم... آمدم کش و قوسی به بدنم
🌲🌳#جنگلبان13🌳🌲
وحشت زده پرسیدم:
- یعنی چی آقای استیو؟ فکر کنم حالا که اینجا بسته شدید و مجبور هستید کنار من باشید دیگه فرصت خوبیه که همه چیز رو راجع به اینجا و مردماش بهم توضیح بدید.
نفسش را محکم بیرون داد و شروع کرد.
- مردم اینجا سرخپوست هایی هستن موقع یورش آمریکا به اینجا فرار کردن. دقیقا نمیدونم که چطور، اما کردن و بعد برای اینکه در امان باشن طلسم سخت و عجیبی رو به این محدوده حکم فرما کردن. ایست زمان!
اینجا زمان وجود نداره! خارج از این محدوده هرچی ثانيهها، دقیقهها، ساعتها، روز ها و سالها بگذره اینجا هیچ اتفاقی نمیافته! برای همینه که اصلا روز و شب معنا نداره! برای همینه که اجسام قدرت پیشروی ندارن و قانون های وزن و اصطکاک و جاذبه هیچکدوم قدرت بروز ندارن! تنها چیزی که اینجا اراده داره خود آدمها هستن. چون روح دارن. این روح میتونه حتی وقتی گذر زمان پدیدهای رو رقم نمیزنه به ماده دستور تغییر بده. پس آدمها زندگی عادیشون رو دارن! منتهی نه گرسنه میشن و نه تشنه! نه خسته میشن و نه کثیف! چون همه اینها نیازمند گذر زمانه.
برای همینه که اون قطره آب معلق مونده بود، یا آتیش زبانه نمیکشید... چون مادهها بی زمان معنایی ندارن! و حتی روح هم ندارن که بهشون حاکم باشه و اگر انسان هم جایی نياز به استفاده از ماده داشته باشه با روحش روی اون تاثیر میگذاره و ازش استفاده میکنه. بهرحال اونا از شرایطشون راضی بودن اما لازمه استمرار این شرایط اینه که هر وقت بچه جدیدی به دنیا اومد اون رو به این شکل قربانی کنن!
ولی حتی اگر یکبار این قربانی اتفاق نیافته، بعد از مدتی قفل زمان در این محدوده شکسته میشه و هرکس که اینجا بوده از بین میره! حقیقتا هیچکس نمیدونه چه بلایی سر جسم و روحش میاد ولی...
تمام مدت سکوت کرده بودم با با توجه به حرفهایش گوش میدادم. حقیقتا حیرت کرده بودم... بعد از دقایقی بالاخره زبان گشودم.
- پس، ما باید هرچه زودتر از اینجا فرار کنیم درسته؟
- حتی فرار هم فايدهای نداره! چون موقع نابودی فقط یه راه بازگشت وجود داره که اون رو تنها جادوگر بزرگ قبیله میدونه.
با من من پرسیدم:
- خب... خب یه جوری از زیر زبونش بیرون میکشیم!
فریاد کشید:
- میگم فقط یک راه فرار، فقط هم برای یک نفر!
سرنوشت ما فقط مرگه، مرگ دختر جوون! بخاطر دلسوزی بیجای تو.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat