eitaa logo
مجهولات ☫
235 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
😄💙‼️
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکَل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- همیشه تبدیل تهدید به فرصت نیست که کمکت میکنه. گاهی فقط لازمه از فرصتت درست استفاده کنی! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان11🌳🌲 یک‌لحظه به خودم آمدم! بد حرف زده بودم... - عذر میخوام... من منظور بدی نداشتم. بعد ا
🌲🌳🌳🌲 چشمانم را به سختی گشودم. با جز کاه چیزی دور و برم نمی‌دیدم... آمدم کش و قوسی به بدنم بدهم که متوجه شدم دست‌هایم از پشت، بسته شده و تکان نمی‌خورد! سرم را که پرخاندم استیو را دیدم. هر دویمان را پشت به هم به ستون وسط انبار بسته بودند. فورا پرسیدم: - چه خبر شده؟ - به به! بالاخره بیدار شدی جنگلبان جوان؟ مامورِ دستگیریِ دزدانِ خرس آفتابی، در نه اوت دو هزار و بیست و پنج؟ با این حرفش خواست بفهماند همه چیز را متوجه شده. تعجبم بر تاسفم غلبه کرد و پرسیدم: - شما از کجا فهمیدید؟ پوزخندی زد! - هر کس که بخواد از تو حرف بکشه لازم نیست به خودش زحمت بده و شکنجت کنه! فقط کافیه بزاره خواب بری، اون‌وقت خودت همه چیز رو قشنگ تعریف می‌کنی. خجالت زده خنده‌ای کردم. - متاسفم آقای استیو. خوشحالم حالا که میخواید من رو بکشید دستتون بسته است. میشه بگید چی‌شد که الان این‌جا گیر افتادیم؟ چشم غره ای به روبرویش رفت و گفت: - همون موقع که تو سرت ضربه خورد بهمون حمله و این‌جا هم زندانیمون کردن! - بچه؟ بچه چی‌شد؟ درد بدی در صدایش نشست... - خودم با چاقو کشتمش. فریاد کشیدم: - برای چی؟ - چون اگر من اون رو نمی‌کشتم اونا دوباره زجرکشش میکردن. دوست نداشتم اون بچه بی‌نوا دوبار این درد رو تحمل کنه. دوباره زود قضاوت کرده بودم. شرمندگی ام یک‌طرف و درد مردن آن کودک بیچاره هم یک‌طرف... با غصه فراوان گفتم: - متاسفم. شما حقیقتا کار درست رو کردید. - ممنون که دلگرمی میدی. ولی لازمه اینو بهت بگم که اگر اون بچه قربانی نشه بچه دیگه‌ای هم نیست که قربانی بشه! اون وقت طلسم شکسته میشه و زمان دوباره این‌جا به جریان میافته و همه ما تو تاریخ گم می‌شیم... . ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
بچه که بودم وقتی اتاقم خیلی کثیف میشد و تصمیم میگرفتم تمیزش کنم، تختم و که تمیز میکردم باتریم تموم میشد همونجا ميگفتم خدایا کاش یه فرشته مهربون بیاد اتاق منو تمیز کنه و خوابم میبرد. بعد وقتی بیدار میشدم اتاقم تمیز بود ... الان دلم همون فرشته مهربونه رو میخواد :)))) کجایی؟
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- برای داشتن حس خوب لازمه که اون رو بدست بیاری! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
با همدیگر مهربان باشیم. هیچکس زیر دست ما نیست. همه بنده خداییم. ما عالم تر از هیچکس نیستیم. منشا علم همه مان خداست. ما تواناتر هم از هیچکس نیستیم. ریشه توان همه ما خداست و... گاهی یک ساده اول جمله گذاشتن خیلی چیز ها را تغییر میدهد. یک برای چیزی که باب میل ما نیست، اما برایش زحمت کشیده شده.
چشم گذاشت. - تا چند بشمرم؟ - تا هرچقد که دوسم داری بشمر، بعد بیا دنبالم. شروع کرد به شمردن... شمرد... شمرد... هرچی میشمرد میدید هنوزم بیشتر دوسش داره! کلی گذشت، یه روز بالاخره برگشت و داد زد: - اومدم! ولی دختره نبود... خیلی دنبالش گشت اما آخر کنار یکی دیگه دیدش! پرسید: - من که خیلی دوست داشتم... خیلی شمردم... چرا تو رفتی با یه نفر دیگه؟ - چون تو از دوست داشتن فقط بلد بودی کلی بشمری... ولی وقتی من تو کمد تاریک تنها بودم یکی دیگه نگرانم شد، یکی دیگه اومد دنبالم... تو هنوز فقط داشتی میشمردی! * وقتی کسی رو دوس داریم باید بهش ثابت کنیم! دوستت دارم گاهی جادو میکنه، ولی هنوزم فقط دو تا کلمه ست...
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان12🌳🌲 چشمانم را به سختی گشودم. با جز کاه چیزی دور و برم نمی‌دیدم... آمدم کش و قوسی به بدنم
🌲🌳🌳🌲 وحشت زده پرسیدم: - یعنی چی آقای استیو؟ فکر کنم حالا که این‌جا بسته شدید و مجبور هستید کنار من باشید دیگه فرصت خوبیه که همه چیز رو راجع به این‌جا و مردماش بهم توضیح بدید. نفسش را محکم بیرون داد و شروع کرد. - مردم این‌جا سرخ‌پوست هایی هستن موقع یورش آمریکا به این‌جا فرار کردن. دقیقا نمی‌دونم که چطور، اما کردن و بعد برای این‌که در امان باشن طلسم سخت و عجیبی رو به این محدوده حکم فرما کردن. ایست زمان! این‌جا زمان وجود نداره! خارج از این محدوده هرچی ثانيه‌ها، دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روز ها و سال‌ها بگذره این‌جا هیچ اتفاقی نمی‌افته! برای همینه که اصلا روز و شب معنا نداره! برای همینه که اجسام قدرت پیشروی ندارن و قانون های وزن و اصطکاک و جاذبه هیچ‌کدوم قدرت بروز ندارن! تنها چیزی که این‌جا اراده داره خود آدم‌ها هستن. چون روح دارن. این روح می‌تونه حتی وقتی گذر زمان پدیده‌ای رو رقم نمی‌زنه به ماده دستور تغییر بده. پس آدم‌ها زندگی عادیشون رو دارن! منتهی نه گرسنه میشن و نه تشنه! نه خسته میشن و نه کثیف! چون همه این‌ها نیازمند گذر زمانه. برای همینه که اون قطره آب معلق مونده بود، یا آتیش زبانه نمی‌کشید... چون ماده‌ها بی زمان معنایی ندارن! و حتی روح هم ندارن که بهشون حاکم باشه و اگر انسان هم جایی نياز به استفاده از ماده داشته باشه با روحش روی اون تاثیر می‌گذاره و ازش استفاده میکنه. بهرحال اونا از شرایطشون راضی بودن اما لازمه استمرار این شرایط اینه که هر وقت بچه جدیدی به دنیا اومد اون رو به این شکل قربانی کنن! ولی حتی اگر یک‌بار این قربانی اتفاق نیافته، بعد از مدتی قفل زمان در این محدوده شکسته میشه و هرکس که اینجا بوده از بین میره! حقیقتا هیچ‌کس نمی‌دونه چه بلایی سر جسم و روحش میاد ولی... تمام مدت سکوت کرده بودم با با توجه به حرف‌هایش گوش می‌دادم. حقیقتا حیرت کرده بودم... بعد از دقایقی بالاخره زبان گشودم. - پس، ما باید هرچه زودتر از این‌جا فرار کنیم درسته؟ - حتی فرار هم فايده‌ای نداره! چون موقع نابودی فقط یه راه بازگشت وجود داره که اون رو تنها جادوگر بزرگ قبیله میدونه. با من من پرسیدم: - خب... خب یه جوری از زیر زبونش بیرون می‌کشیم! فریاد کشید: - میگم فقط یک راه فرار، فقط هم برای یک نفر! سرنوشت ما فقط مرگه، مرگ دختر جوون! بخاطر دلسوزی بی‌جای تو. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
- نویسنده ها لطفا بیدار شوید. لطفا بنویسید. اصلا عاشقانه بنویسید. فقط بنویسید. بنویسید از پدران با غیرت ایرانی... پدرانی که جان میدهند در راه حفاظت از ناموس... بنویسید که فضایِ مجازیِ لعنتی پر شده از داستان پدرهای دختر فروش... بنویسید از مردانی که نازک تر از گل به همسرشان نگفتند... فضای مجازی پر شده از داستانِ برده هایِ کتک خور... دختر های ۱۵، ۱۶ ساله با شما هستم! ضعیفه همه این داستان هم سن و سال های شماهاست! شما کتک میخورید؟ شما فروخته میشوید؟ شما بی مهری دیده اید؟ شما با این سن و سال، تابحال مجبور به ازدواج شدید؟ لعنتی ها ذهن مخاطب را پر از سم میکنند... داستان مردان بی غیرت و وحشی... و دخترانی که برده جنسی میشوند، هزار کشمکش پوچ، برای جذب مخاطب! به خدا در این عصر دروغ مدیونید حتی اگر ذره ای از استعدادتان دریغ کنید...
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .