مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی مامانبزرگم نظر فک و فامیل درباره تیپمو میگه:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی حانیه همش میگه چرا قبل از تکلیف من عروس نمیشی من میخوام یه ذره با شوهرت محرم باشم:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی فامیلای بابام مختلط میرن بیرون و میگن تو چرا هیچوقت نمیای؟:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی با بابام درباره نظام و عملکرد دولت رئیسی بحث میکنیم و حمایت کورکورانه میکنه:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی دانشآموزای ریاضی و انسانی میگن رشته ما خــــیــــلــی سختتره:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی میگم تیزهوشانیام و همه به اتفاق میگن قبول شدن ولی نرفتن:
این دعوتنامه فقط برای شماست🤫💖
- منظومه یعنی آنچه به نظم در آمده.
و اینجا جایی است که من نثری را که به نظم در آمده، شعر هایم را، گرد هم آوردم. پس اینجا "منظومه من" است.
منظومهای که شمساش من و اقمار و کرّاتش لغات اند.
و آن چه به تمام ما وجود میبخشد، نور است...
#تأویل (ح.جعفری)
https://eitaa.com/manzome_man
•خوشحال میشم در کنار ما باشید😌🌿•
مجهولات ☫
سلام بر شما از طرف کسی که گلوش از سوزش پاره است!
یکی نیست به من بگه دخترم کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته! درسته بساط مولودی به پاست و رفقای خل و چلت هم هستن تو چرا دیگه اینقدر حنجرهتو پاره میکنی؟!!
#میخواهم_تغییر_کنم
#پارت3
✍🏻: tavil
مایکل گلویش را صاف کرد.
- داستان ژانوالژان رو که حتما خوندی؟ درسته؟
اسپنسر که شگفتزده شده بود ناگهان خندهای کرد. یکتای ابرویش را بالا انداخت و تایید کرد. مایکل بر دستش تکیه کرد و نیمخیز شد.
- به نظرم اون مثال مناسبیه تا متوجه منظورم بشی. هوگو در اون رمان این سقوط و صعود رو حقیقتا عالی به تصویر کشیده!
مایکل که حالا کاملا نشسته بود، دست اسپنسر را از روی پیشانیاش در دست گرفت و محکم فشرد. اسپنسر چشمش را باز کرد و در چشمان مشکی و نافذ او خیره شد. مردد پرسید:
- به نظرت، شصت و چهار سالگی برای شروع تغییر کمی دیر نیست؟
مایکل با نگاهی دیگر به او یک تای ابرویش را بالا انداخت. خندهای کوتاه کرد و گفت:
- من یکی که تا قسم نخوری باورم نمیشه بیشتر از ۴۰،۵۰ سال داشته باشی پسر!
صدای خنده اسپنسر هم به تبعش بلند شد. چند لحظه بعد برخاست و در جای خود نشست. به نقطهای نامعلوم در روبهرویش خیره شد. مایکل چند ثانیه به او چشم دوخت و سپس از جای خود بلند شد. کتش را مرتب کرد و سمت صندلی چرمی رفت که ابتدا روی آن نشسته بود. کیفش را از صندلی کناری برداشت و سمت در قدم تند کرد. دستش را روی دستگیره گذاشت. قبل از آنکه بچرخاندش رو به اسپنسر کرد و گفت:
- اگر حالا اونقدری نمیدونم که نباید زنده باشم، باید بگم که حالا من میرم و تا هر وقت که لازم باشه منتظر جواب قطعی تو میمونم. تو آخرین ایمیلت گفتی زمان ملاقاتمون خیلی دیر شد و از وقتی که تو میخواستی تغییر کنی تا حالا کلی اتفاقات جدید افتاده که احتمالا منصرفت کرده! ولی، بازم اگر با صحبتای امروزمون نظرت تغییر کرد، من منتظر جواب میمونم اسپنسر!
اسپنسر همانطور که وسط اتاق مثل پسربچههای شش ساله زانوهایش را در بغلش گرفته بود و دیوار روبهرویش را میکاوید زمزمه کرد:
- فعلا؛
لبخندی روی لبهای مایکل نشست. دستگیره را چرخاند و آرام گفت:
- به امید دیدار مجدد.