eitaa logo
مجهولات ☫
234 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
با همدیگر مهربان باشیم. هیچکس زیر دست ما نیست. همه بنده خداییم. ما عالم تر از هیچکس نیستیم. منشا علم همه مان خداست. ما تواناتر هم از هیچکس نیستیم. ریشه توان همه ما خداست و... گاهی یک ساده اول جمله گذاشتن خیلی چیز ها را تغییر میدهد. یک برای چیزی که باب میل ما نیست، اما برایش زحمت کشیده شده.
چشم گذاشت. - تا چند بشمرم؟ - تا هرچقد که دوسم داری بشمر، بعد بیا دنبالم. شروع کرد به شمردن... شمرد... شمرد... هرچی میشمرد میدید هنوزم بیشتر دوسش داره! کلی گذشت، یه روز بالاخره برگشت و داد زد: - اومدم! ولی دختره نبود... خیلی دنبالش گشت اما آخر کنار یکی دیگه دیدش! پرسید: - من که خیلی دوست داشتم... خیلی شمردم... چرا تو رفتی با یه نفر دیگه؟ - چون تو از دوست داشتن فقط بلد بودی کلی بشمری... ولی وقتی من تو کمد تاریک تنها بودم یکی دیگه نگرانم شد، یکی دیگه اومد دنبالم... تو هنوز فقط داشتی میشمردی! * وقتی کسی رو دوس داریم باید بهش ثابت کنیم! دوستت دارم گاهی جادو میکنه، ولی هنوزم فقط دو تا کلمه ست...
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان12🌳🌲 چشمانم را به سختی گشودم. با جز کاه چیزی دور و برم نمی‌دیدم... آمدم کش و قوسی به بدنم
🌲🌳🌳🌲 وحشت زده پرسیدم: - یعنی چی آقای استیو؟ فکر کنم حالا که این‌جا بسته شدید و مجبور هستید کنار من باشید دیگه فرصت خوبیه که همه چیز رو راجع به این‌جا و مردماش بهم توضیح بدید. نفسش را محکم بیرون داد و شروع کرد. - مردم این‌جا سرخ‌پوست هایی هستن موقع یورش آمریکا به این‌جا فرار کردن. دقیقا نمی‌دونم که چطور، اما کردن و بعد برای این‌که در امان باشن طلسم سخت و عجیبی رو به این محدوده حکم فرما کردن. ایست زمان! این‌جا زمان وجود نداره! خارج از این محدوده هرچی ثانيه‌ها، دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روز ها و سال‌ها بگذره این‌جا هیچ اتفاقی نمی‌افته! برای همینه که اصلا روز و شب معنا نداره! برای همینه که اجسام قدرت پیشروی ندارن و قانون های وزن و اصطکاک و جاذبه هیچ‌کدوم قدرت بروز ندارن! تنها چیزی که این‌جا اراده داره خود آدم‌ها هستن. چون روح دارن. این روح می‌تونه حتی وقتی گذر زمان پدیده‌ای رو رقم نمی‌زنه به ماده دستور تغییر بده. پس آدم‌ها زندگی عادیشون رو دارن! منتهی نه گرسنه میشن و نه تشنه! نه خسته میشن و نه کثیف! چون همه این‌ها نیازمند گذر زمانه. برای همینه که اون قطره آب معلق مونده بود، یا آتیش زبانه نمی‌کشید... چون ماده‌ها بی زمان معنایی ندارن! و حتی روح هم ندارن که بهشون حاکم باشه و اگر انسان هم جایی نياز به استفاده از ماده داشته باشه با روحش روی اون تاثیر می‌گذاره و ازش استفاده میکنه. بهرحال اونا از شرایطشون راضی بودن اما لازمه استمرار این شرایط اینه که هر وقت بچه جدیدی به دنیا اومد اون رو به این شکل قربانی کنن! ولی حتی اگر یک‌بار این قربانی اتفاق نیافته، بعد از مدتی قفل زمان در این محدوده شکسته میشه و هرکس که اینجا بوده از بین میره! حقیقتا هیچ‌کس نمی‌دونه چه بلایی سر جسم و روحش میاد ولی... تمام مدت سکوت کرده بودم با با توجه به حرف‌هایش گوش می‌دادم. حقیقتا حیرت کرده بودم... بعد از دقایقی بالاخره زبان گشودم. - پس، ما باید هرچه زودتر از این‌جا فرار کنیم درسته؟ - حتی فرار هم فايده‌ای نداره! چون موقع نابودی فقط یه راه بازگشت وجود داره که اون رو تنها جادوگر بزرگ قبیله میدونه. با من من پرسیدم: - خب... خب یه جوری از زیر زبونش بیرون می‌کشیم! فریاد کشید: - میگم فقط یک راه فرار، فقط هم برای یک نفر! سرنوشت ما فقط مرگه، مرگ دختر جوون! بخاطر دلسوزی بی‌جای تو. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
- نویسنده ها لطفا بیدار شوید. لطفا بنویسید. اصلا عاشقانه بنویسید. فقط بنویسید. بنویسید از پدران با غیرت ایرانی... پدرانی که جان میدهند در راه حفاظت از ناموس... بنویسید که فضایِ مجازیِ لعنتی پر شده از داستان پدرهای دختر فروش... بنویسید از مردانی که نازک تر از گل به همسرشان نگفتند... فضای مجازی پر شده از داستانِ برده هایِ کتک خور... دختر های ۱۵، ۱۶ ساله با شما هستم! ضعیفه همه این داستان هم سن و سال های شماهاست! شما کتک میخورید؟ شما فروخته میشوید؟ شما بی مهری دیده اید؟ شما با این سن و سال، تابحال مجبور به ازدواج شدید؟ لعنتی ها ذهن مخاطب را پر از سم میکنند... داستان مردان بی غیرت و وحشی... و دخترانی که برده جنسی میشوند، هزار کشمکش پوچ، برای جذب مخاطب! به خدا در این عصر دروغ مدیونید حتی اگر ذره ای از استعدادتان دریغ کنید...
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- همیشه آدمایی بزرگ شدن که اهداف بزرگ داشتن... امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان13🌳🌲 وحشت زده پرسیدم: - یعنی چی آقای استیو؟ فکر کنم حالا که این‌جا بسته شدید و مجبور هستی
🌲🌳🌳🌲 تقصیر خودم را می‌پذیرم، ولی از آدم‌هایی مثل استیو هم که خود را کاملا تبرئه می‌كردند به شدت متنفر بودم. آهی کشیدم... - متاسفم. - تو دقیقا من و یاد دخترم بئا میندازی! همونقدر عجیب غریب، لجباز. با وجودهمه کارای وحشتناکی که می‌کنید اما آدم باز دلش نمیاد زیاد دعواتون کنه! نمی‌دونم اگر من برنگردم چه بلایی سرش میاد؟ با وجود تموم شیطونیاش از بچگی تا حالا که خانمی شده عاشقش بودم... اونم همین‌طور! لبخندی دردناک زدم. چشمانم را بستم. تمام دهکده بوی مرگ می‌داد. صدای مردم که هراسان می‌دویدند را می‌شد شنید. من مثل استیو معتقد نبودم سرنوشت ما بی برو و برگشت مرگ است. من به خدايی ایمان داشتم که مالک همه چیز بود. این اتفاقات رویا بود یا واقعیت، راست بود یا دروغ، فعلا تنها چاره یاری خواستن از خدا بود. نه می‌توانستم دست‌هایم را برای دعا بالا ببرم و نه می‌توانستم قرآن کوچکم را از کیف کمری‌ام بیرون بیاورم. تنها داشته‌هایم زبانی برای راز و نیاز و چشمی برای اشک ریختن بود. شروع کردم با خدا صحبت کردن، آرامش خاصی در تمام وجودم احساس می‌کردم! استیو با تمسخر نگاهم می‌کرد. اما من شدیدا منتظر یک معجزه بودم. چشم‌هایم را بستم و سرم را به ستون تکیه دادم. یکدفعه در انبار با ضرب شدیدی باز شد! نمی‌توانستم پشت سرم را ببینم. از استیو پرسیدم: - کی اومده؟ - پدر همون بچه... حالا دیگر بی برو و برگشت حکم مرگمان امضا شد! داشت تند تند چیز هایی به استیو می‌گفت. از ترس پاهایم را در خودم جمع کردم. لب گزیدم و چشمانم را بستم. سمتم آمد و در حالی که با ترس و تمنا نگاهش می‌کردم خجنرش را نزدیکم آورد. یکدفعه جهت خجنرش از مقابل سینه‌ام تغییر کرد و سمت طنابی که دور دستم بود رفت. داشت طناب را به ضرب باز می‌کرد که استیو گفت: - اون ازمون تشکر کرد بابت نجات بچه‌اش از اون شرایط سخت! لبخندی زدم. گویا این‌جا هم در قضاوت عجله کرده بودم. همه‌ی این آدم‌ها مثل هم نبودند... آن مرد زبانم را نمی‌فهمید. با چشمانم از او تشکر کردم که لبخندی زد. فراموش نکرده بودم که خود او هم بزودی مثل همه ما خواهد مرد! اما تا همین لحظه هم به فکر دیگران بود. به محض ازادی از انبار خارج شدیم. چهره هراسان و ناامید مردم حال و هوای دهکده را کدر و غیرقابل تحمل کرده بود. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان13🌳🌲 وحشت زده پرسیدم: - یعنی چی آقای استیو؟ فکر کنم حالا که این‌جا بسته شدید و مجبور هستی
🌲🌳🌳🌲 فورا رو به استیو گفتم: - باید بریم سراغ جادوگر - بریم بگیم چی؟ فورا اون دستور رو به ما بگو تا بجای تو این جنگلبان بی عرضه خودشو نجات بده؟ این مردم رو نگاه کن. هیچ‌کدوم برای گرفتن اون راه حل پیش جادوگر نمیرن! چون همشون میدونن که این فقط یه کار بیهوده است. - آقای استیو، ولی این وظیفه ماست که تلاشمونو بکنیم! لطفا زودتر من رو سمت اون چادر راهنمایی کنید. خشمگین سری تکان داد و گفت دنبالش بروم. در بخش انتهایی دهکده چادری به رنگ‌های قرمز و بنفش و مشکی بود. تزئینات زیادی از فلزات و عروسک‌های عجیب و غریب چوبی هم اطراف آن آویزان بود. با ترس نگاهی به استیو انداختم. او اما مصمم بود. نگاهم کرد و علامت داد. هر دو شروع به دویدن کردیم. پرده چادر را محکم کنار زدیم و وارد شدیم که جادوگر را مقابل دریچه‌ای عجیب و غریب و معلق دیدیم! داخل دریچه انگار جایی در کهکشان را نشان می‌داد. جادوگر پشت به ما بود اما متوجه حضورمان شد. - استیو، چرا با آن تازه وارد به این‌جا آمدی؟ او به زبان ما حرف می‌زد! اما لحنش درست مثل ماری وحشی و سمی بود. وقتی حرف می‌زد قالب تهی می‌کردی. نگاهی به استیو انداختم. نمی‌دانست باید چه بگوید... فورا خودم گفتم: - من میخوام استیو اون کسی باشم که از دروازه خارج میشه. استیو با بهت نگاهم کرد. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم این اوست که باید برود. قبلا شنیده بودم که با خودش درددل می‌کرد. اسم همسر و فرزندانش را می‌آورد و حقیقتا دل‌تنگشان بود. اگر من می‌مردم نهایتا مادر و پدرم غمگین می‌شدند. اما اگر کار استیو این‌جا تمام می‌شد، یک خانواده بی سرپرست می‌شد! جادوگر ناگهان قهقهه وحشتناکی کرد و گفت: - حتی رئیس قبیله هم میدانه که این شانس را نداره و به این جا نیامده! بعد تو فکر می‌کنی من این فرصت را برای تو جا می‌گذارم؟ - بله که میزاری! چون رئیس قبیله خودش خواست که تو این موقعیت قرار بگیره. اما ما الان به اجبار این‌جا هستیم و هیچ حق انتخابی نداشتیم! پس این حق ماست. ناگهان به سمتمان برگشت! ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- کارگردان یه لحظه کات بده، آقا کات... کات... آقا قرار نبود من انقدر قوی باشم... قرار بود من دختر بابام باشم، عصا دست مادرم... قرار بود یه روز با ناز و منت برم خونه شوهر... یه آقایی که دوسم داره، دوسش دارم... چی شد که اینطور شد؟ من که خوب بازی کردم... اصلا این لعنتی کی بود که اومد و گند زد به همه چیز و رفت؟ ولله اینا دیالوگای من نیست... من همونم که همیشه حالم خوب بود! همیشه خیلیا حسرت خنده هامو داشتن... الان چقدر وقته دارم رو همه چی چشم می‌بندم و هرچی میگید بازی می‌کنم؟ این زندگی من نیست لعنتیا! هیچ جا نیومده بود آخر این قصه قراره من اینجوری شم! قراره کمر بابامو بشکنم، قراره دق دل مامانم بشم! قراره بازی بخورم... مگه حرف مردم، نظر مردم، چقدر مهمه که فیلمنامه رو بخاطرش اینقد عوض کردید؟ آقا کات... من همونم که بودم! همون دختر شیرین زبونی که خنده از رو لباش نمیره... هرکی نمیخواد پای قصه های این زندگی نشینه! این روند بی فراز و فرود، برای من پر از خوشیه... حرفاتونم جمع کنید ببرید سر یکی دیگه داد بزنید؛ آخر قصه من همونه که خودم میخوام. میخوام قبل اونکه دیر بشه زندگی کنم. درست زندگی کنم! قبل اون روزی که دیگه اختیاری برای تغییر و بازگشت ندارم و قراره داستان زندگیم ریز به ریز برای همه، اکران بشه... دلم میخواد اونجا سرم بلند باشه! این وسط هرکی هرچی بگه، فرداش خودشم یادش نیست. این دنیا دیار فانیه... یادم میمونه.
- حله؟ یاعلی! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^