دلم اون لحظه از ۱۰ سالگی رو میخواد که رفتم تو بقالی تا دیدم گفت:
- دیگه بهت جنس نسیه نمیدم
منم یه دهی کوبوندم رو پیش خوانش گفتم:
- اینم نسیه این دوهفته،با ۲۰۰۰ بیشتر.
داریم میریم از اینجا خدانگهدار آقای(فامیلشو یادم نیس)
بعدم رفتیم از اونجا. بعد از اون دیگه یادم نمیاد هیچوقت جنس نسیه گرفته باشم!
کلا دیگه زیاد خرید نرفتم...
- حرف چهل سال پیش نیستا،
روزی یه بستنی ۵۰۰ی میگرفتم، میشد ۷۰۰۰ تومن کلا!
یه بارم چیپس گرفتم ۱۰۰۰ شد ۸ تومن...
زندگی رو ما میکردیم ننه!
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان15🌳🌲 فورا رو به استیو گفتم: - باید بریم سراغ جادوگر - بریم بگیم چی؟ فورا اون دستور رو به
🌲🌳#جنگلبان16🌳🌲
- با وجود مزاحم هایی مثل شما بیش تر از این طول نمیدهم.
با اخم در چهره چروکیدهاش نگاه کردم که ناگهان سمت دروازه خیز برداشت. فورا در یک پرش خودم را به او رساندم. هر دو افتادیم که خودم را روی او انداختم تا نتواند زیاد حرکت کند.
استیو فقط بهت زده نگاهمان میکرد که فریاد زدم:
- لعنتی برو تو! این الان منو میکشه.
جادوگر داشت درست مثل یک گربه وحشی با ناخن های تیزش که با رناس، مشکی رنگ شده بود روی صورتم خراش میانداخت. حس میکردم دارد تمام پوست و گوشت صورتم را میشکافد و ناخنش مثل تیغی تا استخوان جمجمهام میرسد.
تابحال تا این حد درد را تحمل نکرده بودم. با عجز ناله کردم:
- برید آقای استیو. بخاطر همسر و فرزندانتون، بخاطر بئا!
اشکهایم که از درد روی زخمم میریخت کلافه ترم میکرد. میدانستم حالا خودم دارم مستقیما به استقبال مرگ میروم. ولی فداکاری درسی بود که از کودکی آموخته بودم. از اشک ریختن پای داستان بزرگترین فداکاری تاریخ در کوچکترین گوشه هیئت...
استیو مردد یک پایش را داخل دریچه گذاشت.
- ولی تو جای دختر خودم هستی. اگر اون بود من هرگز این کارو نمیکردم!
کلافه نگاهش کردم. ناگهان فریاد زد:
- تو برو!
میخواستم همانجا خفهاش کنم! دوباره گفت:
- تو برو جنگلبان! اگر تو بری و موفق پروژه رو انجام بدی دیگه اصلا من گم نمیشم و پام به اینجا باز نمیشه... اینجا بودن من، معلول اینجا بودن توئه! برو.
نفسم در سینه حبس شده بود. استیو فورا پایش را از دریچه بیرون آورد و دست مرا محکم کشید و سمت آن هل داد. نمیدانم اشک بود یا عرق، قطرات آب از گونه و کنار صورتش درحال چکیدن بود. چهرهاش شدیدا پدرانه شده بود.
چهار دست و پا خودم را به دریچه رساندم. ناگهان مچ پایم با شدت کشیده شد!
به عقب پرت شدم و آخرین چیزی که دیدم جادوگر بود!
درست مثل یک کفتار پیر، سمت دریچه رفت و خودش را در آن پرت کرد. در برابر چشمان ناباورم دریچه بسته شد و دیگر جز سفیدی محض، چیزی ندیدم...
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان16🌳🌲 - با وجود مزاحم هایی مثل شما بیش تر از این طول نمیدهم. با اخم در چهره چروکیدهاش ن
🌲🌳#جنگلبان17🌳🌲
حس کسی را داشتم که یک کتک حسابی خورده!
از درد بازوهایم را مالیدم و چشمهایم را به سختی باز کردم.
پرتوهای نور از لای درختان سمت صورتم تابیده شد و چشمانم را سوزاند.
نمیفهمیدم داستان چیست! اگر اینجا برزخ بود چرا دردهای جسمانی داشتم؟
با شنیدن صدای خشخش بیسیم به خودم آمدم.
فورا آنرا از کمربند کیفی مشکیام بیرون کشیدم و گفتم:
- بله به گوشم!
- خیله خب فرصت زیادی نداریم!
میدونم که تو تازه کاری و فعلا جهت خودآزمایی اومدی به جنگل، ولی...
دهانم از تعجب باز مانده بود.
یکدفعه گنده پرید روبرویم و شروع به جهیدن و پارس کردن کرد!
از شادی فریاد زدم:
- گنده! تو اینجایی؟ خدای من باورم نمیشه!!
پشت بیسیم فرمانده هنوز داشت حرف میزد.
- ... یک و نیم کلیومتر جلو تر سه، چهار نفر هم بیشتر نیستن.
فقط بیست دقیقه فرصت داری تا خودتو به اونا برسونی.
ولی الان همه چیز به تو بستگی داره. میتونی یا نه؟
حقیقتا شگفت زده شده بودم.
فرمانده چیزی از راه میانبر و منطقه ویژه هم نگفته بود.
با کمال میل پذیرفتم که ناگهان گفت:
- خیلی عالیه. حالا لازمه که چندتا نکته رو بهت بگم!
وقتی این را گفت، انگار سطل آب سرد روی سرم خالی کردند.
میخواستم سریع درخواستش را رد کنم که ادامه داد:
- تو تمام مسیر ما از طریق همین بیسیم پشتیبانیت میکنیم. هرجا مشکلی داشتی یا احساس کردی از مسیر منحرف شدی بهمون اطلاع بده. خوشبختانه تو مسیرت هیچ حیوون وحشی یا خطر جدیای وجود نداره.
موفق باشی جوون!
خیالم راحت شد. نفسم را با اطمینان بیرون دادم. یا علی گفتم و دویدم!
بعد از هجده دقیقه دویدن از دور سه شکارچی را دیدم.
کمی نزدیکتر شدم و بالاخره فرمان ایست دادم.
ولی آن سه با دیدن من سریعتر دویدند. جایی برای پنهان شدن نبود!
پای یکنفر را با تفنگ زدم که نالهای کرد و روی زمین غلطید.
دو نفر دیگر تنهایش گذاشتند و دوباره شروع به دویدن کردند.
چندین بار فرمان ایست را تکرار کردم. نزدیکتر شدم. حالا دیگر فاصلهمان تقریبا ده متر بود!
یکدفعه یکنفرشان کلتی از جیب شلوارش بیرون کشید و رو به من گرفت.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
یه کم دقت کنی میبینی زیست شیمیه و شیمی، فیزیکه و فیزیک، ریاضی و ریاضی عینِ عشق و ایمانه! وَ عشق و ایمان همه چیز!
قشنگ از خود شناسی و شناخت موجودات زنده، میرسی به شناخت جهان اطرافت بعد شناخت فرکانس ها و نیروهایی فراتر از جسم و توجیه همه اینها با بازه (-بینهایت و بینهایت+)، آخرشم سر اصل مطلب، خدا ، روح و...
با ابن دید درس بخونید🙂 جذابه
#مجهولات
#Stop
اگر فردا صبح زنده بودید، محض رضایش با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کنید.
میدانم یادتان میرود، اما قبل از خواب از خودش بخواهید یادتان بماند!
هممون یه روز حسرت میخوریم.
این دنیا مثال همون داستانه که احتمالا همه تا حالا شنیدید:
- یه روز شخصی با همراهیانش از محلی رد میشده. شب بوده و چیزی معلوم نبوده. میگه از خاک این بیابان اگر چیزی برندارید حسرت میخورید و هر چقدر کم، یا زیاد هم بردارید باز حسرت میخورید! اندکی اینجا توقف میکنیم تا هر که میخواهد بردارد. یک عده گفتند اگر در هر صورت حسرت است، پس ما چیزی بر نمیداریم. عدهای هم برداشتند. کم، زیاد...
وقتی صبح شد و از آنجا عبور کردند دیدند درون کیسههایشان که از خاک آن محل پر کردهاند، پر از سنگ های قیمتی است!
آنهایی که برنداشته بودند حسرت خوردند که چرا بر نداشتم؟
آنهایی که هم که برداشته بودند حسرت خوردند که چرا بیشتر برنداشتم؟
فرصت عمر ما، زندگی در این دنیا هم دقیقا مثل همين حکایته...
هرچی برداریم و هر کاری بکنیم آخرش حسرت میخوریم که بیشتر هم میشد و نکردم... اما باز هرچی بیشتر بهره برداری کنیم بیشتر به نفعمونه!
هرگز به حرف اونایی که سهمی از این خاک برنداشتن گوش نکن!
هرچقدر میتونی کیسه تو پر کن...
#مجهولات