مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان13🌳🌲 وحشت زده پرسیدم: - یعنی چی آقای استیو؟ فکر کنم حالا که اینجا بسته شدید و مجبور هستی
🌲🌳#جنگلبان14🌳🌲
تقصیر خودم را میپذیرم، ولی از آدمهایی مثل استیو هم که خود را کاملا تبرئه میكردند به شدت متنفر بودم. آهی کشیدم...
- متاسفم.
- تو دقیقا من و یاد دخترم بئا میندازی!
همونقدر عجیب غریب، لجباز. با وجودهمه کارای وحشتناکی که میکنید اما آدم باز دلش نمیاد زیاد دعواتون کنه!
نمیدونم اگر من برنگردم چه بلایی سرش میاد؟ با وجود تموم شیطونیاش از بچگی تا حالا که خانمی شده عاشقش بودم... اونم همینطور!
لبخندی دردناک زدم. چشمانم را بستم. تمام دهکده بوی مرگ میداد. صدای مردم که هراسان میدویدند را میشد شنید.
من مثل استیو معتقد نبودم سرنوشت ما بی برو و برگشت مرگ است. من به خدايی ایمان داشتم که مالک همه چیز بود. این اتفاقات رویا بود یا واقعیت، راست بود یا دروغ، فعلا تنها چاره یاری خواستن از خدا بود. نه میتوانستم دستهایم را برای دعا بالا ببرم و نه میتوانستم قرآن کوچکم را از کیف کمریام بیرون بیاورم.
تنها داشتههایم زبانی برای راز و نیاز و چشمی برای اشک ریختن بود.
شروع کردم با خدا صحبت کردن، آرامش خاصی در تمام وجودم احساس میکردم!
استیو با تمسخر نگاهم میکرد. اما من شدیدا منتظر یک معجزه بودم.
چشمهایم را بستم و سرم را به ستون تکیه دادم. یکدفعه در انبار با ضرب شدیدی باز شد!
نمیتوانستم پشت سرم را ببینم. از استیو پرسیدم:
- کی اومده؟
- پدر همون بچه...
حالا دیگر بی برو و برگشت حکم مرگمان امضا شد!
داشت تند تند چیز هایی به استیو میگفت. از ترس پاهایم را در خودم جمع کردم. لب گزیدم و چشمانم را بستم. سمتم آمد و در حالی که با ترس و تمنا نگاهش میکردم خجنرش را نزدیکم آورد. یکدفعه جهت خجنرش از مقابل سینهام تغییر کرد و سمت طنابی که دور دستم بود رفت. داشت طناب را به ضرب باز میکرد که استیو گفت:
- اون ازمون تشکر کرد بابت نجات بچهاش از اون شرایط سخت!
لبخندی زدم. گویا اینجا هم در قضاوت عجله کرده بودم. همهی این آدمها مثل هم نبودند... آن مرد زبانم را نمیفهمید. با چشمانم از او تشکر کردم که لبخندی زد. فراموش نکرده بودم که خود او هم بزودی مثل همه ما خواهد مرد! اما تا همین لحظه هم به فکر دیگران بود. به محض ازادی از انبار خارج شدیم. چهره هراسان و ناامید مردم حال و هوای دهکده را کدر و غیرقابل تحمل کرده بود.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان13🌳🌲 وحشت زده پرسیدم: - یعنی چی آقای استیو؟ فکر کنم حالا که اینجا بسته شدید و مجبور هستی
🌲🌳#جنگلبان15🌳🌲
فورا رو به استیو گفتم:
- باید بریم سراغ جادوگر
- بریم بگیم چی؟ فورا اون دستور رو به ما بگو تا بجای تو این جنگلبان بی عرضه خودشو نجات بده؟
این مردم رو نگاه کن. هیچکدوم برای گرفتن اون راه حل پیش جادوگر نمیرن! چون همشون میدونن که این فقط یه کار بیهوده است.
- آقای استیو، ولی این وظیفه ماست که تلاشمونو بکنیم! لطفا زودتر من رو سمت اون چادر راهنمایی کنید.
خشمگین سری تکان داد و گفت دنبالش بروم.
در بخش انتهایی دهکده چادری به رنگهای قرمز و بنفش و مشکی بود. تزئینات زیادی از فلزات و عروسکهای عجیب و غریب چوبی هم اطراف آن آویزان بود. با ترس نگاهی به استیو انداختم. او اما مصمم بود. نگاهم کرد و علامت داد. هر دو شروع به دویدن کردیم. پرده چادر را محکم کنار زدیم و وارد شدیم که جادوگر را مقابل دریچهای عجیب و غریب و معلق دیدیم! داخل دریچه انگار جایی در کهکشان را نشان میداد. جادوگر پشت به ما بود اما متوجه حضورمان شد.
- استیو، چرا با آن تازه وارد به اینجا آمدی؟
او به زبان ما حرف میزد! اما لحنش درست مثل ماری وحشی و سمی بود. وقتی حرف میزد قالب تهی میکردی. نگاهی به استیو انداختم. نمیدانست باید چه بگوید...
فورا خودم گفتم:
- من میخوام استیو اون کسی باشم که از دروازه خارج میشه.
استیو با بهت نگاهم کرد. نمیدانم چرا فکر میکردم این اوست که باید برود. قبلا شنیده بودم که با خودش درددل میکرد. اسم همسر و فرزندانش را میآورد و حقیقتا دلتنگشان بود. اگر من میمردم نهایتا مادر و پدرم غمگین میشدند. اما اگر کار استیو اینجا تمام میشد، یک خانواده بی سرپرست میشد!
جادوگر ناگهان قهقهه وحشتناکی کرد و گفت:
- حتی رئیس قبیله هم میدانه که این شانس را نداره و به این جا نیامده!
بعد تو فکر میکنی من این فرصت را برای تو جا میگذارم؟
- بله که میزاری! چون رئیس قبیله خودش خواست که تو این موقعیت قرار بگیره. اما ما الان به اجبار اینجا هستیم و هیچ حق انتخابی نداشتیم! پس این حق ماست.
ناگهان به سمتمان برگشت!
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
- کارگردان یه لحظه کات بده، آقا کات... کات...
آقا قرار نبود من انقدر قوی باشم...
قرار بود من دختر بابام باشم، عصا دست مادرم...
قرار بود یه روز با ناز و منت برم خونه شوهر...
یه آقایی که دوسم داره، دوسش دارم...
چی شد که اینطور شد؟
من که خوب بازی کردم...
اصلا این لعنتی کی بود که اومد و گند زد به همه چیز و رفت؟
ولله اینا دیالوگای من نیست...
من همونم که همیشه حالم خوب بود!
همیشه خیلیا حسرت خنده هامو داشتن...
الان چقدر وقته دارم رو همه چی چشم میبندم و هرچی میگید بازی میکنم؟
این زندگی من نیست لعنتیا!
هیچ جا نیومده بود آخر این قصه قراره من اینجوری شم!
قراره کمر بابامو بشکنم، قراره دق دل مامانم بشم!
قراره بازی بخورم...
مگه حرف مردم، نظر مردم، چقدر مهمه که فیلمنامه رو بخاطرش اینقد عوض کردید؟
آقا کات...
من همونم که بودم!
همون دختر شیرین زبونی که خنده از رو لباش نمیره...
هرکی نمیخواد پای قصه های این زندگی نشینه!
این روند بی فراز و فرود، برای من پر از خوشیه...
حرفاتونم جمع کنید ببرید سر یکی دیگه داد بزنید؛
آخر قصه من همونه که خودم میخوام.
میخوام قبل اونکه دیر بشه زندگی کنم. درست زندگی کنم!
قبل اون روزی که دیگه اختیاری برای تغییر و بازگشت ندارم و قراره داستان زندگیم ریز به ریز برای همه، اکران بشه...
دلم میخواد اونجا سرم بلند باشه!
این وسط هرکی هرچی بگه، فرداش خودشم یادش نیست. این دنیا دیار فانیه...
یادم میمونه.
#Stop
#مجهولات
دلم اون لحظه از ۱۰ سالگی رو میخواد که رفتم تو بقالی تا دیدم گفت:
- دیگه بهت جنس نسیه نمیدم
منم یه دهی کوبوندم رو پیش خوانش گفتم:
- اینم نسیه این دوهفته،با ۲۰۰۰ بیشتر.
داریم میریم از اینجا خدانگهدار آقای(فامیلشو یادم نیس)
بعدم رفتیم از اونجا. بعد از اون دیگه یادم نمیاد هیچوقت جنس نسیه گرفته باشم!
کلا دیگه زیاد خرید نرفتم...
- حرف چهل سال پیش نیستا،
روزی یه بستنی ۵۰۰ی میگرفتم، میشد ۷۰۰۰ تومن کلا!
یه بارم چیپس گرفتم ۱۰۰۰ شد ۸ تومن...
زندگی رو ما میکردیم ننه!
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان15🌳🌲 فورا رو به استیو گفتم: - باید بریم سراغ جادوگر - بریم بگیم چی؟ فورا اون دستور رو به
🌲🌳#جنگلبان16🌳🌲
- با وجود مزاحم هایی مثل شما بیش تر از این طول نمیدهم.
با اخم در چهره چروکیدهاش نگاه کردم که ناگهان سمت دروازه خیز برداشت. فورا در یک پرش خودم را به او رساندم. هر دو افتادیم که خودم را روی او انداختم تا نتواند زیاد حرکت کند.
استیو فقط بهت زده نگاهمان میکرد که فریاد زدم:
- لعنتی برو تو! این الان منو میکشه.
جادوگر داشت درست مثل یک گربه وحشی با ناخن های تیزش که با رناس، مشکی رنگ شده بود روی صورتم خراش میانداخت. حس میکردم دارد تمام پوست و گوشت صورتم را میشکافد و ناخنش مثل تیغی تا استخوان جمجمهام میرسد.
تابحال تا این حد درد را تحمل نکرده بودم. با عجز ناله کردم:
- برید آقای استیو. بخاطر همسر و فرزندانتون، بخاطر بئا!
اشکهایم که از درد روی زخمم میریخت کلافه ترم میکرد. میدانستم حالا خودم دارم مستقیما به استقبال مرگ میروم. ولی فداکاری درسی بود که از کودکی آموخته بودم. از اشک ریختن پای داستان بزرگترین فداکاری تاریخ در کوچکترین گوشه هیئت...
استیو مردد یک پایش را داخل دریچه گذاشت.
- ولی تو جای دختر خودم هستی. اگر اون بود من هرگز این کارو نمیکردم!
کلافه نگاهش کردم. ناگهان فریاد زد:
- تو برو!
میخواستم همانجا خفهاش کنم! دوباره گفت:
- تو برو جنگلبان! اگر تو بری و موفق پروژه رو انجام بدی دیگه اصلا من گم نمیشم و پام به اینجا باز نمیشه... اینجا بودن من، معلول اینجا بودن توئه! برو.
نفسم در سینه حبس شده بود. استیو فورا پایش را از دریچه بیرون آورد و دست مرا محکم کشید و سمت آن هل داد. نمیدانم اشک بود یا عرق، قطرات آب از گونه و کنار صورتش درحال چکیدن بود. چهرهاش شدیدا پدرانه شده بود.
چهار دست و پا خودم را به دریچه رساندم. ناگهان مچ پایم با شدت کشیده شد!
به عقب پرت شدم و آخرین چیزی که دیدم جادوگر بود!
درست مثل یک کفتار پیر، سمت دریچه رفت و خودش را در آن پرت کرد. در برابر چشمان ناباورم دریچه بسته شد و دیگر جز سفیدی محض، چیزی ندیدم...
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان16🌳🌲 - با وجود مزاحم هایی مثل شما بیش تر از این طول نمیدهم. با اخم در چهره چروکیدهاش ن
🌲🌳#جنگلبان17🌳🌲
حس کسی را داشتم که یک کتک حسابی خورده!
از درد بازوهایم را مالیدم و چشمهایم را به سختی باز کردم.
پرتوهای نور از لای درختان سمت صورتم تابیده شد و چشمانم را سوزاند.
نمیفهمیدم داستان چیست! اگر اینجا برزخ بود چرا دردهای جسمانی داشتم؟
با شنیدن صدای خشخش بیسیم به خودم آمدم.
فورا آنرا از کمربند کیفی مشکیام بیرون کشیدم و گفتم:
- بله به گوشم!
- خیله خب فرصت زیادی نداریم!
میدونم که تو تازه کاری و فعلا جهت خودآزمایی اومدی به جنگل، ولی...
دهانم از تعجب باز مانده بود.
یکدفعه گنده پرید روبرویم و شروع به جهیدن و پارس کردن کرد!
از شادی فریاد زدم:
- گنده! تو اینجایی؟ خدای من باورم نمیشه!!
پشت بیسیم فرمانده هنوز داشت حرف میزد.
- ... یک و نیم کلیومتر جلو تر سه، چهار نفر هم بیشتر نیستن.
فقط بیست دقیقه فرصت داری تا خودتو به اونا برسونی.
ولی الان همه چیز به تو بستگی داره. میتونی یا نه؟
حقیقتا شگفت زده شده بودم.
فرمانده چیزی از راه میانبر و منطقه ویژه هم نگفته بود.
با کمال میل پذیرفتم که ناگهان گفت:
- خیلی عالیه. حالا لازمه که چندتا نکته رو بهت بگم!
وقتی این را گفت، انگار سطل آب سرد روی سرم خالی کردند.
میخواستم سریع درخواستش را رد کنم که ادامه داد:
- تو تمام مسیر ما از طریق همین بیسیم پشتیبانیت میکنیم. هرجا مشکلی داشتی یا احساس کردی از مسیر منحرف شدی بهمون اطلاع بده. خوشبختانه تو مسیرت هیچ حیوون وحشی یا خطر جدیای وجود نداره.
موفق باشی جوون!
خیالم راحت شد. نفسم را با اطمینان بیرون دادم. یا علی گفتم و دویدم!
بعد از هجده دقیقه دویدن از دور سه شکارچی را دیدم.
کمی نزدیکتر شدم و بالاخره فرمان ایست دادم.
ولی آن سه با دیدن من سریعتر دویدند. جایی برای پنهان شدن نبود!
پای یکنفر را با تفنگ زدم که نالهای کرد و روی زمین غلطید.
دو نفر دیگر تنهایش گذاشتند و دوباره شروع به دویدن کردند.
چندین بار فرمان ایست را تکرار کردم. نزدیکتر شدم. حالا دیگر فاصلهمان تقریبا ده متر بود!
یکدفعه یکنفرشان کلتی از جیب شلوارش بیرون کشید و رو به من گرفت.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat