eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
شبیه عصای کیه؟ یادم نمیومد😂
ما عاشقی را درد بی‌ درمان نمی‌دانیم ما عشق را زهر و بلای جان نمی‌دا‌نیم عشق حقیقی چون نبات است و ثمر دارد این عشق اگر عشق است، طعم صد شکر دارد لیلیِ این قصه پر از افسردگی‌ها نیست لیلیِ عاشق‌پیشه اصلا سرد و تنها نیست مردی اگر مجنون شود، دیگر ابَر مرد است مجنونِ تو، آقای عشقِ لوس و بی‌درد است! در عشق ما افسار، در دست خداوند است عشق تو بر درگاه امیال و هوس بنده است در عشق ما، اِبراز میل و قصد، پنهان است پاداش انکارش ثوابی چون شهیدان است ما جای هر شب، بوسه و آغوش تکراری دزدیده‌ایم از هم نگاه پست ابزاری از فتنه‌ی سودای چشم مست بیزاریم مثل شقایق گردنی همواره خم داریم در ختم عشق ما اگر حتی وصالی نیست؛ افسردگی و درد بعد از انفصالی نیست. عشق حقیقی فارغ از آغوش و چشمان است عاشق شدن سکوی درک روحِ ایمان است! این‌جا وجود هر یک از ما فانیِ در اوست مستغرقیم و علت این عشق هم از اوست...
این قسمت: امتحان مدیریت خانواده و سبک‌زندگی🤣
گفت چادرمو میخوام عوض کنم یه چادر به‌دردبخور معمولی دو میلیونه! نمی‌تونیم بخریم واقعا! خندیدم گفتم منم دندونام داره دونه دونه می‌ریزه تو دهنم یه عصب‌کشی یدونه دندون معمولی ۲ میلیونه، تا حالا شده ۷،۸ تا عصب کشی با پرکردنیا و روکشا بگیر ۲۰ میلیون. اون یکی‌مون خندید گفت دوست بابام دخترش سرطان داره داره جلو چشمش ذره ذره آب میشه و مرگ هر روز بیش‌تر روش سایه میندازه. ولی نیست نیست نیست. باباش واقعا نداره اون میلیون میلیونایی که باید خرج دکتر و دارو و بیمارستان و متخصص و درمانا و... بکنه. مسئولان گل منگولی مملکت، مو کف این دست نیست! اگه هست بکنید. تازه ماهایی که دغدغه‌هامون ایناست قشر اوکی جامعه‌ایم... دست‌مون برای خیلی چیزا بازه. چیزایی که می‌بینیم برای خیلیا حسرته!! انصافا ایده‌تون چیه؟ اصلا ایده‌ای دارید؟ کی قراره به اصطلاح سفره مردم بازتر بشه؟ یه‌وقتایی به اوضاع نگاه که می‌کنم.. یاد اون‌جای اینتراستلار می‌افتم که گفت من همه این سالا می‌دونستم این مسئله حل نمیشه و مجبوریم بی‌خیال همه مردم بشیم و فقط یه عده رو نجات بدیم. اون ده سال فقط الکی روی تخته عدد نوشتم و به همه گفتم امیدوار باشن. وگرنه اون مسئله حل شده بود. این راه امکان نداشت :) از سیاه نویسی خیلی بدم میاد حتی همین الان که دارم اینارو می‌نویسم ولی.. بگذریم. کور نیستم و دارم می‌بینم پیشرفت‌های خفن‌مون تو منطقه و جهانو سرمایه‌گزاری‌های عظیم‌مون و... ولی هر وقت اینا نون و آب شد بهم خبر بدید.! امیدواریم به "انا فتحنا لک فتحا مبینا"... برای انقلابی که اساسش اسلامه بیم انحطاط نداریم.. ولی از مسئول غیرانقلابی چرا. داشتم می‌خندیدم به این‌که چرا میون این‌همه مشکل اساسی‌تر باید دغدغه مسئولین بشه بی‌حجابی.. یادم اومد چون تو همین شرایط یه عده ناقص‌العقل هستن که میون این‌همه فشار اساسی‌تر دغدغه‌شون برای انقلاب کردن فاحشگی باشه.! بازم برمی‌گردیم به نکته طلایی از ماست که بر ماست. یادم افتاد به اون‌موقع که زنگ زدیم به یه بنده‌خدایی.. برای جور کردن چند قلم ساده و ضروری جهیزیه یه عروس اگر می‌تونه کمک کنه. گفت واقعا نداره. چند روز بعد نیم‌ست جدید دخترشو نشون داد و گفت:قشنگه؟ آره واقعا اون‌قدرا ام نداشت. یه مدت پس‌انداز کرده بود تا نیم‌ست جدید بخره. با خون‌دل جمع کرده بود اینارو که دخترش وقتی عروس شد اجر و قرب داشته باشه تو فامیل شوهر. منطقیه.. اما مهم نیست شخصیت یه دختر دیگه به‌خاطر این‌که مجبوره عروسی‌ رو عقب بندازه چون جهاز نداره تا چه حد جلوی خانواده شوهرش پایین میاد! ماراتون گذاشتیم با هم دیگه سر هیچ و پوچ. خداقوت بهمون :) اینارو می‌نویسم برای اون‌روزی که به قول مامان بزرگ میشم و زندگی یادم میده که این‌چیزا رو یادم بره. امیدوارم بزرگ که شدم.. تو مدینه فاضله‌ای قدم بزنم که در خونه‌ها به روی هم بازه و مردم اگر حاجتی داشته باشن بی‌اون که لازم باشه بپرسن می‌تونن دست در جیب هم کنن و بردارن. که البته حاجتی نیست و دارنده در به در در پی نداره که ببخشه و حسنه‌ای براش باشه. نه بین مردمی که شعار برادری و برابری براشون رنگ باخته به دارندگی و برازندگی! برای حسن‌ختام، همین الان لای قرآن رو باز کردم و آیه ۶۰ سوره قصص اومد. - وَمَا أُوتِيتُم مِّن شَيْءٍ فَمَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَزِينَتُهَا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ خوشی‌های زودگذر ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ زرق و برق ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﺑﻬﺘﺮ ﻭ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭﺗﺮ ﺍﺳﺖ؛ ﺁﻳﺎ ﻧﻤﻰ ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪ؟ به همین قشنگی. بلکه بیاندیشیم! بلکه یک‌قدم برداریم برای تحقق ظهور. تو جوونی‌‌مون برای دولت اسلامی خدمت کنیم و تو پیری ثمرش رو ببینیم :) بله. به ما میگن دهه‌هشتادی چقر پوست‌کلفت. قراره مشکلاتی که توش حل شدیم و حل کنیم! حالا هرچی‌ام که آخرش به اسم دهه‌نودی جماعت تموم بشه. از دهه هفتادیا که اوضا‌ع‌مون خراب‌تر نیست؟ اگه برامون سرود نمی‌خونن حداقل تو کپشن سروداشون یه می‌زنن! ما همون‌طور که در اقدام اول با موفقیت سن ازدواج و کیلومتر ها جابه‌جا کردیم.. ان‌شاءالله در اقدام‌های بعدی هم موفق خواهیم بود! علی برکت الله😂 ۱۴۰۲.۲.۲۴ * ۵۰ روز مانده به کنکور 😬
وقتی برون‌گرایی و رفیقت درون‌گراست😑😂
مجهولات ☫
وقتی برون‌گرایی و رفیقت درون‌گراست😑😂
ولی من واسه هر رفیقی که بدونم درون‌گراست، همون اول یه سیاست حفظ حریم خصوصی تعریف می‌کنم. یعنی همون اول کاملا می‌پذیرم که اون شاید مثل من نخواد زیاد تعریف کنه از خودش، حالش، یا هرچیز دیگه.. پس اگر من اوکی‌ام با این‌چیزا باید اینو بپذیرم و توقع نداشته باشم اونم مثل من باشه. اگر می‌بینم سختمه، خودم کم‌تر در برابر اون راحت باشم. نه این‌که اونو تو مضیقه بزارم چون من این‌طورم تو ام باش. یا مثلا می‌پذیرم که شاید اون گاهی نتونه کامل دلخوری‌شو بیان کنه.. پس من بیش‌تر حواسم باشه به مرز‌های ناراحتیش. نه این‌که سکوت‌شو علامت رضا بگیرمو علی علی... همچنین برام محرزه درون‌گراها شاید نتونن گرمش کنن و بحثو کش بدن و... ولی یهو یه‌جاهایی جوری هواتو دارن که محرز میشه محبت‌شون :) خلاصه که اگر رفیق درون‌گرای منید و هنوز اینو نمی‌دونم بهم بگید. هم‌چنین همه‌مون سعی کنیم هوای همو داشته باشیم. نه که بخوایم برای جلب رضایت همه از خودمون مایه بزاریم، چون آخرشم نمیشه. ولی حواس‌مون باشه به مفهوم زندگی اجتماعی. قرار نیست همه همون‌طور که راحتن باشن و همه‌ام راضی! * فقط تو دو مورد سیاستای حریم خصوصی رفقای درون‌گرامو نقض کردم😂😅 یکی سر عروس شدن هیما که گفتم بهش واقعا الان منو به چشم دخترخاله‌ای ببین نه رفیق مجازی یا هر چیز دیگه چون همون‌قدر برات ذوق دارم. و واقعا دوست داشتم وقتی این سوالا رو ازش می‌پرسم قبلش یه دل سیر بغلش کرده باشم و جیغامو زده باشم و بعد تند تند بپرسم که چی بود و چی شد🥲 یکی‌ام سر همین قضیه غزل. اونم چون وقعا جای خواهربزرگم بود. همونی که یه وقتایی می‌گفتم خیلی به وجودش نیاز دارم... بعضی حرفا رو واقعا به هیچ‌کس جز یه خواهر بزر‌گ‌تر نمیشه زد... یادتونه؟ خب اکثر اونا رو تونستم به غزل بگم و همون‌طور که فکر می‌کردم بود برخوردش. برخلاف همه! تاکید می‌کنم همه!! و غزل اخیرا یه مشکلی براش پیش اومده بود که خیلی التماس دعا داشت. و تو همین بینابین یهو آفلاین شد. من حواسم نبود که گفته بود نتش رو به اتمامه و واقــــعــــــا نگران شدم! جوری که تا وسط پلی‌لیستم می‌رسیدم به آهنگای چاووشی یهو گریه‌ام می‌گرفت. حال هرچی‌ام می‌خواستم از زیرش در برم که اینا رابطه مجازیه و اون با صدتا عین تو دوسته ولو بیش‌تر و... باز دلشوره‌ام حرف حساب حالیش نبود! و این در شرایطی بود که همون‌طور که تو پیام بالا گفتم، واقعا نمی‌دونستم جریان چیه! فقط می‌دونستم خیلی مهمه! و وقتی آنلاین شد دوباره.. دیگه نتونستم طاقت بیارم. هرچند که غزل بازم وا نداد😂 منم بهش فحشای رکیک دادم. ولی براش دعا کنید. به قول خودش فقط دعا کنید. خیلی :)
یا هو... اولین روزی که دیدمت، در دلم خندیدم. به نظرم شبیه آتینگا و پاتینگای فیتیله بودی. موهای فرفری روشنت روی سرت جنگلی انبود ساخته بود و دو، سه طره پر پیچش نیز روی پیشانی‌ات افتاده بود. آن روز نمی‌دانستم این شاخه‌های پیچ، ریسمانی است برای نجات از باتلاق عسلی چشمانت! خیلی طول نکشید که رگ به رگ وجودم به مو به موی فرفری‌هایت گره خورد واین پیچ و تاب، لاینحل‌ترین مازی شد که باید راهش را پیدا می‌کردم و به سرانجام می‌رساندمش... یک‌سوی این ماز پرپیچ من بودم و منطق مستبدم، سوی دیگر تو و دلی که ربوده بودی. حکم این بود: آن‌قدر در این هزارتو بگرد تا جان و جانان را به چنگ آوری! کم‌کم شدی بهانه‌ای برای این‌که صبح به صبح ساعت هفت بیدار شوم و پنجره اتاقم را باز کنم. نه برای نفس کشیدن هوای بهار، که برای دیدن رقص فرفری‌هایت در باد بهار، قبل از آن‌که کلاه موتور را روی سرت بگذاری. برای حتی حسودی کردن به کلاه آهنی‌ای که با این قربت فرفری‌هایت را لمس می‌کرد! شدی بهانه‌ای برای این‌که پای اجاق گاز بروم و ظهرها، حوالی یک و دو که برگشتی، پنجره آشپزخانه را باز کنم و دیگ قرمه‌سبزی خوش‌عطرم را پشت آن بیاورم تا بویش مشامت را قلقلک دهد. می‌دانستم از روزی که مادرت گذاشت و رفت، دیگر رنگ این قیمه‌ها و قرمه‌های خانگی را ندیدی. پس دعا می‌کردم که همه زن‌ها را مثل مادرت نبینی و این گره را کورتر نکنی! شدی بهانه‌ای برای این‌که چندتا گلدان گل یخ پشت پنجره اتاقم بگذارم و شاخه‌های در هم پیچیده‌شان را جای موهای تو نوازش کنم. شدی بهانه‌ای برای این‌که حواسم بیش‌تر جمع درخت اناری باشد که شاخه‌هایش از دیوار حیاطمان به بیرون سرک کشیده بود. چون دیده بودم از نیمه‌های پاییز که وقت به ثمر رسیدن انارهاست، صبح‌ها یواشکی درخت را می‌پاییدی و اگر انار رسیده‌ای بود، برای خودت می‌چیدی‌اش. خلاصه که موفنری جان! کم کم به خودم آمدم و دیدم شدی بهانه‌ای برای تک تک لحظات زندگی‌ام! شب‌ها با یاد تو خوابیدن و صبح‌ها به شوق دیدارت بیدار شدن و این‌که دلیل تمام تقلاهای روزانه‌ام باشی، چیزی نبود که نشود نامش را عشق بگذاری! و تو انگار بی‌خیال‌ترین معشوقی بودی که تمام تاریخ به خود دیده بود. این‌بی‌خیالی‌ات هم مایه آرامشم بود و هم آزار! آرامش این‌که نزد همه همین‌گونه‌ای و آزار از این‌که آیا واقعا این‌همه تقلا را نمی‌بینی؟ همیشه همه ترسم این بود که روزی کوچه تنگمان را آذین ببندند و تو، دست در دست دختری که من نباشم در آن قدم بگذاری. و من شرمنده تمام بارهایی شوم که از بروز این عشق ترسیدم و تنها در سینه بارورش کردم! پاییز امسال که رسید، یک روز ظهر که عطر تند و تیز قلیه ماهی را زیر در تابه حبس کرده بودم تا به محض آمدنت آزادش کنم، ساعت از یک و دو که هیچ، سه و چهار و پنج و شش و هفت و حتی هشت هم گذشت و نیامدی! قلیه‌ماهی‌ای که بویش به مشام تو نرسید، از گلوی من هم پایین نرفت. حتی آش رشته آن شب و حلیم فردا... تا ظهر که اعلامیه مشکی‌رنگی، مهمان ناخوانده دیوار آجری خانه‌تان شد! و کم‌کم دو سه تا بنر کوچک و بزرگ تسلیت... هر کدام از این‌ها مثل پتکی بر سرم کوبیده می‌شد. گفتند تصادف کرده‌ای. ضربه مغزی شدی و همان‌جا جان داده‌ای! حالا که پلیس از قاتلت بازجویی می‌کرد، من هم می‌خواستم یه بازجویی داشته باشم؛ از کلاه آهنی‌ای که به بهانه مراقبت حق داشت هر صبح نزدیک‌ترین به فرفری‌هایت باشد و آخر هم مراقبت نبود! از خاک مزارت که بهانه زندگی گل‌های یخی شده بود که رویش کاشته بودند؛ در حالی‌که بهانه زندگی من را این‌گونه سرد در آغوش گرفته بود! همدمم شده بود درخت اناری که بعد از تو‌، با قطره قطره اشک من دانه دانه انارهایش ترکید و خون دل یاقوت‌هایش حیاط را پر از لکه‌های سرخ کرد. حیاطی که دیگر بهانه‌ای برای آب زدنش نداشتم... من طلبکار بودم از خودم که چرا از احساسم دم نزدم. از دنیا که چرا نگذاشت فقط یک‌بار، حس شیرین قلقلک شدن نوک بینی‌ام وقتی ترک موتورت نشسته‌ام و باد فرفری‌هایت را می‌رقصاند تا نوازشگر صورتم باشند را تجربه کنم. از پاییز بی‌رحمی که جنگل انبوه موهای تو را از من گرفت و قلب درمانده‌ من را بی‌مأمن و مأوا کرد. من و منطقی که هنوز این‌ سوی مازیم و تو و قلب ربوده شده‌ای که حالا آن‌سوی ماز، زیر خروارها خاک دیگر واقعا دست‌نیافتنی شده‌اید..! ✍: ‌(ح.جعفری) @mjholat