ولی مثلا فرض کنید شوهرتون فوتبالیست باشه، بعد جاریتون بیاد بگه شنیدم باشگاه میخواد شوهرتو بفروشه؟ حالا کسی گردن میگیردش یا نه؟
بعد شما با لبخند پهن بگید نه والا فعلا که کسی قصد خرید نداشته.. و خودتون رو با شدتی بخورید که زودتر از تصور جاریتون تموم شید.
تازه منظورم یه بازیکن زپرتیام نیست.. الان همین گفت و گو ممکنه بین زن امباپه و جاریش هم جریان گرفته باشه. راستی امباپه اصلا زن داره؟ بهرحال مادر خواهر که داره..
مجهولات
چون واقعا تند تند و بد خط نوشته بودم این امتحان عربی رو؛ اول نوشتم: - اگر لبخند زدی بر خط زشتم، بدان
ولی الان عمیقا نیاز دارم برگه امتحان مثل اینجا باشه و برگردم اون دو بیت شعرو دیلیت بزنم از بس افکار وحشتناکی به ذهنم هجوم آورده.
خدایا لطفا مصححم یه معلم جوون پایه تهرانی باشه نه یه معلم عبوس پیر جنوبی که درصدی که فکر کنه قصد اهانت به عربی رو داشتم..
خدایا به خدا دیگه تکرار نمیکنم. قول میدم پایین برگه امتحان هویتمم اینو ننویسم:
- یار مگو که من منم . من نه منم ، نه من منم
منمو ننم ، ننمو منم . این ننمه ، اینم منم
تلفنی صحبت کردن با رفیق مجازی از اون چیزی که فکر میکنید واقــعــا سختتره!
سختتر از اون ملاقات حضوری با رفیق مجازیه!
یعنی باید خیلی قوی باشی تا وجهه گنگستر شهر آملات تبدیل به تک تک اردک اردک تک تک نشه! که من اصلا تو این مورد موفق عمل نمیکنم🤝😂
ولی بعد از (بعد، از لحاظ زمانی نه ارزشی) اینتراستلار نوبل تاثیرگذارترینها میرسه به آبنباتای مهرداد صدقی +++
یعنی چطور میتونه یه کارکتر خیلی عادی.. با کلی اتفاقات طنز.. جوری بشه که بعد از تموم کردن کتاب بچپسبونیش به سینت و بوی کاغذ کاهی رو جوری نفس بکشی که انگار قراره داستان بره تو عمق وجودت؟
اگر نویسنده بودن همین نیست پس یعنی چی؟
هر کتابش اینقدر قشنگ تموم میشه که میترسم برم سراغ بعدی و جوری بشه که بزنه تو ذوق اون قشنگیا.. آره :)
الان هنوز آبنبات دارچینیام؛ و دروغ چرا؟ شاید کمیام به دریای دور قصه حسودیم میشه..
مجهولات
- من بیشتر از اونکه به رویاهام قول رسیدن داده باشم، به خستگیام قول خوابیدن دادم🤝 #شکسجوان
در همین راستا امروز تا یک ظهر خوابیدم.
ولی هرچیام بزرگ بشم و اعتماد به نفسم بره بالا.. حتی اگر یه روز مجری اخبار ظهرگاهی بشم! وقتی حقوقم واریز شده و دارم خسته برمیگردم خونه.. حتی اگر تو همون شرایط "صحنههایی که تو کلاس دوازدهم با اعتماد به نفس کاذب داوطلب میشدم و با لحن کذایی از روی متنا و خصوصا شعرای کتاب ادبیات میخوندم" رو یادم بیاد، همونجا میزنم کنار.. سرمو میزارم رو فرمون و از شدت خجالت و حس بد اونقدر گریه میکنم تا آروم شم و خودمو به یه لیوان آبطالبی مهمون کنم..
واقعا وقتی برونگرایی آدم عود کنه، گاهی کارایی میکنه که بعدا هرگز نمیتونه خودشو ببخشه🤝
وقتی گرهها و معضلات شدت گرفتهٔ ذهنی خودتو ناخودآگاه به کارکتر داستانت منتقل میکنی😐🌿
والا بنده خدا شب خواستگاریش بود و تا خط قبل چون به تفاهم رسیده بودن داشت بگو و بخند میکرد، ولی از خط بعد که رفتم سراغش چون من شدیدا ذهنم درگیر بود و دقیقا دچار معضل خودبیزاری شده بودم، کارکترمم یهو بهم ریخت و این جملات نوشته شد😂
که بعدا همشو پاک کردم چون اصلا همسوی جریان داستانم نبود🤝😂
در عشق اگر جان بدهی جان این است..
ای بی سر و سامان، سر و سامان این است..
هر ناکامی که باشد این طایفه را..
میدان به یقین که کام ایشان این است :)))