*اینجا «بیمارستان» است*
@mjk_setiz
بعدازظهری آمدم بیمارستان. دارم از روی تابلوی راهنمای حیاط، آزمایشگاه را پیدا میکنم که صدای جرّوبحثِ دمِ در توجهم را جلب میکند. مردی سوار بر النود، با نگهبان بیمارستان بحث میکند تا بتواند با ماشین وارد بیمارستان شود. راننده حسابی قلدر است. میگوید «سهسوت میرم میارمش و میام». نگهبان میگوید «خب این ملاقاته دیگه». راننده دستآخر حرفش را به کرسی مینشاند و وارد میشود.
همین که میخواهم بروم سمت آزمایشگاه، نگهبان به مرد دیگری میگوید «آقا بیرون نرو». تعجب میکنم که جلو خروج مردم را چرا میگیرد. نگاه میکنم و میبینم مردی که نباید بیرون برود، بیمار است و لباس بیمارستان را به تن دارد. او هم دستآخر بیرون میرود. چه نگهبان مظلومی دارد اینجا!
وارد آزمایشگاه میشوم. نسخههایم را به مرد متصدی نشان میدهم. خیلی سرد و کلّی جوابم را میدهد. برخورد خوبی نبود؛ اما این برخورد را ترجیح میدهم به برخورد برخی بیمارستانهای خصوصی که پول میگیرند تا به تو بخندند؛ هرچند هردو مشمئزکنندهاند.
از آزمایشگاه بیرون میآیم و به اورژانس میروم و اینطرف و آنطرف چرخ میزنم. رزیدنتها و انترنها را که میبینم، یاد بیمارستان سینا میافتم. یاد رزیدنتهایی میافتم که سه روز بالاسر #روح_الله_نامداری میآمدند و از او سؤالهای تکراری میپرسیدند و دستآخر روحالله همانجا زیر دست دکترهای قسمخورده سکته کرد و چندسال بعد هم از دردهای این دنیا خلاص شد. یاد این چیزها که میافتم، حالم بد میشود، حالم بههم میخورد از این وضع و ساختار پزشکی.
بهسمت صندوق میروم. یکی از کارمندان صندوق را میبینم که با خندههای بیدریغ با مُراجعش صحبت میکند. امیدوار میشوم به حُسن خلق کارمندهای بیمارستان. چند دقیقهای صبر میکنم و از صحبتهایشان متوجه میشوم که آقا اصلاً مُراجع نیست. یا کارمند بخش دیگری است، یا آشنای یکی از مسئولان بیمارستان.
دوباره به راهروی اتاقهای درمان و جراحی میروم. دو نفر از مردان پرستار، باهم سر حسن روحانی شوخیهای تلخی میکنند و میگویند تا 1400 باید منتظر بمانیم. دارم به حرفشان گوش میدهم که یکهو صدای دادوبیداد مردی مرا به خودم میآورد. خودم را بهسمت صدا میرسانم. پزشک است و دارد سر شوهر یکی از بیماران هوار میکشد: «همه مثل شما یک سؤال دارند [...] برید از اطلاعات بپرسید». شوهر بیمار بهآرامی میگوید: «ما رو اطلاعات فرستاده اینجا دیگه». اما دیگر دیر شده است. دکتر وارد اتاقش شده و در را بسته است. زنش ساکت است. بهسختی نفس میکشد، ناله میکند و این صحنه را نگاه میکند. انگار آسم دارد. جلو درِ اتاق دکتر، شلوغ هم نبود. نمیدانم آن «همه»ای که دکتر میگفت، چند نفر بودند. همین دو سه نفر؟ بههرحال دیگر رفت داخل اتاقش و در را بست. از اورژانس بیرون میآیم و بهسمت ساختمان اصلی بیمارستان میروم. ملاقات تمام شده و درها را با زنجیر قفل کردهاند.
@mjk_setiz
#بیمارستان
#گزارش
#روحالله_نامداری
#ستیز