او خیلی تلاش میکرد هیچ چیز را جدی نگیرد
اما تنش همیشه زود تر از خودش باور میکرد
موهایش دسته دسته میریختند
چشم هایش بی خواب تر از همیشه بودند
شانه هایش سنگینی روز ها را خمیده حمل میکردند
و لبخندش هر روز کوتاه تر از دیروز،
از صورتش کوچ میکرد..
او وانمود میکرد که چیزی نیست
اما بدنش پیش از زبانش حقیقت را فاش میکرد .
در ماه رمضان به شهادت رسیدی
در ماهمحرم تشییع شدی
درشب جمعه دفن میشوی
دفن پیکرت شبانه است
بدون عمامه محضر اربابت رفتی
با تابوت شکسته دور ضریح طواف کردی
و همه اینها برای من یک معنی دارد
تو پسر فاطمه(س) و نوکر اباعبدالله هستی…