مهم نیست چقدر تلاش میکنم؛
من هميشه آدم غمگینیم ، همیشه بعد هر خنده ام بغض همه وجودمو فرا میگیره، همیشه احساس اضافی بودن و رو مخ بودن دارم و این قرار نیست از بین بره.
هر شب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام می شود اما فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
دلم یه گریه خیلی شدید با صدای بلند میخواد که خالی شم ولی انگار درحد همینم نیستم و ، نشستم یگوشه فقط خودخوری میکنم و اجازه میدم ادما هر کاری میخوان باهام بکنن و روحمو زخمی کنن
دلم میخواد جلشونو بگیرم ولی چجوری؟هیچ راهی نیست و اگه راهیم وجود داشته باشه احساس میکنم من برای اینکه جلوشونو بگیرم خیلی ضعیفم .