هر شب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام می شود اما فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
دلم یه گریه خیلی شدید با صدای بلند میخواد که خالی شم ولی انگار درحد همینم نیستم و ، نشستم یگوشه فقط خودخوری میکنم و اجازه میدم ادما هر کاری میخوان باهام بکنن و روحمو زخمی کنن
دلم میخواد جلشونو بگیرم ولی چجوری؟هیچ راهی نیست و اگه راهیم وجود داشته باشه احساس میکنم من برای اینکه جلوشونو بگیرم خیلی ضعیفم .
یه روز از کنار یه غریبه رد میشی، اما خیلی عجیبه! تو تاریخ تولدشو میدونی، آهنگ مورد علاقشو، غذای مورد علاقشو، ترسها و فامیلیشو و حتی بزرگترین رازهاشو، اما اون فقط یه غریبهست.
من از نبود کسی ناراحت نمیشم؛ فقط بابت اعتمادی که از بین رفت و احساسی که حیف شد غمگین میشم.