-
میخندید؛ انگار نه انگار چیزی درونش هر روز فرو میریخت.
گاهی وسط خنده، گلویش از بغضی که راه نفسش را بسته بود، میسوخت. فکرهایش مثل هجوم بیوقفهی چیزی ناشناخته، آرامش را از سرش میدزدیدند و غمی قدیمی، گوشهای از وجودش جا خوش کرده بود؛ اما او همچنان میخندید.
کمکم یاد گرفته بود چطور ویرانیهایش را پشت لبخند پنهان کند. چطور به آدمها نگاه کند و وانمود کند هیچچیز آنقدرها هم مهم نیست. چطور حرف بزند، شوخی کند و حتی از ته دل بخندد، درحالیکه خودش هم نمیدانست کدام تکه از وجودش هنوز سر جایش مانده.
دیگر برایش عجیب نبود؛
اینکه دلش بگیرد و لبخند بزند،
از چیزی بشکند و به روی خودش نیاورد،
از درون بههم بریزد و بیرونش هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
انگار به مرور یاد گرفته بود غمش را زندگی کند، بیآنکه اجازه بدهد کسی متوجه حضورش شود.
دیگر هیچکس نمیفهمید کِی واقعاً خوشحال است و کِی فقط دارد نقش آدمی را بازی میکند که حالش خوب است.
شاید غمگینترین اتفاق همین بود؛ اینکه آنقدر خوب نقش آدمهای خوشحال را بازی کرده بود که هیچکس به ذهنش هم نمیرسید پشت آن لبخند، کسی مدتهاست از درون خسته شده است.
ـ
@mo3akenn