3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند..
ـ
@mo3akenn
از فکِ منقبضشدهم چیزی میفهمی؟ از دستایی که بیدلیل میلرزن، از چشمهایی که گاهی انقدر تار میبینن که انگار حتی توان تحمل دیدن دنیای اطرافشون رو هم ندارن؟ از معدهای که با هر موج اضطراب به هم میریزه، از سردردهایی که هرکدومشون انگار نتیجهی فکراییان که هیچوقت تموم نمیشن؟ از این حجم از خستگی که حتی وقتی هیچ کاری نکردم، انگار تمام روز رو با خودم و مغزم جنگیدم؟ میفهمی؟ اصلاً میشه فهمید؟
از بیرون شاید فقط یه آدم ساکت، یه آدم کمحوصله، یه آدمی که گاهی بیدلیل عوض میشه به نظر بیام؛ اما کسی چه میدونه توی سرم چه خبره؟ کسی میدونه چند بار یه اتفاق رو توی ذهنم مرور میکنم، چند بار حرفای آدما رو از اول تا آخر میچینم کنار هم تا بفهمم کجای ماجرا اشتباه کردم؟ چند بار از چیزی ناراحت میشم، بعد به خاطر ناراحت شدنم خودمو سرزنش میکنم، بعد از سرزنش کردن خودم خسته میشم و آخرش هم با همون حال بدی که از اول داشتم، تنها میمونم؟ انگار حتی حق ندارم از چیزی برنجم، حتی حق ندارم حالم بد باشه؛ چون بلافاصله یه صدایی توی سرم پیدا میشه که میپرسه: «باز چی شده؟ چرا نمیتونی مثل بقیه عادی باشی؟»
و بدتر از همه اینه که گاهی دیگه نمیتونم این حال رو فقط برای خودم نگه دارم. انگار یه چیزی توی وجودم هست که هرچقدر سعی میکنم پنهونش کنم، باز از یه جایی خودش رو نشون میده. توی لحنم، توی جوابای کوتاه و بیحوصلهم، توی سکوتایی که زیادی طول میکشن، توی وقتایی که دلم میخواد با همه حرف بزنم و همزمان از همه فاصله بگیرم. میترسم این حال بد، این حجم از خستگی و فکرای منفی، کمکم از مرزهای خودم عبور کنه و به آدمایی برسه که هیچ تقصیری ندارن. میترسم یه روز بهجای اینکه برای کسی آرامش باشم، خودم تبدیل به چیزی بشم که آرامشش رو ازش میگیره.
نمیدونم واقعاً این اتفاق افتاده یا نه. شاید همهچیز فقط توی ذهن خودمه، شاید من انقدر درگیر چیزایی شدم که از خودم هم تصویر درستی ندارم؛ اما همین احتمال هم ولم نمیکنه. مدام به این فکر میکنم که نکنه دیگه اون آدمی نباشم که بقیه میشناختن؟ نکنه اونقدر توی افکار خودم غرق شدم که دیگه نمیتونم مثل قبل برای بقیه وقت بذارم، به حرفاشون گوش بدم، خوشحالیشون رو از ته دل بخوام و وقتی به من احتیاج دارن، واقعاً کنارشون باشم؟
کاش میشد یه مدت از توی سر خودم بیرون بیام. فقط یه مدت کوتاه. نه برای اینکه همهچیز رو فراموش کنم، نه برای اینکه وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده؛ فقط برای اینکه بفهمم زندگی کردن بدون اینهمه فکر و اضطراب چه شکلیه. اینکه آدم بتونه یه روز رو بگذرونه، بدون اینکه از صبح تا شب با خودش کلنجار بره. بتونه بخنده، بدون اینکه یه گوشهی ذهنش هنوز درگیر یه موضوع لعنتی باشه. بتونه کنار آدمایی که دوستشون داره بشینه و بهجای اینکه حواسش به هزار تا فکر جورواجور باشه، واقعاً حضورشون رو حس کنه.
کاش یه آدم خوشحالتر بودم. مهربونتر، صبورتر، کمککنندهتر. از اون آدما که بودنشون یه جور دلگرمیه؛ که وقتی وارد یه جمع میشن، چیزی از سنگینی فضا کم میکنن، نه اینکه خودشون با یه دنیا حرف نگفته و فکر نگفته وارد بشن. دلم میخواد برای آدمای زندگیم خوب باشم، بدون اینکه مجبور باشم برای خوب بودن، تمام توان باقیموندهم رو خرج کنم. دلم میخواد اگه کسی کنارم میشینه، از بودنم حس خوبی بگیره. اگه باهام حرف میزنه، احساس کنه شنیده شده. اگه روز بدی داره، بتونم یه کاری براش بکنم؛ حتی اگه اون کار فقط گوش دادن به حرفاش باشه.
اما گاهی خودمم نمیدونم با خودم چهکار کنم. چطور قراره حال کسی رو بهتر کنم، وقتی حتی نمیفهمم چرا حال خودم اینقدر به هم ریخته؟ چطور قراره به کسی آرامش بدم، وقتی ذهن خودم حتی برای چند دقیقه هم ساکت نمیشه؟ و چطور قراره آدم مهربونی باشم، وقتی گاهی انقدر از درون خستهم که حتی جواب دادن به یه سؤال ساده هم برام سخت میشه؟
از این تناقض خستهم؛ از اینکه دلم میخواد برای همه خوب باشم، اما همیشه توانش رو ندارم. از اینکه دلم نمیخواد کسی رو برنجونم، اما گاهی خودم اونقدر آشفتهم که نمیدونم چطور باید رفتار کنم. از اینکه میخوام آدم درستی باشم، اما مدام خودم رو زیر سؤال میبرم و برای هر رفتار و هر کلمهم دنبال یه ایراد میگردم. انگار یه جایی توی ذهنم نشستم و خودم رو محاکمه میکنم؛ بیوقفه، بیرحمانه، بدون اینکه حتی یه بار اجازه بدم از خودم دفاع کنم.
و شاید غمانگیزترین بخشش این باشه که من نمیخوام اینطوری باشم. واقعاً نمیخوام. نمیخوام انقدر فکر کنم، انقدر نگران باشم، انقدر از خودم و رفتارم بترسم. نمیخوام هر بار که حالم بد میشه، علاوه بر تحمل خود اون حال، نگران تأثیرش روی بقیه هم باشم. نمیخوام از اینکه امروز نتونستم آدم خوبی باشم، نتیجه بگیرم که دیگه هیچوقت نمیتونم خوب باشم.