eitaa logo
¹⁶⁸-صَدیٰ-
130 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
419 ویدیو
5 فایل
هوالمصور. #تابع_قوانین_ایتا درعربی صَدىٰ به معنی پژواک، بازتاب است. صدای یک خاطره که کماکان پژواک‌میشود. "ارزشی انقلابی حزب الهی اصول گرا وطن پرست شیعه محب علی" ناشناس؛ https://daigo.ir/secret/mo3akenn
مشاهده در ایتا
دانلود
- در تهران بکارید در پاریس برداشت کنید... ـ @mo3akenn
هدایت شده از HАj𝐑𝐄𝐙𝐀
¹⁶⁸-صَدیٰ-
من وقتی پزشکیان حرف میزنه:
از فکِ منقبض‌شده‌م چیزی می‌فهمی؟ از دستایی که بی‌دلیل می‌لرزن، از چشم‌هایی که گاهی انقدر تار می‌بینن که انگار حتی توان تحمل دیدن دنیای اطرافشون رو هم ندارن؟ از معده‌ای که با هر موج اضطراب به هم می‌ریزه، از سردردهایی که هرکدومشون انگار نتیجه‌ی فکرایی‌ان که هیچ‌وقت تموم نمی‌شن؟ از این حجم از خستگی که حتی وقتی هیچ کاری نکردم، انگار تمام روز رو با خودم و مغزم جنگیدم؟ می‌فهمی؟ اصلاً می‌شه فهمید؟ از بیرون شاید فقط یه آدم ساکت، یه آدم کم‌حوصله، یه آدمی که گاهی بی‌دلیل عوض می‌شه به نظر بیام؛ اما کسی چه می‌دونه توی سرم چه خبره؟ کسی می‌دونه چند بار یه اتفاق رو توی ذهنم مرور می‌کنم، چند بار حرفای آدما رو از اول تا آخر می‌چینم کنار هم تا بفهمم کجای ماجرا اشتباه کردم؟ چند بار از چیزی ناراحت می‌شم، بعد به خاطر ناراحت شدنم خودمو سرزنش می‌کنم، بعد از سرزنش کردن خودم خسته می‌شم و آخرش هم با همون حال بدی که از اول داشتم، تنها می‌مونم؟ انگار حتی حق ندارم از چیزی برنجم، حتی حق ندارم حالم بد باشه؛ چون بلافاصله یه صدایی توی سرم پیدا می‌شه که می‌پرسه: «باز چی شده؟ چرا نمی‌تونی مثل بقیه عادی باشی؟» و بدتر از همه اینه که گاهی دیگه نمی‌تونم این حال رو فقط برای خودم نگه دارم. انگار یه چیزی توی وجودم هست که هرچقدر سعی می‌کنم پنهونش کنم، باز از یه جایی خودش رو نشون می‌ده. توی لحنم، توی جوابای کوتاه و بی‌حوصله‌م، توی سکوتایی که زیادی طول می‌کشن، توی وقتایی که دلم می‌خواد با همه حرف بزنم و هم‌زمان از همه فاصله بگیرم. می‌ترسم این حال بد، این حجم از خستگی و فکرای منفی، کم‌کم از مرزهای خودم عبور کنه و به آدمایی برسه که هیچ تقصیری ندارن. می‌ترسم یه روز به‌جای اینکه برای کسی آرامش باشم، خودم تبدیل به چیزی بشم که آرامشش رو ازش می‌گیره. نمی‌دونم واقعاً این اتفاق افتاده یا نه. شاید همه‌چیز فقط توی ذهن خودمه، شاید من انقدر درگیر چیزایی شدم که از خودم هم تصویر درستی ندارم؛ اما همین احتمال هم ولم نمی‌کنه. مدام به این فکر می‌کنم که نکنه دیگه اون آدمی نباشم که بقیه می‌شناختن؟ نکنه اون‌قدر توی افکار خودم غرق شدم که دیگه نمی‌تونم مثل قبل برای بقیه وقت بذارم، به حرفاشون گوش بدم، خوشحالیشون رو از ته دل بخوام و وقتی به من احتیاج دارن، واقعاً کنارشون باشم؟ کاش می‌شد یه مدت از توی سر خودم بیرون بیام. فقط یه مدت کوتاه. نه برای اینکه همه‌چیز رو فراموش کنم، نه برای اینکه وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده؛ فقط برای اینکه بفهمم زندگی کردن بدون این‌همه فکر و اضطراب چه شکلیه. اینکه آدم بتونه یه روز رو بگذرونه، بدون اینکه از صبح تا شب با خودش کلنجار بره. بتونه بخنده، بدون اینکه یه گوشه‌ی ذهنش هنوز درگیر یه موضوع لعنتی باشه. بتونه کنار آدمایی که دوستشون داره بشینه و به‌جای اینکه حواسش به هزار تا فکر جورواجور باشه، واقعاً حضورشون رو حس کنه. کاش یه آدم خوشحال‌تر بودم. مهربون‌تر، صبورتر، کمک‌کننده‌تر. از اون آدما که بودنشون یه جور دلگرمیه؛ که وقتی وارد یه جمع می‌شن، چیزی از سنگینی فضا کم می‌کنن، نه اینکه خودشون با یه دنیا حرف نگفته و فکر نگفته وارد بشن. دلم می‌خواد برای آدمای زندگیم خوب باشم، بدون اینکه مجبور باشم برای خوب بودن، تمام توان باقی‌مونده‌م رو خرج کنم. دلم می‌خواد اگه کسی کنارم می‌شینه، از بودنم حس خوبی بگیره. اگه باهام حرف می‌زنه، احساس کنه شنیده شده. اگه روز بدی داره، بتونم یه کاری براش بکنم؛ حتی اگه اون کار فقط گوش دادن به حرفاش باشه. اما گاهی خودمم نمی‌دونم با خودم چه‌کار کنم. چطور قراره حال کسی رو بهتر کنم، وقتی حتی نمی‌فهمم چرا حال خودم این‌قدر به هم ریخته؟ چطور قراره به کسی آرامش بدم، وقتی ذهن خودم حتی برای چند دقیقه هم ساکت نمی‌شه؟ و چطور قراره آدم مهربونی باشم، وقتی گاهی انقدر از درون خسته‌م که حتی جواب دادن به یه سؤال ساده هم برام سخت می‌شه؟ از این تناقض خسته‌م؛ از اینکه دلم می‌خواد برای همه خوب باشم، اما همیشه توانش رو ندارم. از اینکه دلم نمی‌خواد کسی رو برنجونم، اما گاهی خودم اون‌قدر آشفته‌م که نمی‌دونم چطور باید رفتار کنم. از اینکه می‌خوام آدم درستی باشم، اما مدام خودم رو زیر سؤال می‌برم و برای هر رفتار و هر کلمه‌م دنبال یه ایراد می‌گردم. انگار یه جایی توی ذهنم نشستم و خودم رو محاکمه می‌کنم؛ بی‌وقفه، بی‌رحمانه، بدون اینکه حتی یه بار اجازه بدم از خودم دفاع کنم. و شاید غم‌انگیزترین بخشش این باشه که من نمی‌خوام این‌طوری باشم. واقعاً نمی‌خوام. نمی‌خوام انقدر فکر کنم، انقدر نگران باشم، انقدر از خودم و رفتارم بترسم. نمی‌خوام هر بار که حالم بد می‌شه، علاوه بر تحمل خود اون حال، نگران تأثیرش روی بقیه هم باشم. نمی‌خوام از اینکه امروز نتونستم آدم خوبی باشم، نتیجه بگیرم که دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم خوب باشم.
اما نمی‌دونم چطور باید جلوی این فکرها رو بگیرم؛ چطور باید به خودم بفهمونم که یه روز بد، یه رفتار اشتباه یا یه دوره‌ی طولانی از خستگی، لزوماً به این معنی نیست که تمام چیزی که از من باقی مونده، همین حال بده. گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شه. برای خودی که شاید هنوز هم وجود داره، اما من دیگه نمی‌تونم مثل قبل پیداش کنم. برای اون بخشی از وجودم که می‌تونست بدون این‌همه ترس و تردید، مهربون باشه. برای وقتایی که لازم نبود قبل از هر حرفی، به تمام احتمالات فکر کنم؛ لازم نبود بعد از هر گفت‌وگو، ساعت‌ها رفتار خودم رو مرور کنم؛ لازم نبود برای اینکه از یه لحظه‌ی خوب لذت ببرم، اول مطمئن بشم که قرار نیست چیزی خرابش کنه. نمی‌دونم از کی این‌قدر از خودم دور شدم. نمی‌دونم دقیقاً کجای مسیر، انقدر درگیر همه‌چیز شدم که دیگه نتونستم حال خودم رو بفهمم. شاید هم یه روز خاصی نبوده؛ شاید آدم گاهی اون‌قدر آهسته از خودش فاصله می‌گیره که وقتی بالاخره متوجه می‌شه، حتی نمی‌دونه باید از کجا برگرده. ولی من دلم می‌خواد برگردم. و نمی‌دونم این خواسته چقدر واقعیه، چقدرش فقط دلتنگی برای روزهاییه که دیگه وجود ندارن. نمی‌دونم اصلاً قراره دوباره همون آدم بشم یا نه. شاید قرار نیست به گذشته برگردم، شاید باید یه جایی بین تمام چیزایی که از سر گذروندم، یه آدم تازه از خودم بسازم؛ آدمی که هنوز مهربونه، اما خودش رو هم فراموش نمی‌کنه. آدمی که می‌تونه برای دیگران مفید باشه، بدون اینکه ارزش خودش رو به مفید بودنش گره بزنه. آدمی که می‌فهمه همیشه قرار نیست قوی باشه، همیشه قرار نیست جواب همه‌چیز رو بدونه و همیشه قرار نیست بتونه حال همه رو خوب کنه. فقط می‌ترسم این مسیر انقدر طولانی بشه که یادم بره اصلاً از کجا شروع کردم. می‌ترسم به این حال عادت کنم و یه روز دیگه حتی یادم نیاد که می‌شه جور دیگه‌ای هم زندگی کرد. می‌ترسم تمام این فکرها، تمام این اضطراب‌ها و تمام این روزهای سنگین، کم‌کم تبدیل به تعریفی بشن که از خودم دارم؛ انگار من همینم و قرار نیست چیزی تغییر کنه. و بااین‌حال، هنوز یه جایی درونم هست که دلش نمی‌خواد این رو باور کنه. یه جای کوچیک که هنوز می‌پرسه شاید بشه بهتر شد، شاید بشه دوباره خندید، شاید بشه یه روز از خواب بیدار شد و برای چند دقیقه هم که شده، از همون اول صبح از خودم خسته نباشم. نمی‌خوام از کسی انتظار داشته باشم تمام این چیزها رو بفهمه. می‌دونم هیچ‌کس نمی‌تونه دقیقاً وارد ذهن من بشه و همه‌چیز رو همون‌طور که من تجربه می‌کنم، تجربه کنه. اما گاهی دلم می‌خواد کسی از روی رفتارم، از روی سکوتام، از روی اون لحظه‌هایی که بی‌دلیل به نظر می‌رسن، بفهمه شاید پشت این همه تغییر، چیزی بیشتر از چیزی باشه که دیده می‌شه. شاید همیشه بی‌حوصلگی، بی‌علاقگی نیست. شاید همیشه سکوت، بی‌تفاوتی نیست. شاید گاهی آدم فقط انقدر درگیر چیزهاییه که نمی‌تونه توضیحشون بده که دیگه توان توضیح دادن خودش رو هم نداره. من فقط نمی‌خوام رنجم، من رو از چیزی که دلم می‌خواد باشم، دور کنه. نمی‌خوام این روزها باعث بشن باور کنم دیگه توان مهربون بودن رو ندارم. نمی‌خوام از ترس اینکه مبادا برای کسی آدم بدی باشم، خودم رو از تمام آدمایی که دوستشون دارم، محروم کنم. فقط دلم می‌خواد یه روز دوباره خودم باشم؛ نه اون آدمی که هیچ‌وقت غصه نداشت، نه اون آدمی که همیشه لبخند می‌زد، بلکه همون کسی که حتی با وجود تمام غصه‌هاش، هنوز می‌تونست از ته دل دوست داشته باشه، مهربونی کنه و از بودنش کنار آدمای زندگیش لذت ببره. و نمی‌دونم... واقعاً نمی‌دونم ممکنه دوباره برگردم به اون روزها؟ ممکنه یه روز برسه که وقتی به خودم نگاه می‌کنم، به‌جای تمام چیزهایی که از دست دادم، هنوز چیزهایی برای دوست داشتن پیدا کنم؟ ممکنه دوباره به آدمی تبدیل بشم که بودنش، قبل از هرکسی، برای خودش هم قابل تحمله؟ من هنوز جواب این سؤال‌ها رو ندارم. فقط خسته‌م از اینکه این‌همه دلم می‌خواد بهتر باشم و این‌همه نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم. شاید تمام چیزی که می‌خوام، همین باشه؛ اینکه یه روز، بدون اینکه مجبور باشم برای خودم توضیحی بتراشم یا بابت حال بدم عذرخواهی کنم، بتونم با خیال راحت بگم: «من دوباره دارم زندگی می‌کنم؛ نه فقط روزهام رو می‌گذرونم.» ـ @mo3akenn
- عجب آبی غمرنگی هستم:/ ـ @mo3akenn