هدایت شده از فاضل نظری
تمام راه ز خویش آبشار میپرسید
چه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسید
چه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد
چه شد که برگ دل از شاخسار خویش برید
برای همنفسی با تو در قفس ماندم
ز من مرنج ولی این به آن نمیارزید
درخت سوختهای کز درون تهی شده بود
به سعی بی ثمر نوبهار میخندید
نظر به هقهق فواره کن که میگوید
نمیشود ز «امید محال» دست کشید
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم!؟
امیدوارم و زندان آدمیست امید
- فاضل نظری
عهد بستی
آنچه بین ماست ابدیست
یادم رفت که بپرسم آیا
عشق را میگویی
یا رنج را...؟
-
-
پیام دادم بهت ..
ولی پاکش کردم
نمیدونم چند بار شد که اینجوری حرف هایی رو خواستم بزنم اما خفه شد.
فراموش شد.
نابود شد.
-
@mo3akenn
مولانا گفت:
آدمی از کجا بداند
چه کسی ماندنی ست؟
شمس گفت:
آن که در سختی حالت
آرام تر کنارت مینشیند،
از هزار دوست روزهای روشن
وفادارتر است.
-
¹⁶⁸-صَدیٰ-
یا این: گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمیکاهم ... -
اینو نمیفهمم چی میگه