اخرای مراسم بود یهو دیدیم یه پرچم بزرگ داخل موکبه،
اون آقایی که علم دستش بود گفت؛ پرچم حرم امام حسینه..
پرچمو گرفتم دستم که زیارت کنم، روحم رفت حرم:))
وای از عطر پرچم وای...
مردم که متوجه شدن پرچم حرم امام حسینه، اومدن سمت پرچم، هر کی یه طرف پرچمو میگرفت و میرفت تو حال و هوای خودش ..
آخ آخ آخ اولین شب جمعهی سال حال و هوای موکب و اطراف موکب کلا رفت سمت کربلا:)
¹⁴⁰⁵•⁰¹•⁷
#مـؤثـر_نوشت
قصد جان میکند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
#ایهاالعزیز
یه روزی فکر نمیکردم دیگه بخوان شهید جدیدی دفن کنن ولی وارد که شدم از دیدن پر شدن جاهای خالی انگار یه سیلی محکم خورد تو صورتم و همونجا اشکم رو گونههام جا خوش کرد، نه تنها کلی از شهدا اونجا تشییع و دفن شدن بلکه دیگه جاهای خالی ام داره پر میشه؛ رسیدم سر مزار خانوادهای که دو شب پیش خانوادهگی شهید شدن همونجا فروریختم، دختره خانواده بین پدر و مادرش دفن شده بود؛ تازه کلیی ام شهید تازه دفن شده و چندتا قبر خالی اون اطراف بود...
صبح خواب مونده بودم و به تشییع این خانوادهی شهید نرسیدم ولی شب اول قبرشون خیلی قشنگ و خیلی یهویی دعوتم کردن :)
همینکه داشتم باهاشون درد و دل میکردم یهو یه خانم و آقایی با چهرهی گرفته اومدن اقاعه سر مزار یکی از شهدای تازه دفن شده عجیب گریه میکرد میگفت؛ سلام محمد جان...
معلوم بود دلش نمیومد بزاره بره حتی خم شد مزار و بوسید خب حتما اونی که زیر خاکِ به این سردی بود خیلی براش عزیز بود، بعد بلند شدم چادرمو تکوندم و به بقیه شهدا سر بزنم چشم خورد به مزار شهیدی که جزو اولین شهدای جنگ رمضانِ زنجان بود، متولد ۸۱ بود، تاریخ تولدشو که دیدم بُهت زده خیره شدم به سنگ مزارش،
شهیدِ دهه هشتادی...
با من همسن بودن...
ولی ایشون الان کجاست و من کجا؟!
یادمه تو تدفین این شهید بودم، اما اون موقع خب نمیدونستم دهه هشتادیه!
ولی خیلی خوب دوستاش دورش و گرفته بودن و حالشون عجیب خریدنی بود، یکی از دوستاش مثل اینکه مداح بود، بالا سر مزارش میخوند و وسط هر روضه یهو عجیب یاد شهید میکرد، حتی یادمه آخر مراسم گفتن شب اول قبر ما رفقاش نمیخواییم تنهاش بزاریم دوست داشتین میتونین شمام بیایین...
چه خوبن این آدمهای بامعرفت که حتی بعد از مرگتم پیشتن...
همینطور تو وادیهای خودم بودم که یهو دیدم یکی از دور میاد، دقت که کردم دیدم عع آشناست، همین که رسید پهلوم گفت تک خور!
بعد یه دور دیگه باهم دوباره به همه مزارا سر زدیم، رفتیم کنار مزار اون خانواده نشستیم و مداحی گوش کردیم...
کلی حرف زدیم و گریه کردیم و... بعدشم بلند شدیم
چون دیگه اونجا تحمل سرما ممکن نبود...
- برگشت بهم گفت خوبهها ادمو جایی پیدا نکنن اینجا باشه:)
¹⁴⁰⁴•⁰¹•⁰⁹
#مـؤثـر_نوشت
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت گوارای وجودت، سلام مارو به شهدا برسون💔:)