به گوش می رسد از دل صدای صاف سکوتم
سکوت کردهام امّا همیشه گرم قنوتم
پر از قرار و تلاطم، شبیه دانهٔ گندم
به خاک خفتهام امّا مسافر ملکوتم
منوّر است نگاهم اگرچه در ظلماتم
پُر است کاسهٔ اشکم اگرچه در برهوتم
صنوبر است، صنوبر، درختِ فرّ و شکوهم
شبیهِ کاج زمستان جلالم و جبروتم
شبیه شمع شبانه، در انتهای مسیرش
به مرگ میبرد آخر مرا ثبات و ثبوتم
#غزل
#علی_مؤیدی
#شعر
ای کاش که اسرار نهان را بپذیریم
پیچیدگیِ چرخ زمان را بپذیریم
بر نورِ سحرگاهِ جهان چشم نبندیم
تاریکیِ فردای جهان را بپذیریم
از هیچ پدیدار شدنْ بارِ گران است
بی واهمه این بار گران را بپذیریم
همواره در آغوش یقین، گرم نخوابیم
بیداری تردید و گمان را بپذیریم
از برگِ زمینخوردهٔ پاییز نترسیم
دلدادگیِ فصل خزان را بپذیریم
چون سوزِ زمستانیِ دیماه نباشیم
گرمای دلِ سوختگان را بپذیریم
آذرماه ۱۴۰۲
#یلدا
#شعر_یلدا
#علی_مؤیدی
تار میبافم هراسان، لحظههای انزوا را
خوردهام با چنگ خونین شیونِ بیانتها را
پیکرم را بردهاند از خانه، جمعی، سوگواران
سخت میخندم من آن جمعیّتِ خونآشنا را
پیکرم بر دوش و در دل شادمان از خفتنِ من
من که بیدارم جماعت! من که بیدارم خدا را
تار میبافم که شاید لحظهای آرام گیرم
در سیاهِ روشنایی، در سکوتی آشــــکارا
رفتهام از خانه امّا تا ابد در خانه حـــــبسم
بشکن این جام بلورین، قِی کن این آب بقا را
آه ای جمعِ پریشان! پیکرم را مهربان باش
کاش در کامش بریزی قطرهای زهرِ گوارا...
اسفند ۱۴۰۲
#غزل
#علی_مؤیدی