خیلی دوس دارم مث داداشم باشم
یه شبانه روز با دوستام برم بیرون بعدش بیام خونه دوازده ساعت بخوابم و کسی کاری بهم نداشته باشه .
عمیق نشدن خواب از شدت اضطراب یکی از زجرآورترین تجربههاییه که وجود داره.
صبح که بیدار میشی از دیشب داغون تر و خسته تری
اینجوریه که وقتی حالم خوب نیست دست به کارای احمقانه میزنم...
کاش یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده!
هیس..
اندکی ارام تر از کربلا رفتنتان بگویید...
اینجا دخترکی سه ساله جا مانده است :))