ماندانا اکبر زاده - با بدبختی تو روماندانا اکبر زاده - با بدبختی تو رو.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
چقدر این آهنگ منو یاد رضا و علی اصغر میندازه،دو برادری که به فاصله کمتر از دوماه مهمون خاک شدن...(:
ما آن خوش خیالان بودیم که روزگار سیلی به جان خیالمان زد
در پی دل خوش و آدم امن و ذات خوب روزگار آتش به جانمان زد...
-غریب
هدایت شده از تکیهگاهِمن( :
[ صبحِ روز ِ شنبه ]
زهرا دختری بود مهربان ، خوشچهره و خوشبرخورد ، لبخندی مهربان و لطیف داشت که هرگاه روی لبانش مینشست چالی رویِ لُپهایش پدید میآمد که خیلی به او میآمد :)
او بسیار دخترک ِکمصحبتی بود ، اما همان سخنانِ کم و صدای ِدلنشینش آنقدر گیرا بود که تا لب میزد که صحبت کند تورا محوِ خودش و صحبت هایش میکرد ؛ هر روز صبح که به دنبالش میرفتیم در مسیرِ خانه تا مدرسه یا خواببودیم یا مشغولِ خواندنِ درس هایمان ..
زهرا عاشقِ درسهایش بود ، همیشه با اشتیاق و علاقه از مدرسهیِ تیزهوشان حرف میزد ، میگفت میخواهد درسهایش را امسال محکم تر و بهتر بخواند که سالِ دیگر به مدرسهیِ نمونهای برود و ادامه تحصیل دهد ؛
شخصیتِتلاشگر و جالبی برایم داشت ، او دختری بود که بیشتر از سنش میفهمید . . .
کم کم گذشت از آشنایی من و زهرا ، هر روز بیشتر از قبل صمیمیتر میشدیم یا به قولی یخمان آب میشد . .
هر چه بیشتر میگذشت،بیشتر در دلم دلشورهمیافتاد که نکند سالِ دیگر که زهرا از این مدرسه میرود ، دیگر باهم هممسیر نباشیم ؟
آن روز صبح هم مثلِ همیشه آماده شدم که به دنبالِ زهرا برویم و بعد باهم به طرف مدرسه حرکت کنیم ، صبحِ شنبه بود و هیچکدام حوصلهیِ رفتن به مدرسه را نداشتیم ، سوار ماشین شدم ، آن روز صبح تا به خانه زهرا رسیدیم زهرا از خانه بیرون آمد ، گویاصدای ماشین را متوجه شده بود و خودش زودتر از اینکه ما در خانه را بزنیم بیرون آمد .
آن روز هم مثل چهارشنبه ، سهشنبه ، دوشنبه و تمام ِ روزهایی که باهم بودیم بود . .
سلامی کردیم و نشست داخل ِ ماشین ، همان جای ِ همیشگیاش: )
در راه هم آنقدر خوابمان میآمد که باهم هیچ صحبتی نکردیم ، من به مدرسه رسیدم و باید پیاده میشدم ، زهرا هم چند دقیقه بعد از من به مدرسه میرسید و به مدرسه باید میرفت ..
همه چیز عادی بود ، توی مدرسه اتفاقات مثل هرروز عادی بود ، تا اینکه صدای ِ انفجارِ بشدت بلند و نزدیکی آمد ، چنان بلند و نزدیک بود که انگار مدرسه مارا هدف قرار داده بودند ، مدرسه به لرزش عجیبی افتاد ، چنان صدا بلند بود که در ها و پنجره های برخی کلاسها شکسته شدند و به زمین ریختند ، ترس تمام جانمان را گرفته بود ، تمامِ فکر و خیالم پیش ِ زهرا بود و خانوادهام ، با خودم میگفتم زهرا حتما ً خیلی ترسیده ، با ترس که از پله ها پایین میآمدیم دوباره صدای بلندتری ترس و وحشت ِبیشتری به جانمان انداخت ، دود مدرسه را گرفته بود ، آسمان سیاه و تیره شده بود ، همه جارا دود گرفته بود .
به پایین رسیدیم و با نگرانی به پدرم زنگ زدم تا بیاید دنبالم ، منتظر بودم پدرم بیاید و با او به دنبال ِ زهرا برویم .
در نزدیکی ِمدرسه آنقدر ترافیک بود که پدرم نتوانست بیاید.. ، با استرس و دلهره منتظر ماندم و از دور ماشین داییم را دیدم و سوار شدم .
فاصلهی مدرسهی من تا مدرسهی زهرا دو دقیقه هم نبود ولی آنقدر ترافیک بود که همان وسط مانده بودیم .. با نزدیک شدن به مدرسه و دودی که از آنبلند میشد ناگهان اشکهایم جاری شد : ) .
نگران زهرایَم بودم ، داییَم که دید ترافیک خیلی زیاد است ماشین را گوشهای پارک کرد و دوید به سمت مدرسه ، دنبال ِزهرا ..
از شدت گریه حال بدی داشتم از ماشین پیاده شدم و با دیدن پدر و مادر هایی که با گریه بهدنبال فرزندانشان میرفتند قلبم به درد آمد .. ، با چشم خود میدیدم که چگونه جسم های کوچک دانشآموزان را از زیر آوار بیرون میآوردند: ) ، کمی که گذشت داییم آشفته و مضطرب برگشت .. با گریه پرسیدم پس زهرا ؟ گفت زهرا نیست ، هنوز زیر آوار مانده و اثری ازش نیست .. به گوش های خود شک کردم ، زهرای من زیر آوار مانده ؟ زهرایی که هر صبح باهم میرفتیم به مدرسه و ظهرها برمیگشتیم دگر نبود که با من برگردد .. ، آنظهر بدون زهرایم به خانه برگشتم : ) ، تا خود ِشب از استرس همگی مُردیم و زنده شدیم .. ، میدانستم زهرای مهربانم مثل فرشته ها پر کشیده است ولی نمیتوانستم باور کنم .. ساعت به نزدیک دوازده شب رسید ولی اثری از زهرا نبود : )
حال بدی داشتم و تصمیم گرفتم بخوابم ، به امید ِاینکه صبح خبر خوبی میشنَوَم .. ولی ساعت دوازده ُده دقیقه خبر رسیده بود که جسم کوچک زهرا را در بیمارستان پیدا کردهاند: )
سر سفره سحر با صدایی پر از بغض از مادرم پرسیدم ، مامان زهرا ..؟ ، فقط گفت زهرا رفت : ) .
این دو کلمه در ذهنم فقط تکرار میشدند و باور کردنش سخت بود برایم .. ، زهرا رفت ؟ : ))))
آری رفت ، حاجیهزهرا قصهای بود که زود تمام شد ...
#رُمَیصـا
ناشنآخته.
ماکان ِعزیزمدعاکنعاقبتبخیربشیم:))))
ماکان جان .. ببخشید تو « سپهر ِبابا » نبودی که مدعیان مثلاً بشردوست برات اشک بریزن.