یه چیزی که خیلی بهش بی توجه بودم و جدیدا دارم حسش میکنم
صدای خشخشِ جارویِ رفتگرِ زحمتکشِ محله..
چقدر صدای جارو کشیدنش حس آرامش بهم میده :))))
تو این پنج روزی که از کربلا برگشتم مطلقا از خونه بیرون نرفته بودم مگر یکبار که برای دکتر بود و درمان مریضی که یادگار کربلام بود :))))
حالا حس غریبی با شهر و خیابونا دارم،
با ماشینها و ساختمونا و آدمهای فارسی زبان...
انگار واقعا من متعلق به اینجا نیستم..
ما رو برگردون آقای اباعبدالله
ما رو برگردون....
اربعینی که یکسال منتظرش بودیم هم
تموم شد
و ما موندیم با یه آلبومعکس پر از خاطره...
یهجوری حالم بده که فقط خدا میدونه...
نمیتونم باور کنم که تو زمونهای زندگی میکنم
که اینشکلی جوون دستهگل مردم
رو مثله میکنن..
واقعا مگه میشه...
چجوری بعضیا روحشون رو با شیطان معامله کردن..
میگن وعده پول دادن
به قاتلان شهید #حمیدرضا_رجب_زاده
از صبح هی تو سرم پلی میشه:
برای چند دِرهَم، چه دَرهَمَت کردند....
داشتم پیج شهید رجب زاده رو نگاه میکردم
یکی از هایلایتهای پیجش از نماز خوندن مادرش بود..
قلبم مچاله است الان..
قلبم تو فشاره از ناراحتی..
بهش فکر میکنم قلبم تپش میگیره...
گفتم قلبم،
اصلا اسم قلب میاد دگرگون میشم
چیکار کردن با قلبت...
حتما خیلی این قلب عاشق سیدالشهدا بوده که اینجوری از سینه در آوردنش....
بمیرم برای قلب مادرت...
بمیرم....💔