🌹🍃🌹🍃
دوستان عزیز
❤️همراهی شما #افتخار ماست...❤️
لطفا با انتشار مطالب کانال
و #معرفی به #دوستانتان
ما را یاری کنید☺️✋🏻
#سپاسگزاریم
@modafehh
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸••تولدت..مبارڪــ ••🌸
@modafehh
زمان:
حجم:
806.4K
بزار بیام حرم میخوام شهید شم 😔
❤️ صدای آسمونیه شهید حمید عزیز کجایی میوندار خیمه 🌹
@modafehh
اکنون گلزار شهدا در روز ولادت شهید به نیابت از شما خوبان 🍃🌹
@modafehh
'خادم الشهداء':
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_هشـتاد_یک
قبل از نماز صبح زیارت کردند و نماز خواندند.
وقتی خورشید طلوع کرد حلیم خریدند و به خانه ی حاج یوسفی رفتند.
اشکال دارد که آیه دلش نخواهد دیگر اینجا بماند؟
اشکال دارد دلش گرفته باشد؟
اشکال دارد نخواهد ببخشد؟
مگر همیشه باید خوب بود؟
همیشه باید بخشنده بود؟
میخواست یکبار خودخواه باشد! میخواست
یکبار قهر کند؛ میخواست یکبار امتحان کند!
آیه: ارمیا!
ارمیا به همسرش نگاه کرد:
_جانم؟
آیه: دوست ندارم اینجا باشم، از اینجا بریم!
ارمیا: قهری؟
آیه: دلم ازشون گرفته، نمیتونم اینجا بمونم؛ بعد از صبحانه بریم!
ارمیا: میخواستم ماه عسل خوبی ببرمت، میخواستم بهتر منو بشناسی و بیشتر به هم نزدیک بشیم، ببین چقدر همه چیز به هم ریخته شد...
باشه بانو! صبحانه بخوریم میریم. دوست ندارم جایی باشی که دلت نیست.
آیه لبخند پر دردی زد و سری به تشکر تکان داد:
_ممنون!
ارمیا رو به همسفران کرد:
_بعد از صبحانه وسایل رو بردارید بریم یک جایی اتاق بگیریم.
همه موافقت کردند. دلیلی نداشت که دلیل بپرسد. همه میدانستند جایی میان قلب آیه درد میکند!
صبحانه را که خوردند، مریم که با زهرا و محمدصادقش رفت، ارمیا خطاب به حاجی یوسفی گفت:
_بهتون زحمت دادیم سید، با اجازه دیگه رفع زحمت کنیم!
حاج یوسفی ابرو در هم کشید:
_به خاطر حرفای دیشب منه؟
ارمیا سرش را به زیر انداخت: .......
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 @modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_هشتاد_دو
_اجازه بدید ما بریم دیگه؛ هم زحمت شما رو زیاد کردیم هم... خب...
ببخشید حاجی اما من باید مواظب زن و بچم هم باشم.
محترم خانم دست آیه را در دست گرفت:
_نرید! اینجوری با دلخوری که میرید خوب نیست، بمونید بذارید از دلتون در بیاریم!
آیه: لطفًا اصرار نکنید، بودن ما شما رو بیشتر از همه اذیت میکنه!
حاج یوسفی: من سالهاست که این سه تا پسر رو میشناسم.
حدودا ده سال پیش بود که توی حرم باهاشون آشنا شدم؛ از راه نرسیده میخوای از ما بگیریشون؟ اگه ارمیا خانواده داشت هم اونا رو...ارمیا میان حرف حاج یوسفی پرید:
_حاجی، این حرفا چیه میزنی؟
حاج یوسفی: حقیقته، چرا از شنیدن حقیقت میترسه و فرار میکنه؟
گاهی وقتها بعضیها کاری میکنند که جای بخششی باقی نمیماند، جایی مانده؟
آیه از روی سفره بلند شد و گفت:
_سفرهتون پر برکت؛ شرمنده بهتون زحمت دادیم. من و دخترم رفع زحمت میکنیم!
آیه که این را گفت، محمد و صدرا بلند شدند.
محمد: ما هم میایم دیگه!
صدرا: با اجازه، رها جان وسایل رو بردار بریم.
رها و سایه با مهدی رفتند و آیه دست زینب را که بابا بابا میگفت گرفت و به همراه خود کشید: _بریم مامان، بابا کار داره نمیتونه بیاد.
وسایلش را برداشته بود و پشت سر رها و سایه خواست از اتاق خارج شود که ارمیا مقابلش قرار گرفت و راه خروجش را بست:
_میخوای تنها بری؟
آیه گردن کشید: .......
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 @modafehh
📗
📙📗
📗📙📗